از هر دری سخنی....

سلام دوستهای مهربان.

ممنون از همه پیامهای تسلیت شما و همه دلداریهاتون . بالاخره زندگی همینه دیگه ..کاریش نمیشه کرد.

یک هفته به عزاداری گذشت.هرشب خونه برادرشوهرم جمع بودیم و زیارت عاشورا و دعای کمیل و شام و پذیرایی و ....

شب هفتم هم که گذشت و دیگه هر کس رفت خونه خودش.پنجشنبه اول بعد شب هفت خاله محسن خونه خودشون همه رو دعوت کرد و دعای کمیل داشتیم همه رو دعوت کرده بود حتی مادرپدر من رو و جاری هام دعوت کرده بود و یه مجلس خوبی برگزار شد .

پنجشنبه این هفته هم که گذشت من ختم انعام گرفتم خونمون. دلم میخواست یه جوری از زحماتی که این اواخر برام کشید قدردانی کنم .مهمونهام رو دعوت کردم و یه خانم خیلی خوب از دوستان مامان را هم برای خواندن سوره انعام و کمی روضه خوانی دعوت کردم.یه دعایی رو هم دادم چاپ کردن که روش عکس مادرشوهرم را چاپ کردن و اسمش رو و دعای پدر مادر و دعای روزها رو نوشتم و پخش کردم.

برای پذیرایی هم میوه و شیرینی و حلوا و خرما و ساندویچ الویه با نوشابه که امیدوارم براش خیرات خوبی باشه و برسه به روحش

مجلس خیلی خیلی گرمی بود و خانم روضه خوان هم واقعا قشنگ مراسم رو برگزار کرد

مامان و بابا برای برگزاری این مراسم خیلی کمک کردن .مامان که تو کارای نظافتی و اوردن ظرف ظروف کمک کرد و حلوای خوشمزهای درست کرد بابا هم زحمت نوشابه و شیرینی رو کشید .خواهرم هم از شب قبل اومد خونمون با هم الویه رو درست کردیم و فرداش تو بسته های الومینیومی بسته بندی کردیم .میوه ها رو شستیم و تو ظرف یکبار مصرف گذاشتیم و خلاصه همه کارها انجام شد. محسن هم یه کوچولو کمک کردالبته ....

همینجا از همه کسانی که به من در برگزاری این مراسم کمک کردن خسته نباشید میگم و ازشون ممنون هستم امیدوارم همه این کارها ذخیره آخرتشون باشه...

این هم ترانه در روز ختم انعام....

فوت مادرشوهرم خیلی روی ترانه تاثیر گذاشت تا جاییکه مجبور به تماس با مشاوره های مختلف شدم.ترانه خیلی باهوشه و کاملا نبود عزیزشو درک میکنه و ما که بهش گفتیم عزیز رفته آسمونها میدونه که دیگه برگشتی در کار نیست و دایم میگه مامان اینقدر عزیزم دلش برام تنگ شده ...یا کاش میشد عزیزم از آسمونها بیاد پایین و ....

بعد از اینکه رفتار ترانه رو دیدم که خیلی عصبی شده و دایم دوست داره دعوا کنه و تا عکس مادرشوهرمو میدید میگرفت میبوسید و میگفت بیچاره عزیزم با چند تا مشاور حرف زدم که همه گفت حال و حواش رو عوض کنید و دایم ببریدش پارک و گردش و رستوران و مسافرت....

باباش 2 روز پیش این استخر رو براش خرید وو ترانه صبح تا شب تو آبه وسط اتاق

شنبه هم که تعطیل بود چون به من گفته بود که دوست داره قطار سوار بشه و فعلا امکان سفر رفتن رو نداریم بردیمش مترو و  سوار قطار شد و خیلی خوشش اومد و بعد هم بردیمش رستوران و نهار خوردیم و بعد هم فروشگاه یاس که اخرین خواهشش هم براورده بشه ..ترانه عاشق پله برقیه و هی با باباش رفت بالا و اومد پایین ...و دایم میگه من عاسق جایو برقیم ( به پله برقی میگه جارو برقی )

خبر دیگه اینکه من اسم خودم رو با محسن و ترانه نوشتم حج عمره که ان شالله 3 . 4 سال دیگه که ترانه هم بزرگتر میشه این سفر معنوی رو یه بار دیگه تجربه کنیم .البته محسن هنوز نمیدونه و تصمیم دارم روز 15 مهر که تولدش هست بهش بگم ...البته محسن همیشه میگفت ما الان کارای واجبتر داریم و با توجه به اینکه یه بار هم سال 84 با هم مشرف شدیم بعد از عقدمون هر وقت حرف میشد محسن میگفت دیگه نمیریم تا بعدها واجب بریم ولی دل من عجیب برای خدا و خانه اش می تپه و دست خودم نبود ...فعلا هم که صداش رو در نیاوردم تا ببینم چه میشه

باز هم ممنون از همه پیامها و همدردیهاتون

فعلا خدانگهدار

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه مامان ستایش

باران جون خیلی از خوندن این پست و پست پایین متاثر شدم .انشاا..خدا بهتون صبر و آرامش بده و روح مادرشوهر عزیزتان هم قرین شادی و آرامش در سایه رحمت حق باشد[گل]

پری

سلام خوبی عزیزم. هر وقت دوست داشتی و من و قابل دونستی تشریف بیار خونمون. من که یلی خوشحال میشم. البته اگر قابل بدونی. در مورد عروسی هم که انقدر خاطره دارم حتما مفصل میام و مینویسم. فعلا قول چیدمان خونه رو دادم بزار عکس خونه رو بزارم بعد به روی چشم

پری

سلام اره همونه. بهش بگو عبدی میشناسه. چون بهم گفت هفدهم عروسیشه. منم همون لباس و سفارش داده بودم با تور کوتاه و دو تا ارکیده کوچیک

صحرا

عزیزم من خبر نداشتم و تازه متوجه شدم . تسلیت می گم .

سلام تسلیت میگم باران جان نمیدونم ولی عکس مادر همسرتو گذاشتی احسای بدی بهم دست داد میدونی با دیدن هر نامحرم به اون عکس اذیتتی برای اون مرحوم میشه