سفر به شمال و اصفهان . خرداد ماه

 

 

سلام به دوستهای خوب و مهربون

ازعید تا حالا فرصت نکرده بودم بنویسم از بس سرم شلوغ کار و زندگی بود

حدود یک ماه پیش سریال در مسیر زاینده رود رود رو دیدم و با دیدن سریال و لهجه قشنگ اصفهانیشون ، هوای اصفهان زد به سرم

به محسن گفتم بیا تعطیلات خرداد بریم اصفهان و اون هم قبول کرد و وقتی خبر سفرمون به گوش سارا( خواهرشوهر ) رسید اون گفت ما هم باهاتون میایم

این بود که تکاپو برای یه سفر 4 روزه به اصفهان آغاز شد....

 

هفته قبل محسن که عشق شماله گفت کاش بجای اصفهان میرفتیم شمال و من هم که دیدم خاله جون اینها شمال هستن گفتم خوب بیا این پنجشنبه بریم و جمعه برگردیم و هفته بعد هم به اصفهانمون برسیم

اونروز روز خیلی خوبی بود.من سریع از شرکت اومدم خونه و یه سری وسایل ضروری و خوراکی آماده کردم.محسن هم 2 اومد خونه و دوش گرفت و حرکت کردیم...

جاده شمال و هوا عالی و نوای " میشه پرنده باشی اما رها نباشی ...." سفر دلچسبی رو برامون رقم زد.

 

 ساعت 6 رسیدیم تمیشان و لب دریا و شام خوشمزه و بعد هم خوابی عمیق و راحت...

جمعه هم باز رفتیم دریا و ترانه و محسن حسابی آبتنی کردن و بعد از خوردن جوجه کباب خوشمزه راهی تهران شدیم

تو راه برگشت ترانه دلش درد گرفت که بردیمش دکتر و گفتن ویروس وارد بدنش شده و باید سرم بزنه

که بعد سرم الحمدلله خوب خوب شد.سفر خوبی بود.حسابی رفرش شدیم...

 و اما اصفهان

صبح سه شنبه ساعت 8 از تهران حرکت کردیم و حوالی ساعت 10 بعد از عبور از قم و خوردن یه صبحانه خوشمزه ، به اصرار یه دوست و همکار گرامی راهی گلپایگان شدیم که نهار اونجا بخوریم

ساعت 2 بود که رسیدیم گلپایگان و اون دوست مهربون ما را برد ازون رستورانهایی که گوشت رو جلوی خودمون میبریدن و چرخ میکردن و کباب خیلی خیلی خوشمزه ای نوش جان کردیم

 بعد از گلپایگان حرکت کردیم به سمت خوانسار

شهری سرسبز و قشنگ که درختای بلندش سقفی قشنگ برای خیابون ایجاد کرده بودن و خیلی منظره جالبی داشت

رفتیم سرچشمه و 2 ساعتی اونجا بودیم

 بعد از اون حرکت کردیم به سمت اصفهان و ساعت 8 اونجا بودیم

صحرای عزیز و دوست داشتنی محبت بزرگی در این سفر به من کرد که هیچوقت فراموشم نمیشه

به محض رسیدن به شهر قشنگ اصفهان راهی هتل پرواز شدیم در خیابان هزار جریب

اونشب خیلی خسته بودیم و خوابیدیم تا صبح و از فردا صبح اصفهانگردیمون رو شروع کردیم

 

 اولین جایی که رفتیم سی و سه پل و رودخانه زاینده رود بود که خیلی خیلی باصفا بود

 اونجا نه فقط بچه ها که خودمون هم پایی به آب زدیم و عرض رود خونه را از توی آبها که گاهی پرفشار میشد گذروندیم و خیلی بهمون کیف داد

 

 

 

 

بعد از اونجا راهی میدان امام شدیم

خیلی قشنگ و با روح بود .از اونجا گز و قطاب و سوهان خریدیم ( هم برای خودمون و هم برای سوغاتی ) و یه هونگ کوچولو هم خریدم .درشکه سوار شدیم و ....

بعد از اون رفتیم برای خوردن بریونی که متاسفانه تمام شده بود و قسمتون نشد که بخوریم...

