سفر به ابهر و شمال...

سلام به همه دوستهای ماه و مهربونم

ماه رمضان با همه خوبیها و البته سختیهاش تمام شد و رفت و باید ببینیم آیا تا سال بعد ماه رمضون هستیم یا نه ....

عید فطر مامان مهین محسن یه مهمانی بزرگ تو یه باغ شیک و دلباز گرفته و همه فامیل دعوت بودن .برا همین جایی نرفتیم سفر ولی تعطیلات اجلاس که شد با وجود اینکه شرکت ما تعطیل نبود از مرخصی های سالانه استفاده کردیم و زدیم به دامان طبیعت...

چهارشنبه ساعت 3 از تهران حرکت کردیم و راهی ابهر شدیم . آقای رجبی که مدیر کارخانه ماست از من و همسرم دعوت کرده بود که بریم اونجا و به باغ انگور اونها بریم و انگور و گردو بچینیم و ....

حدود 7 بود که رسیدیم ابهر و راهی باغ شدیم . باغ بزرگ و سرسبز و پر از خوشه های بزرگ انگور که از خوشمزگی فکر میکردی وارد باغ بهشت شدی که متاسفانه یادم رفت از اون خوشه های خوشگل آویزان به درخت عکس بگیرم

خلاصه اقای رجبی 2 جعبه انگور برای ما چید و یک مقداری گردو و اومدیم منزل.همسر ایشان هم که خانم باسلیقه ای بود با شام خوشمزه ای از ما پذیرایی کرد و بعد هم ما را فرستادند بالا برای خواب که یکی از بهترین خوابهای عمرم را در هوای خنک و آرامشبخش اونجا کردیم و صبح هم که با یه صبحانه توپ از کره و پنیر محلی بگیر تا خامه و عسل و گردو و نان خوشمزه از ما پذیرایی کردن و بعد ما را بدرقه کردن ... البته قبل از رفتن یک سر هم رفتیم سر زمین و لذت چیدن خیار های خوشمزه از جالیز و لوبیا سبز هم نصیبمان شد و یه شیشه آبغوره خیلی خیلی خوشمزه که محصول خودشون بود را هم به ما دادند ( واقعا که مهمان نوازی شهرستانیها واقعا حرف نداره )

حدود 11 صبح بود که حرکت کردیم به سمت رشت و منجیل و رودبار و .... تو منجیل باد بیداد میکرد و تو رودبار هم کلی زیتون و روغن زیتون خریدیم و به رامسر که رسیدیم نهار خوشمزه ای نوش جان کردیم و باز هم شهرهای شمالی رو یکی پس از دیگری میگذروندیم و از هوای بارونی و خنک لذت میبردیم و به قول ترانه حال میکردیم

حوالی 7 رسیدیم متل قو و به اصرار محسن و ترانه یه سر به بابای محسن زدیم و براش انگور بردیم و بعد راهی ویلای عمه مهری ( چمستان ) شدیم ...

اونجا هم که دیگه با دخترعمه ها گل گفتیم و گل شنیدیم و خیلی خوش گذشت و یه شب راحت دیگه سر روی بالش گذاشتیم.

جمعه صبح به اتفاق خانواده عمه جان رفتیم " واز " که خیلی خیلی خوش اب و هوا و قشنگ بود جایی بود در دل کوه و خنک و داخل مه بودیم و جوجه کباب خوشمزه ای خوردیم . از اونطرف آقا مجتبی ( شوهرخاله ) زنگ زد که تا شمال آمدید یه سر هم به ویلای ما بیایید این بود که عصر راهی نور شدیم

اونجا هم خاله و دختر خاله ها رو دیدیم و لب دریا رفتیم و بعد از خوردن شام به اتفاق اونها که دیگه میخواستن برگردن  راهی تهران شدیم .البته یه مقداری تو ترافیک ماندیم ولی خدا رو شکر صحیح و سلامت به تهران رسیدیم و خودمون رو رسوندیم سر کار البته تو آخرین روز تعطیلات اجلاس ...

خیلی خیلی این سفر خوب بود و خاطرش رفت جزء بهترین مسافرتهامون....

اتفاق دیگه این روزها رفتن ترانه به تولد دوستش امیر علی بود که با وجود اینکه خیلی خوشحال بود برای رفتن به این تولد ولی باز نگذاشت من تنهاش بگذارم و در تمام تولد من کنار ترانه حضور داشتم البته بهش خیلی خوش گذشت.

اتفاق دیگه این روزها تولد نازنین زهرا دختر کوچولوی مریم خواهرم بود که خیلی نازه و به جز اولین بار که با محسن رفتیم دیدنش تا حلال 4.5 بار دیگه دلم طاقت نیاورده و رفتم دیدنش....

 

ترانه همچنان مهد یارکودک میره و راضیم ولی خیلی دلم میخواست که نیمه دومی نبود و سال دیگه میرفت پیش دبستانی ولی بخاطر یک ماه و نیم یکسال عقب میفته متاسفانه...

این هم عکس ژله ای هست که تو مهمانی یک ماه پیش که دایی ها و خاله هامو دعوت کردم درست کرده بودم.از بقیه چیزها عکس نگرفتم

پنجشنبه این هفته دوره خونه مریم رو داریم که جمع بشیم و جمعه هم سال مادرشوهرمه که بهشت زهرا و تالار باید برگزار بشه....

دیگه اینکه یه دعوت به یه سفر معنوی دارم که البته با شرایط محسن جور نیست و اگه برم باید ترانه رو بگذارم پیش مامان و بدون ترانه و محسن برم .نمیدونم برم یا نه ؟

خدانگهدار شما

/ 9 نظر / 20 بازدید
نشميل

گاهي لازمه تنها هم سفر بري

پری

سلام چقدر ترانه بامزه و خوردنی شده با این موها

آزاده مامان دیانا

همیشه وصفی که از سفرهات میکنی اینقدر دلچسبه که ادمو هوایی میکنه.همیشه به سفرهایی این چنین خوش و خرم

آزاده مامان دیانا

خصوصی عزیزم

مامان پرنیان

همیشه به سفر و گردش عزیزم[ماچ]ترانه جونم با ژستای خوشگلش همیشه دلبره[قلب]

آزاده

سلام چه خوب که دوباره نوشتی . ترانه گلم خووبه ؟ از طرف من ببوسش ایشالله همیشه خوش باشین خانومی.

سهیلا مامان درسا جون

همیشه به گردش و تفریح عزیزم ترانه گلم با این موها چه بامزه شده واجب شد موهاش و بلند کنی مثل راپونزل [قلب]