زایمان

بالاخره فرا رسید. روزیکه مدتها بود انتظارشو کشیده بودم. روزیکه میتونستم نی نی کوچولو م رو ببینم و در آغوش بکشمش.
شب قبل در حالیکه همه وسایل رو جمع کردم و آماده شدم رفتیم خونه مامان . از ترس و دلهره اصلا خوب نتونستم بخوابم.
صبح ساعت 5 بیدار شدیم و بعد از خوندن نماز و رد شدن از زیر قران راهی بیمارستان شدیم. البه سر راه مامان محسن رو هم برداشتیم و رفتیم تو بیمارستان که رسیدیم پرونده تشکیل دادیم و بعد هم از من خون گرفتن و من رو فرستادن بالا . النگوهام رو شمردن و منو رو یه تخت خوابوندن . یه خانم بداخلاق اومد و برام سند وصل کرد و با شنل زرد منو راهی کردن که از مامان و محسن و بقیه خداحافظی کنم. با اشک و راه راهی اتاق عمل شدم.. همه رو بوسیدم و رفتم . اتاق عمل رو که دیدم داشتم پس می افتادم. منو خوابوندن رو تخت . پاهام میلرزید. یک عالمه دم و دستگاه بالای سرم بود. چند تا دختر شروع کردن پاهامو بتادین زدن . یخ کرده بودم . گفتن سردته بپاهات میلرزه . گفتم نه از سرما نیست دارم از ترس سکته میکنم. دختر فیمبردار هم تو اتاق بود که همه چیز رو ثبت و ضبط کنه.
دکتر بیهوشی اومد بالای سرم. دکتر خودم هم اومد تو و یه کمی دلم آروم شد. دکتر بیهوشی ازم اسم بچه رو پرسید و یه ماسک گذاشت جلوی بینی ام و دیگه نفهمیدم چیزی.....
وقتی بیدار شدم تو یه اتاقی بودم و ناله میکرد. محسن با یه نفر دیگه اومدن منو بلند کردن و گذاشتن رو تخت و اوردن تو اتاقم دوباره منو بلند کردن و خوابوندن.
زیاد درد نداشتم . دکتر اومد ارامبخش هم بهم زد و بعد نی نی کوچولوی منو آوردن.ترانه کوچو از همون بدو تولد شیطون بود و الکی غر میزد.بغلش کردم و بهش شیر دادم و لذت بخش ترین لحظه دنیا رو تجربه کردم
/ 0 نظر / 7 بازدید