عصر رفتیم کلیسای وانک که بسته بود

بعد رفتیم آتشگاه رو دیدیم

و بعد هم رفتیم بیشه ناژون که یه جای بکر و خیلی قشنگی بود و خیلی خیلی حال کردیم اونجا

بعد از ناژون رفتیم کوه صفه که از دور خیلی خیلی کوه قشنگی بود ولی تو عکس تار میافتاد و خوب نمیشدو بعد هم با تله کابین رفتیم کوه رو بالا و بر فراز کوه صفه شام خوردیم

البته رستورانش به خاطر شلوغی خوب سرویس دهی نمیکرد و حتی خورش ماست را که سفارش داده بودیم که ببینیم چه مزه ای میده نیاوردن و ما اخر غذا یادمان افتاد که دیگه سیر شده بودیم....

روز بعد رفتیم منارجنبان که البته جنبش مناره را ندیدیم و بعد از ترس اینکه باز بریانی گیرمون نیاد راهی بریونی اعظم شدیم...

 بریونی رو هم بردیم تو یه پارک حاشیه زاینده رود نوش جان کردیم...خوشمزه بود

و عصر همان روز به دیدن صحرای نازنین و پسرای دوست داشتنیش رفتیمو کلی از دیدنش خوشحال شدم و یه عالمه حرف زدیم و .....

و در آخر علیرغم میلم از صحرای مهربون خداحافظی کردیم و راهی هتل شدیم

 جمعه باید از اصفهان خداحافظی میکردیم و برمیگشتیم به سمت خانه و کاشانه

حوالی 12 بود که رسیدیم حوالی کاشان و محسن گفت زوده بریم خونه بیا حالا که کاشان سرراهه بریم کاشان

اول رفتیم بازار نیمه تعطیل کاشان و گلاب و نعنا و پشمک خریدیم و بعد هم رفتیم باغ فین....

اونجا هم ترانه باز به آب بازی مشغول شد و من هم ....

 

 

 در آخر رفتیم قم نهار خوردیم و چون هم من دلم برای دایی باقر تنگ بود و هم محسن برای مامانش رفتیم بهشت زهرا و دیداری هم با اهل قبور تازه کردیم

بین راه مامان زنگ زد که تولد لیلاست و شام بیاین اینجا و با اینکه خسته بودیم رفتیم و سوغاتیها را دادیم و بعد از خوردن شام خسته کوفته برگشتیم خونه

سفر خیلی خیلی خوبی بود و بهمون خیلی خوش گذشت.....

 

 

 

 

 

/ 11 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صحرا

عزيزم خوشحالم که سفرتون بهتون خوش گذشته . با ديدن عکس خودت و ترانه احساس کردم چقدر دلم براتون تنگ شده . مي گم ديدي يادمون رفت حداقل يک عکس با هم بگيريم ؟يا حداقل بچه ها باهم ؟

آزاده

سلام بر دوست گلم و دختر نازنینش خوبی مامان ترانه جوون که حالا خانوم شده دیگه ؟ .. امیدوارم همیشه خوشحال باشین و همیشه به سفرای تفزیحی سرتون گرم باشه چه قشنگ مینویسی الحق که نوشته هات عالین ساده و زیبا و رسا ایشالله همیشه سالم و دلخوش باشی دوست عزیزم. ترانه گلمو ببوس منتظر نوشته های خووبت هستم بووووووووووس

مهسا (دختر عمه مبینا)

انشاا.....لله سفر های دیگر

زهرا مامان مهلا

ما برگشتیم. ازتون دعوت میکنم به خونه ی مجازیمون تشریف بیارید[قلب]

مینو

همیشه سفرهای خوب در پیش داشته باشین، از آشنا شدن با سایتتون خوشحال شدم

محمدرضا

سلام وبلاگ خوبی داری -قشنگه بامحتواست اگر دوست داشتی سری هم به وبلاگ من بزن اگه دوست داشتی لینک کن وبگومنم لینک کنم-منتظرتون هستم-

عباس

[لبخند] سلام نوشته هاتون کوتاهتر باشه قشنگتره براتون آرزوی موفقیت دارم