محسن موزه عبرت

پنجشنبه که محسن زنگ زد...

من با فلور قرار داشتم . تولدش بود و من فلورنس رو به اتفاق خواهراش دعوت کرده بودم دربند و به محسن گفتم دیگه صددرصد فردا.

فردا جمعه بود و ما 12 ظهر دم خونشون همو دیدیم. اینبار داداشش ( روح الله ) رو هم اورده بود . رفتیم موزه عبرت و اونجا بود که اولین جرقه های عشق در قلب من زده شد و منم دیگه دوست داشتم محسن رو هر روز ببینم.

بعد از پیاده کردن داداشش با من اومد تا مجیدیه و خلاصه کلی عشولانه از خوودمون در کردیم و ...

/ 0 نظر / 10 بازدید