خواستگاری 2

طبق موافقت با مامان و بابا ...

قرار شد که محسن یه بار دیگه تنها بیاد خانه ما . تا یه بار دیگه باش حرف بزنیم .

اونشب من دل تو دلم نبود و محسن شام امد خانه ما و رویش نمیشد که جلوی بابا با من حرف بزنه.

ولی من دیگه طی هفته گذشته هر روز محسن رو دیده بودم و هم بهش علاقمند شده بودم و هم اینکه کاملا مصصم شده بودم که باش ازدواج کنم . مامان و بابا ولی هنوز دلشان نمیامد . خلاصه اونشب تا دیروقت محسن خانه ما بود ونمیرفت و بعد از رفتنش بابا با من اتمام حجت کرد و من گفتم من همینو میخوام

/ 0 نظر / 7 بازدید