عید فطر مبارک و بازگشت ترانه به آغوش گرم خانواده....

دوستای خوبم سلام . ممنونم از اینهمه محبتی که به من دارین. از همه همراهیاتون . همه دلگرمی هاتون و همه تلاشهایی که برای ماندن ترانه در مهد کردین.

به عنوان وبلاگم نخندین . به این خاطر این اسم رو گذاشتم که با مامان روزی 100 بار میگیم چقدر خوشحالیم گه ترانه به آغوش گرم خانواده برگشت ( انگار زندان بوده )

جونم برای شما بگه که ترانه روز سه شنبه که قبل از شهادت خضرت علی بود رفت بعد چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه تعطیل بود و شنبه دوباره رفت که البته اونروز مینا رو هم با خودمون بردیم ولی مربی گفته بود که مینا پایین باشه بهتره .  از یکشنبه هم خودش یکه و تنها رفت. صبح تا بیدار میشد و کیفش رو میدید با خوشحالی میگفت مامان مه کوگک و میرفتیم ولی وارد کوچه مهد که میشدیم اصرار میکرد که بغلش کنم. مربی اش میگفت اگه میخوای گریه نکنه یه کم بمون تا حواسش رو پرت کنم ولی بعد از یک ساعت موندن من باز هم تا میرسیدم تو حیاط  صدای گریه اشو میشنیدم و با ناراحتی میرفتم سر کار. البته بعد هرچه زنگ میزدم میگفتن خوبه خوبه داره نهار میخوره یا بازی میکنه و ...

حتی یک روز با محسن رفتیم تا پدر ترانه رو هم بشناسن که اگه یک روزی خواست بره دنبالش ترانه رو بهش تحویل بدن . اون روز هم وقتی گذاشتیمش و صدای گریه شو شنیدیم محسن خیلی دلش سوخت و گفت ترانه تا عصر خیلی دلش میگیره اینجا.ولی خوب من باز هم ادامه دادم . ترانه که ماشالله تو خونه خوراکش خیلی خوب بود میوه هاش دست نزده برگشت میشد . شیراصلا نمیخورد. همش غمگین بود چون دوربین مداربسته داشتن از تو دوربین نگاهش میکردم که منو نبینه و دوباره ناراحت بشه ولی همش کلافه بود و حالت غم و افسرده داشت.تا مربیش از کنارش تکون میخورد میزد زیر گریه و شدید اشک میریخت و بدتر از همه عصر که میرفتم دنبالش تا منو میدید میزد زیر گریه و ٢ دقیقه ای گریه میکرد ( درحالیکه خونه مامان که بود میدوید میامد بغلم و خوشحال میشد) . اصلا جیش و مخصوصا پی پی نمیکرد و نهار هم هر روز سوپ داشتن با یه غذای دیگه و مربیش میگفت فقط سوپ خورده ....

همه اینها به کنار من فکر میردم حالا اولشه و روز به روز بیشتر عادت میکنه ولی اینطوری نبود و هر روز که میگذاشتمش از روز قبل بیشتر گریه میکرد . تو خونه هم اصلا از کنار من تکون نمیخورد حتی ترانه که عاشق ددر بود و با محسن همه جا میرفت دیگه بغل محسن هم نمیرفت از ترس اینکه منو از دست بده.

خلاصه از شنبه که دوباره رفت و روزها سپری شد من منتظر بهبود ماندن ترانه تو مهد بودم  .

سه شنبه که رفتم دنبالش مربیش گفت امروز بیشتر نق زد . و... شبش هم خونه مادربزرگ محسن دعوت بودیم بغل هیچکس نمیرفت و دائم مامان مامان میکرد درحالیکه وقتای دیگه بغل سارا یا مامان محسن میرفت . سارا براش یک سری ماژیک و گل سر و ... خریده بود برای اینکه مثلا مهد میره ولی اصلا بغلش نمیرفت در حالیکه دقیقا هفته قبل که خونه مامان محسن بودیم میشست کنارشون باهاشون حرف میزد و منو برای دقایقی بیخیال میشد ولی اونشب حتی بغل محسن هم نمیرفت.

