سفر به آبادان

برای چهارمین بار رفتم آبادان خونه دایی حسین

دفعه اول سال 83 بود که مجرد بودم عید بود با خاله پری اینها و خاله جون اینها رفتیم .تو اون سفر دایی باقر مهربون هم همراهمون بود .ما با خاله پری و دایی باقر 2 تا ماشین پشت سر هم رفتیم و دایی اونقدر تو اون سفر ما رو جاهایی برد که بهمون خوش بگذره که حد نداشت و یه خاطره خیلی خوب برام از اون سفر به جا موند.یادش بخیر

دومین بار نوروز 89 بود که همراه با محسن و ترانه کوچولو که یک سال و نیمه بود و آخر نمک .اون بار هم غروب 28 اسفند حرکت کردیم با ماشین خودمون و از شهر شلوغ که بساط ماهی قرمز و سبزه و شلوغی شب عید بود گذشتیم و به ملایر رسیدیم شب رو اونجا خوابیدیم و صبح رسیدیم به خرم آباد که مامان اینها هم که روز قبلتر حرکت کرده بودن اونجا بودن از اونجا دیگه هم مسیر شدیم و از زیباییهای جاده خرم آباد تا اهواز و بعد هم آبادان لذت بردیم و رسیدیم خونه دایی حسین .سال رو اونجا تحویل کردیم و فرداش خاله پری اینها با مادر و سمیه با قطار اومدن و باز دور هم جمع بودیم و خوش گذشت .اون سال دایی باقر نیامد .گرفتار بود ولی دلمون خوش بود که اگر پیش ما نیست ولی زنده هست...

بار سوم پارسال بود یعنی سال 90

که مامان و بابا به اتفاق خاله جون و آقا مجتبی قرار بود با قطار برن آبادان و یه سر به دایی بزنن و محسن هم که گرفتار کار بود به من گفت تو برو باهاشون و من که مزه سفرهای قبلی آبادان زیز زبونم بود بدون محسن راهی شدم

البته دقیقه نود و درست شب قبل از حرکت خاله جون افتاد و دستش شکست و اونها نتونستن با ما بیان و به جای اون دونفر دایی مهدی و کیمیا همسفر ما شدن

منم از مرخصی هایی که برای لیزیک چشمم گرفته بودم استفاده کردم و دو روزی با ترانه و به قول ترانه حال کردیم ولی خوب جای محسن خالی بود...

اینبار که بار چهارم من بود در حقیقت به پیشنهاد محسن رفتیم..

یه روز من زنگ زدم به دایی و زندایی حالشون رو بپرسم و محسن گفت خوش به حال اونها که الان اونجان و تو این سرمایی که ما داریم تحمل میکنیم و پر از آلودگیه اونا تو هوای ملس اونجا هستن و کاش میشد یکی دوروز بریم پیششون که من فرصت را غنیمت شمردم و جورش کردم

البته محسن منظورش این بود که با ماشین خودمون بریم ولی به علت سرمای هوا و لغزنده بودن جاده ها ترجیج دادیم با قطار بریم .به خاله جون اینها که به علت شکستگی دست پارسال نتونستن بیان خبر دادیم که اونها هم گفتن میان.از طرفی دختردایی ام عاطفه هم دو ماهی هست که از هلند اومده و دوست داشت با ما به این سفر بیاد البته به همراه پدرش ( دایی مهدی )

این بود که یه کوپه 6 نفره گرفتیم برای 25 رفت و برگشت هم 29 دی ماه....

بماند که چقدر سر گرفتن بلیط و اینکه میگفتن سایت باز نشده من تلفن زدم...

دوشنبه حرکتمون بود که شب قبلش رفتیم خانه خاله جان خوابیدیم که ماشین را بگذاریم تو حیاط اونها و صبح راهی راه آهن شدیم .دایی مهدی و عاطفه هم اومدن .تو راه که فقط گفتیم و خندیدیم و خوراکیهای خوشمزه خوردیم و نهار و شام و ....

صبح که رسیدیم دایی حسین اومده بود دنبالمون .رفتیم خونه و یه استراحتی کردیم و ماهی پلو خوشمزه با حشو رو خوردیم و عصر رفتیم آبادان

یه کم لوازم آرایش میخواستم خریدم و جاخلال دندانی زیر را هم .... قیمتها افتضاح بالا رفته بود نسبت به سال پیش و تقریبا" چیزی نمیشد بخریم...

