بیماری مادر

 

 

مادر مامان چند روزی هست که مریضه. البته مشکل پاهاش که همیشه بوده ولی حدود یک هفته قبل فیزیوتراپی کرد یعنی یه خانمه میامد خونه و برایش برق میگذاشت . از اون موقع بود که تشنج های مادر شروع شد و هر چند ساعت یکبار حالت لرزش در بدنش بوجود میاد و حالش بد میشه. و یکبار هم اونقدر حالش بد شده که زنگ زدن اورژانس اومده ولی رفع شده.

الان هم زنگ زدم خونه مامان گفت مادر دوباره حالش بد شده و دچار تشنج شده و زنگ زدن اورژانس اومده و مادر رو برده. ترانه هم اونجاست و دوست ندارم این صحنه ها رو ببینه البته مامان سریع میده بابا بببرتش بیرون ولی خوب چون ترانه به مادر دلبستگی زیادی داره دلش میسوزه که مادر حالش بد بشه.

الان زنگ زدم مهد کودک گهواره شادی . تو خیابون جم هست و دقیقا روبروی شرکت . یعنی 5 دقیقه با ما فاصله داره. 2 زبانه هست و خانمی که باهاش صحبت کردم خیلی خوش برخورد و خوب بود ولی اگه بتونم مامان رو راضی کنم خوبه.

مامان میگه قبل از 3 سالگی من نمیذارم ببریش. محسن هم البته الان مخالفه و میگه بذار به حرف بیفته که اگه مشکلی داشت بتونه به ما بگه . ولی من دوست دارم مامان راحت بشه . از یه طرف باید به مادر برسه از یه طرف به ترانه . مینا هم که رسیدگی های خودشو میخواد . کار خونه و مهمون داری و .... هم که همیشه هست.

امیدوارم بتونم هر چه زودتر یه تصمیم خوب بگیرم.

پنجشنبه ای که گذشت رفتم آرایشگاه موهامو فر کردم . اولش خیلی خیلی قشنگ شد. تو ارایشگاه که همه گفتن خیلی بهم میاد . اومدم خونه به مامان هم نشون دادم خاله پری هم بود اونا هم خیلی تعریف کردن.

محسن هم که دید خیلی خوشش اومد و گفت خیلی قشنگ شدی.

عصر 5 شنبه هم طبق قرار قبلی قرار بود مامان محسن با مامان مهین و سارا بیان خونمون . اونا که دیگه خودشونو کشتن از بس تعریف کردن .

غروب رفتیم خونه شاه نظر   ( البته خونه خودمون ) که برای سال جدید صحبت کنیم. اینقدر خونمون قشنگ بود که حد نداشت. یاد روزهای خوبی افتادم که تو اون خونه گذراندیم. یاد شب عروسی . روزهای خوب عشقولانه. روزایی که از مسافرت برمیگشتیم و تو خونه احساس آرامش میکردیم. روزایی که ترانه خیلی خیلی کوچک بود و خلاصه یاد خیلی روزای خوب دیگه افتادم.

اینها هم وسایلشون کم بود و باعث شده بود خونه خیلی قشنگ تر به نظر بیاد . تو حال فقط یه دست مبل بود با یک تلویزیون. و یه فرش قرمز هم پهن بود که واقعا به خونه روح داده بود. مال ما حالا بوفه بود . میز نهارخوری و صندلی هاش و درخت کریسمس.و ...

تو اتاق خواب هم فقط یه تختخواب بود با یه میز توالت. حتی پاتختی هم نبود مال ما که این اواخر کمد ترانه هم اضافه شده بود . و اینکه من چون عاشق عکسم در و دیوار خونه مون پر بود از عکس و این باعث شلوغی شده بود . یا اینا رو اپن اشپزخونه فقط یه گلدون گذاشته بودن ولی مال من پر بود از قوطیهای زرشکی و شمع و چیزای دیگه . تازه یک عالمه چیز داشتم که دلم میخواست بچینمشون و دیگه جا نبود .

به هر حال اونشب رو هم اونجا گذراندیم و بعد هم اومدیم خونه و ماکارونی خوشمزه ای رو که پخته بودم رو خوردیم.

روز جمعه مامان محسن زنگ زد که نهار رفتیم اونجا و عصر هم رفتیم خونه روح الله .

فاطمه هم خیلی زحمت کشیده بود. سوپ خیلی خوشمزه ای پزیده بود با سبزی پلو ماهی و میگو و سالاد روس و سالاد کاهو و ژله های توت فرنگی و تمشک و  ....

به ترانه هم یه تاپ خیلی خوشگل قرمز دادن با یه عروسک خوشگل خارجی . یه سکه پارسیان هم دادن برای تولدش که نتونسته بودن بیان.اونشب هم خیلی خوش گذشت. راستی فاطمه هم خیلی از موهمام خوشش اومد و کلی تعریف کرد.

بای بای

/ 3 نظر / 19 بازدید
مامان محمد ابراهیم

سلام مبارک موهات خانومی خدا مادر عزیزتون رو شفا بده. ترانه ناناس رو ببوس[قلب][ماچ]

متی

ترانه ات خیلی با مزه است خدا واست نگهداره . انشا الله که مامانت هم زودتر به شفای عاجل برسند و اما موها ت . خیلی قشنگه خیلی مبارکه