چهارشنبه گریه هاش به اوج رسید. دیگه دقیقا میدونست که من میخوام برم بیرون و از کنارم تکون نمیخورد و به هیچ وجه بغل مربیش نرفت. من تا ١٠.٣٠ اونجا بودم .این همه سرسره و تاب اونجا بود مربیش میگفت بهشون نگاه نمیکنه اصلا. ١٠.٣٠ دیگه  سپردمش به مربیش و اومدم و چنان گریه ای میکرد و میخواست بیاد بغلم که من علیرغم میلم گذاشتمش و اومدم ولی اونروز گریه هاش عادی نیود و عجیب میخواست با من بیاد اومدم شرکت ولی اصلا حس کار نداشتم . برعکس اونروز مهندس هم زود اومده بود و من اصلا حال خوشی نداشتم به مامان زنگ زدم و گفتم گریه اش بدتر از روزهای پیش بود و مامان هم گفت تو اصلا به حرفهای من گوش نمیکنی من گفتم زوده بچه ایکه صبح اینهمه گریه کنه تا شب روحیه اش خرابه . من باید نگه دارم که مشکلی ندارم . فردا هزارتا ناراحتی میگیره . شب ادراری میگیره . اون وقت میخوای چه کار کنی .الان زوده بگذار سه سالگی ببرش و امروز بیارش و دیگه نبرش....

( راستشو بخواین همون روزای اول استخاره هم کردم زیاد خوب نیامده بود گفته بود میمون ولی تو روحیه اش تاثیر بد میگذاره ولی من باز هم بردمش )

زنگ زدم مهد و گفتم میخوام با مربیش صبحت کنم . گوشی رو که گرفت دیدم ترانه همینجوری داره مامان مامان میکنه به حالت گریه و نق . ( من فکر میکردم حالا یک بار صبح گریه میکنه و یه بار هم عصر که منو میبینه ) ولی وقتی دیدم تموم روز کلافه است و یادش نمیره کمه من گذاشتمش اونجا.یه دلیل دیگه که نتونستم هضمش کنم این بود که وقتی به مسئول روابط عمومی مهد گفتم بعد از اینکه من از مهد اومدم بیرون کی ساکت شد بهم گفت به ترانه گفتیم اگه گریه کنی مامان عصر هم نمیاد دنبالت گریه نکن تا عصر بیاد.من دیدم با این حرف ترانه شاید دیگه گریه نکنه و غصه شو بریزه تو دلش . دیگه نتونستم تحمل کنم ساعت ١٢ رفتم مهد و از تو دوربین دیدمش نشسته بود و مربیش هم کنارش اما غمگین مثل روزاییکه مریضه . اصلا نمیتونستم ترانه رو اونجوری ببینم .بچه ایکه اونقدر شاده و اونقدر همیشه چیز میخوره حالا افسرده نشسته بود.

با مدیرشون صحبت کردم گفت برو بالا از پشت در طوریکه نبینتت نگاش کن. یکساعت بنشین ببین خوبه . رفتم بالا و دیدم که نشسته ولی غمگین تا مربیش از کنارش بلند شد زد زیر گریه و مامان میگفت من دیگه نتونستم صداش کردم دوباره با دیدن من یه گریه دیگه کرد و اومد بغلم وقیافه اش عادی شدم .اون غم و ناراحتی ازچهرش اومد   بیرون. دیگه نمیتونستم بگذارم تا عصر ٣ ساعت دیگه ناراحت باشه. اوردمش شرکت و همه دورش رو گرفتن و شاد شاد شد و به باباش زنگ زد و کلی تعریف کرد و همه میوه هاش رو خورد براش شیرکاکائو خریدم خورد و با هم برگشتیم خونه .

و مامان هم گفت من تحت هیچ شرایطی فعلا دیگه نمیگذارم ببریش تا یه کم بزرگ شه و اول با یه کلاس نقاشی ٢ ساعته شروع میکنیم تا عادت کنه بعد میبریش مهدو این بود که ترانه به آغوش گرم خانواده برگشت.

پنجشنبه محسن ما رو گذاشت شرکت و بعد اومد دنبالمون و من از وقتیکه رسیدم خونه ( ساعت ١ ) تا سر افطار فقط کوزتینگ کردم و همه جا رو مرتب و منظم کردم.

ساعت ١٠ عید فطر اعلام شدکه بسیار مسرور شدیم و همینجا عیدفطر رو بهتون تبریک میگم و خوشحال بودیم که ٢ روز تعطیلیم

صبح جمعه رفتیم پاساژعلاء الدین که محسن موبایلش رو که ایراد پیدا کرده بود درست کرد و کلی گوشی خوشکل و جدید دیدیم و بعد هم اومدیم خیابون بهار و برای ترانه یه پیراهن خوشگل برای تولدش خریدیم با یه بلوز که با دامنی که قبلا خریده بودم ست کردم.عصرش هم رفتیم خونه مامان (‌البته پایین خونه مادر) که همه میامدن و میرفتن و عیددیدنی کردیم و بعد هم رفتیم شام خوشمزه ای (‌پیتزا )‌ نوش جان کردیم و برگشتیم خونه و خوشحال از اینکه فردا هم تعطیله.

