آراامش بعد از طوفان

سلام دوستهای خوبم

ممنون از احوالپرسی هاتون

هفته ای که گذشت خیلی بد و سخت بود . مادرشوهر وضع خوبی نداشت و دکترها تقریبا" ازش ناامید شده بودند.

محسن هرشب با چشمهایی که معلوم بود خیلی گریه کرده میامد خونه و تا خود صبح یک ریز میگفت اگه مامانم طوریش بشه من چه کنم ؟ و .... هر از گاهی اشکش سرایز میشد و به بیمارستان هم هرچه زنگ میزدیم و هر چه ملاقات میرفتیم میگفتند زیاد تغییری نداشته و همونجوریه و زیر دستگاهه و لوله توی بینی و دهانش هست....

محسن هم بار اخری که رفته بود بیمارستان ححال مادرش رو خیلی بد دیده بود و اونشب میگفت مگر معجزه بشه که مامانم خوب شه حالش خیلی بده و حتی به مامانش گفته بود از من راضی هستی و اون بنده خدا هم سر را به نشانه تائید پایین اورده بود اخه نمیتونست حرف بزنه ( بخاطر لوله هاییکه تو دهانش و بینیش بود )

اما دیروز صبح ( دوشنبه صبح ) بالاخره دعاها جواب داد و وقتی به بیمارستان زنگ زدم و جویای حالش شدم گفتن خیلی عالیه .از زیر دستگاه اومده بیرون و داره خودش نفس میکشه لوله ها رو هم از بینی و دهانش در اوردن بنابراین میتونست حرف بزنه

من که مامور خوش خبرم سریع به محسن و به سارا خبر دادم و خیلی خوشحال شدن و خودم هم مرخصی گرفتم که وقت ملاقات برم بیمارستان

سارا هم اومد البته هنوز تو آی سی یو هستن ولی خیلی خیلی بهتر از قبل بود و حرف میزد البته نا نداشت و خیلی اروم حرف میزد ولی از همه خبر میگرفت و حتی میگفت به فلانی سلام برسان و هوش و حواس کاملا سر جاش بود....خداروشکر اون جو غمگین از بین رفت و منتظریم تا به بخش منتقل بشه و بعد هم به خونه ان شالله...

ممنونم از همه کسایی که برای ایشون دعا کردن..

زندگی هم همچنان میگذره.ترانه که میره مهد و خوشبختانه خیلی مهدش رو دوست داره وکلی شعر و قران و فصل و ماه و .... یاد گرفته و صبحها با خوشحالی بیدار میشه و عصر هم که میرم دنبالش با خوبی با خاله ها بای بای میکنه و میگه فردا زود میام

مهد هم که روبری درب خونه هست و برای من خیلی خیلی خوبه...

ماه رمضونه و من دارم خیلی لذت میبرم.درسته که روزه هاش خیلی سخته و از تشنگی و گرسنگی گاهی هلاک میشم ولی بودن تو این ماه پربرکت رو خیلی دوست دارم.جمعه پیش که مامان مهمان داشت و همه فامیل را افطاری دادیم و ثواب بسیاری بردند مامان و بابا و ما هم خوش گذروندیم

2 تا مهمونی دیگه هم در پیش داریم این جمعه خونه خاله جون و جمعه بعد خونه عمه جون

به پیشنهاد مریم (خواهرم) یه روز هم قراره بچه هامونو ببریم پارک ملت یه کم بازی کنن و بعد هم برای افطار بریم رستوران گردباد که بوفه افطاری داره و دلی از عزا در بیاریم

دیگه  خبری نیست....

تا بعد خدانگهدارشما

/ 18 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه مامان ستایش

منم با نظر پریسا موافقم . هر کسی بسته به اون شرایطی که داره میتونه راجع به این موضوع تصمیم بگیره . البته که داشتن یک خواهر یا برادر چقدر برای بچه لازمه و هر چی هم فاصله سنیشون کمتر باشه به هم نزدیکترن و .... در نهایت تصمیم گیرنده اصلی خودتون هستین با توجه به موقعیت[لبخند]

آزاده مامان دیانا

بلا دور باشه.خدا رو شکر وقتی پستت رو خوندم که حال عزیز جون ترانه گلی رو به بهبوده.خدا رو صد هزار مرتبه شکر نماز و روزها تون هم قبول حق باشه عزیزم.التماس دعا

سحر

خدارو شکر که بهترن

آزاده

سلام خوبی عزیزم . بی نهایت خوشحالم که مادر شوهرتون شفا گرفتن . خداوند الرحم الراحمین همینه دیگه .... دختر گلت چطوره ؟ از طرف من ببوسش .... خانمی سر سفره های افطار التماس دعا عزیزم برای من دعا کن . ایشالله مهمونی ها هم خوش بگذره

سپیده عمه آریانا

خدا رو 1000 مرتبه شکر . انشااله همیشه سلامت باشند و سایه شون مستدام[گل]

نهال

خدا رو شکر مادرشوهرت بهبودیشونو به دست آوردن پستهای قبلی رو هم خوندم خوبه که اون دوستتون سبب خیر شدن و همون خونه به نام خودتون شد با نظر دوستان هم موافقم که طلا و ماشین رو بعدا هم میشه گرفت

آنا (زیرچترخاطرات من)

سلامی به گرمی افتاب این تابستون گرم به شما وبلاگتون خیلی قشنگه بهتون تبریک میگم منم یه وبلاگ دارم که توش از دلتنگی و خاطراتم مینویسم تا قبل از اینکه با غلط گیر زندگی یا همون گذر زمان از دفترچه ذهنم پاک بشه. من عاشق نوشتنم منو و دوستانم زیر چتر کوچیک اما دوستانه جمع شدیم خوشحال میشم به جمع دوستانم بپیوندید و نظرتون در مورد بهتر شدن وبلاگم بهم بگید اگه موافق لینک هستید لطفا خبرم کنید که لینکتون کنم شما هم منو با نام زیرچتر خاطرات من بلینکید بی صبرانه منتظر نظرات قشنگتون هستم

سيدمهدي

امشب بیا و آرزویم را روا كن او را به یاد ما ، تو مشغول دعا كن با كوهی از حاجت به در گاهت نشستم در لیلة القدر علی دل بر تو بستم( التماس دعا[دلشکسته][دلشکسته]