 

چهارشنبه صبح رفتیم خرمشهر از ته لنجی ها کلی پودر شربت و نسکافه و چای و خرما و تمبر هندی و ... خریدیم و از مناظر زیبای شهر و بهمن شیر و ... دیدن کردیم و عصر هم باز رفتیم تو پاساژهای شیک آبادن گشت زدیم که من باز به جز یه کیف چیزی نخریدم.خسته برگشتیم خونه و میگو پلوی خوشمزه ای خوردیم و شام هم سمبوسه خوشمزه ای.

روز آخر هم باز آبادان برای محسن کفش و آدیداس و عینک خریدیم و برای ترانه یه کفش راحتی و ساعتی که در زیر مشاهده میکنید برای من که البته بلافاصله پشیمون شدم از خریدش که البته دیگه سودی نداره....

عصرش هم رفتیم لب شط کارون و رو تخت نشتیم و قلیون کشیدیم و بسیار لذت بردیم و همه اش یاد سفرهای قبل بودیم و دایی باقر عزیزم و تنها کاری که میتونستیم بکنیم خوندن فاتحه ای بود برای روح مهربون و بزرگش...

 

 

 

 

جمعه صبح هم باز حرکت به سمت تهران و باز قطار و پرخوری و شنبه 6 صبح تهران بودیم. و من سریع چمدون را خالی کردم و شستنیها تو ماشین و لبالسها تو کمد و خوردنیها تو آشپزخونه و اومدم سر کار...

سفر خیلی خوبی بود و حسابی رفرش شدیم.

 

از تولد ترانه به این ور چیزی ننوشته بودم.حس و حالش نبود .البته کار خاصی هم جز روز مره گی نبود که بخوام بنویسم...روزها میگذره گاهی با خوبی و گاهی هم مشکلات و گرفتاری پیش میاد ولی باید ساخت .تو این مدت جاهاییکه رفتیم و مهم بوده یکیش شبی بود که رفتیم ولیمه خانم بابایی طلاییه که هرسه تا خواهر با شوهرامون بودیم و مامان وبابا که قاطی هم بود و همه دور یک میز نشستیم و پذیرایی شدیم و خیلی خوش گذشت.

دیگه برگزاری مراسم چهلم دایی باقر بود که ....برگزارشد با غم و اندوه و بعدش هم از تن دراوردن لباس مشکی که من برای مامان یه بلوز خریدم و همینطور خواهرهام و مامان هم نفری 30 به ما داد که من پول گذاشتم روش و با خاطر علاقه شدیدی که محسن اون موقع ها به مانتوی لی من داشت یه جدیدشو خریدم که براش بپوشم

دیگه 2.3 باری رفتیم لواسان و آبعلی و دربند که ترانه حسابی برف بازی کنه

و به دلیل علاقه زیاد محسن به سریال مختارنامه سری هم به شهرک سینمایی غزالی زدیم و بعد هم چون گفتند مختارنامه در احمد آباد مستوفی فیلمبرداری شده اونجا هم رفتیم و دیدیم

دیگه اینکه یه صندل راکی خوشگل برای تولد محسن خریدم که البته با تاخیر بهش تقدیم شد و الان گوشه خونمون زیر آباژور خیلی فضا رو قشنگ کرده

و از همه مهمتر کاری که کردم خانه تکانی بود.چون دیدم تو بهمن دایم دوره و عروسی و برنامه برای خرید لباس بچه ها و ... داریم و منم دوست ندارم خانه تکانی بمونه برای روزای اسفند و دوست دارم اسفند رو همش به خرید کردن و لذت بردن بگذرونم نه به کوزت بودن برای همین از 10 روز قبل از سفر به آبادان شروع کردم و هر روز یه قسمتی را تمیز کردم و دیوارها رو شستم و کمدها را مرتب کردم و پرده ها رو بازکردم و شستم و دوباره زدم و کهنه ها رو دور ریختم و هرچه لازم داشتم خریدم و فقط فرش مانده که هنوز ندادم قالیشویی و با یه خونه خوشگل و مرتب که از تمیزی برق میزد راهی سفر شدم ( البته محسن هم در جریان دیوارشویی و باز و زدن پرده ها خیلی کمک کرد)