شنبه نهارخوشمزه ای پختم . محسن خونه برادرش کار داشت که رفت و البته ترانه هم باهاش رفت و محسن میگفت تو ماشین دائم منو میخوسته ولی خوب اونجا سرش گرم شده بعد هم با محسن اومده بودن پارک دم خونمون و ترانه یک ساعتی تاب و سرسره بازی کرده . بعد از خوردن نهار تصمیم گرفتیم عصر ترانه رو ببریم پارک ارم.

پارک ارم هم خیلی به ترانه خوش گذشت البته به ما هم ساعت ۵ از در رفتیم بیرون و ترانه هر بازی که میدید میگفت بده و میخواست سوار شه . خلاصه کلی بلزی کرد و بهش خوش گذشت. ١٢ بود که خونه بودیم

امروز صبح ترانه رو بردم پیش مامان و تا رفت تو آشپزخونه من اومدم بیرون . مامان زنگ زد و گفت اصلا نه گریه کرد و نه ناراحتی . باز یک ساعت پیش مامان زنگ زد و گفت ترانه اینقدر خانوم شده گفته مدادرنگی و الان نشسته داره نقاشی میکشه و خوب و شاد و سرحاله

منم خیلی خوشحال شدم و از مامان جونم خیلی تشکر کردم و خداروشکر کردم که مامان به این خوبی دارم . امیدوارم سایه اش همیشه بالای سرمون باشه

فعلا بای

 

 

/ 18 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا مامان هستی

نمیدونم چی بگم برای سنش خوب مهد خوب نبود ولی از چهارسالگی به بعد حتما بذارش اونوقت مطمئن باش خونه مامانتو میذاره رو سرش . امروز مامانم زنگ زده بود اشکش از دسته هستی دراوده بود من اصلا فکر نمیکردم هستی انقدر شیطون باشه [گل]

سپیده عمه آریانا

جیگر این دخملی ناز و عسلی رو برم . خدا حفظش کنه . ببوسیدش برام[ماچ][بغل][قلب][گل] شاد و برقرار باشید.[گل]

محبوبه

وای خدای من ماشالله ترانه جون داره بزرگ میشه ها ماشالله خدا حفظش کنه چند وقت نیومده بودم حسابی دلم تنگ شده بود[گل][گل][گل][گل][گل][گل] تقدیم به شما

مهدی ملقب به قدیمی

سلام بیا دنبالم کارت دارم . . . . . ........(_\......... .../_)...) \........ ../ (....(__)...... .(__)...oooO.... Oooo.............. . . . حالا بیا دنبالم... . . . ........(_\......... .../_)...) \........ ../ (....(__)...... .(__)...oooO.... Oooo.............. . . . . . . بیا نترس من باهاتم... .. . . . . . . ........(_\......... .../_)...) \........ ../ (....(__)...... .(__)...oooO.... Oooo.............. . . . بیا پایین تر.. بیا حالا.. .. . . . . . . . ........(_\......... .../_)...) \........ ../ (....(__)...... .(__)...oooO.... Oooo.............. . . . . . نه بابا سر کاری نیس... بیا تو . . . ........(_\......... .../_)...) \........ ../ (....(__)...... .(__)...oooO.... Oooo.............. . . . یه چیزی میخوام بهت بگم.. . . . ........(_\......... .../_)...) \........ ../ (....(__)...... .(__)...oooO.... Oooo.............. . . . . . دوس داری بدونی چیه آره؟ . . . . . . ........(_\......... .../_)...

ܓ♥فرزانه♥ܓ

همیشه این مامانهای فداکار هستند که به داد آدم میرسند انشالله که خدا خیرشون بده عزیزم انشالله که خیر دخترت را ببینی حالا بذار 3 سالش بشه شاید بهتر با مهد کنار بیاد شاد باشید[گل]

مهدی ملقب به قدیمی

سلام رفیق . حال و بال چطو مطوره ؟ اومدم بگم با اینکه خانمی ولی خیلی مردی و بابت همین هم این آهنگو بهت پیشکش میکنم . "" قربون هرچی مرده "" با صدای جواد یساری : http://725407.20upload.net/files/sh3/12852625511.mp3 این کلیپ رو هم چند روز چیش لبخونی کردم http://229296.20upload.net/files/sh3/12851784691.zip و اینم عکس خودمه که سا 84 گرفتم و دلیل اینکه ملقب شدم به قدیمی بیشترش همین کارامه . http://www.img4up.com/up2/114155.jpg سبز باشی و مانا . یاحق . رخصت .[گل][چشمک][قلب][بدرود]

فلفل بانو

الهی چقدر ناراحت شدم ترانه با همد سازگاری نداشته. طفلی هنوز براش زوده و خوشحال شدم که عکسای نانازشو با لبخند همیشگی اش دیدم. پیروز و شاد باشید

فاطمه

سلام من اپم خوشحال میشم تشریف بیارید و بهترینها رو معرفی کنی منتظرم