اربعین

دایی محسن اینا قیمه نذری داشتن و همسایه مامان اینا هم همینطور.

مامان و بابا رفته بودن مهمانی خانه پروین عالیه خانم.

ما سه تا خانه مامان بودیم و قیمه ها رو خوردیم و عصر هم مامان اینا اومدن.

ساعت ۵ با محسن جان اومدیم بیرون.ترانه خوابید ما هم رفتیم بالا و هوا سردسرد بود.

خیلی خوب بود اصلا دلگیر نبود حرف میزدیم و تبدل نظر میکردیم.

بعد هم برگشتیم کوکاکولا و محسن برای من ١ بلوز خوشگل با یه روسری قشنگ خرید.

به مناسبت تولدم.

بعد هم رفتیم دیدنیها شام خوردیم و برگشتیم خونه.

شب خیلی خوبی بود....

/ 1 نظر / 20 بازدید
محمد Mohammad

آدم با دیدن این وبلاگ از خوردنی ها دل ضعفه میگیره گناه میکنی اینها رو اینجا میذذاری و ما نمیتونیم بخوریم [گل]