عمر کوته ، آرزوهای دراز .... کارها بسیار و فرصتها کم است...

چقدر زود میگذره.

انگار همین دیروز بود که ترانه به دنیا اومد.

انگار همین دیروز بود که من دلم میخواست شیشه اشو خودش با دستش بگیره...

انگار همین دیروز بود که به مامان میگفتم دلم میخواد بدونم صدای ترانه چجوریه...

و همین الان ترانه با من حرف زد. آآ بیا ماما بیا...

میدونم چشم به هم بزنم میگذره و ترانه دختر بزرگی میشه و من دلم برای این لحظه های قشنگ تنگ میشه

باید فرصتها رو از دست ندم و لذتشو  ببرم....

/ 0 نظر / 12 بازدید