این پنجشنبه دوره خونه مامانه که چون عاطفه قراره برگرده هلند و نزدیک تولدش هم هستیم قرار اون روز تولد هم بگیریم و کلی بزنیم و شادی کنیم ( البته روز قبلش یه آرایشگاه حسابی برای چند تا کار باید برم ) .هفته بعدش هم که با مریم قرار داریم بریم بهار برای خرید لباس عید .هفته بعدش عروس دخترعمه محسن دعوتیم تو هتل هیلتون  و بعدش هم برنامه های عروسی قاسم در پیش هست ان شالله

خیلی خسته شدید .ببخشید

خدانگهدار

 

 

/ 10 نظر / 16 بازدید
سعید

سلام وبلاگتون قشنگه من اومد سر زدم خواستید شما هم بهم سر بزنید مرسی

سپیده عمه آریانا

همیشه به سفر و شادی عزیزم . الهی همیشه شاد و سلامت و خرم باشید . جیگر این دخملی رو برم با عکسهای نازش . بوووووووووووووووووووووووووووووووووس برای ترانه گلم[ماچ][قلب][بغل][گل]

علی

«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» سایت سخن زنده/http://didebina.com اولین سایت استخاره و تعبیر خواب توسط استاد الهیات فهرست سایت استخاره با قرآن توسط استاد الهیات تعبیرخواب توسط استاد الهیات ختم صلوات برای سلامتی و تعجیل ظهور صاحب الزمان احادیث موضوعی و دیگر مطالب حتما سر بزنید اگر هم مایل بودید بنر استخاره یا تعبیرخواب رو دروبلاگتون قراردهید تا شماهم در این ثواب عظیم شریک باشید التماس دعا http://didebina.com

جیگرمامان

سلام من می خوام حلقه لاغزی رو بخرم تو این سایت http://melli.marketfa.biz/prod-153.html دیدم به قیمت 20تومن به نظرت همونیه که شما گرفتید

آزاده(مامان دیانا&آوینا)

واقعا حیفه که تو این فصل سفر به جنوب رو از دست دادوچه خوب که دور همی رفتین.[قلب]چه زود میگذره واقعا..یادمه پارسال بعد عمل چشمت رفته بودین.ترانه گل رو ببوس روح دایی عزیزتون هم شاد و قرین رحمت الهی که جاشون خالی بوده.

سهیلا مامان درسا جون

به به چه جاهای قشنگی رفتین و چه عکسای خوشگلی و چه ترانه زیبایی الهی همیشه به سفر و خوشگذرونی باشه

aji fateme

سلام وب قشنگی همچنین دختر نازی دارید خوشحال میشم اگه ب وب عاتکه جون سر بزنید...

جشنواره تولیدکتابهای صوتی کودکان

دوست بزرگوار و عزیز برآنیم تا بزرگترین کتابخانه صوتی برای کودکان و نوجوانان ، بویژه کودکان نابینا را ایجاد کنیم .برای این کار، کافی است یک یا چندین کتاب مناسب کودکان و نوجوانان را انتخاب کرده، آن را بازخوانی نموه و فایل صوتی را برای ما ارسال نمائید و یا اینکه یکی از قصه ها ،داستانها و متل های محلی خود را با زبان و لهجه خود ضبط و به این جشنواره ارسال نمائید.بدین ترتیب شما علاوه بر اینکه در یک حرکت فرهنگی عظیم سهیم شده اید، بی هیچ هزینه ای جزو پدیدآورندگان کتاب کودک می شوید و همچنین در راه حفظ فرهنگ ، زبان و یا لهجه محلی خود گامی بزرگ را می پیمائید. از شما بزرگوار رسما دعوت به عمل می آید تا در اجرای این جشنواره ، درخواست " همکار افتخاری" ما را پذیرا باشید و با اطلاع رسانی یا هرگونه اقدامی که خود صلاح می دانید، یاری مان نمائید.

سید مجید مدنی

سلام باران عزیز، من مدیر دفتر گروه فرهنگی هنری لبخند آفرینان هستم. که در زمینه تئاتر های کمدی فعالیت می کنیم . تو اینترنت سرچ میکردم که دیدم از نمایش قبلی ما (بابا گلی به جمالت ) نوشتید. به همین منظور خواستم که از شما و همسر عزیزتون و دو تا گل شیرینتون دعوت کنم برای دو نمایش جدید گروه مان به اسم بابا گلی به جمالت2 و من میخوام زن بگیرم. امیدوارم سال نو برایتان سالی پر از رحمت و برکت باشه