عید مبعث مبارک

 

سلام بر دوستهای گل و گلاب

اول از همه عیدتان مبارک . امیدوارم این دو روز تعطیلی حسابی بهتون خوش گذشته باشه. کارمندهای دولت که حسابی خوش به حالشون شد چون 2 روز دیگه هم تعطیل شدن ولی ما که طبق معمول اومدیم سر کار.

پنج شنبه با ترانه از شرکت یک راست رفتیم آرایشگاه و سر و صورت رو صفا دادیم و موهام هم رنگ کردم قهوه ای . بعد هم اومدیم خونه و خوابیدیم. عصر با ترانه جونم رفتیم حمام و یک اش خوشمزه رو که از وبلاگ آش یاد گرفتم برای شام پزیدم که خیلی خوشمزه شد. ( نگین تو این گرما آش کی میخوره چون این آش یه جورایی خنکه و توش هم ماست به کار رفته و کلا خیلی حال میده )

این هم عکسای ترانه که از حمام اومده بود . از پشت اینقدر بامزه شده بود با حوله و حوله رو مثل چادر سرش کرده بود که دلم نیامد شما ها نبینین.

بعد که باباش اومد و ترانه دوباره دنبالش رفت تو دستشویی و به قول خودش آب بابا ( به آب بازی میگه آب بابا )

و اونشب به خوبی و خوشی گذشت .

جمعه نهار خونه مامان محسن دعوت بودیم . محسن هم طفلک بدنش ریخته بیرون مثل پشه خوردگی ولی تعداد زیاد روی دست و پاش و با خارش شدید. خلاصه دوش گرفت که یه کم خارشش کم شد و بعد هم رفتیم اونجا. مامان مهین هم اونجا بود و مامان محسن هم غذاهای خوشمزه ای درست کرده بود . سوپ جو قرمز با زرشک پلو با مرغی که خیلی بهش رسیده بود و با سیب زمینی و گوجه فرنگی تزئینش کرده بود . تا غروب اونجا بودیم و بعد هم از اونجا اومدیم یه سر به مادر زدیم که مامان شام نگه مون داشت . مامان هم قرمه سبزی درست کرده بود و بابا هم یه غذای مخصوص با بادنجان که توش قارچ و گوشت چرخ کرده و پنیر پیتزا به کار رفته بود . خاله پری اینها هم بودن با دایی محسن و دایی مهدی و دایی حسین و .... ما هم تا 12 بودیم و بعد برگشتیم خانه

دیروز هم که شنبه بود محسن حالش خیلی بد بود چون هیدروکسی زین خورده بود که خواب آور بود و همه اش خواب بود و بالاخره به کمک مامانش راضیش کردم که بره دکتر . حوالی 3 . 4 بود که رفت دکتر و 2 تا آمپول خیلی دردناک زده بود و آمد خانه. برادرش محمد که باخبر شده بود با هندوانه ای در دست اومدن به عیادت محسن . نعیمه و بچه هاش هم بودن . یک ساعتی بودن .و رفتن

بعد هم مریم زنگ زد و گفت که مامان اینا دارن میان اینجا میخواهیم جوجه کباب درست کنیم شما هم بیاین . من هم که میدونستم محسن با اون حالش امکان نداره بیاد قبول نکردم و از من انکار و از اون اصرار. ولی بعد از 5 بار تلفن کردن بالاخره محسن به خاطر ترانه که حوصله اش سر رفته بود راضی شد که بریم . خیلی خوش گذشت و مامان اینها با دیدن ناراحتی محسن بهش گفتن که حتما باید بره دکتر پوست . حالا قراره امروز بره . دعا کنید که زودتر خوب شه.

این هم چند تا دیگه عکس از ترانه خوشگل من و یه عکس هم از تندیس با اجازه مامانش میذارم ( چون اینقدر این عکس قشنگه که دوست دارم تو وبلاگم باشه )  که بدونه خیلی دوستش دارم

خدانگهدار . به امید دیداربامن حرف نزن

/ 24 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه

سلام شرمنده من خیلی دیر جواب میدم از لطفتون بسیار ممنونم میخوام آپ کنم بعد از این کامنت خوشحال میشم به کلبه حقیرانه ما هم سری بزنید راستی از طرف من این کوچولوی نازنینو ببوس ماشالله خیلی دوست داشتنیه

مهدی ملقب به قدیمی

من اگر اشک به دادم نرسد میشکنم اگر از تو یادی نکنم میشکنم من در این خلوت خاموش سکوت بر لب کلبهء محصور وجود اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم اگر از هجر تو آهی نکشم میشکنم به خدا میشکنم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] سلام رفیق فردا بیست و سوم تیره و روز تولد قدیمی ترین مهدی دنیا منت بزار و به کلبهء محقر و درویشی ما پا بزار . سبز باشی و مانا . یاحق . رخصت .[گل][چشمک][قلب][بدرود]

نازنین مامان امیرعلی

الهی قربون این دختر توپولی بشم ایشاااله بابا جونم زود خوب میشه اینا همه عوارش این گرما و ویروس لعنتیه ببوس عزیز دل منو[ماچ]

سلام - ببخشيد اينجا پيغام گذاشتم - اولاً به خاطر داشتن اين روحيه خوب و انرژي مثبت بهت تبريك ميگم - بعدا اينكه مبل استيلت رو فروختي يا نه ؟ ممنون ميشم بهم خبر بدي باي

مامان تینا و سینا

وای چه عکسهای خوشگل و نازی ، سرعت عکسها رو پایین آوردی خیلی بهتر شده ، دستت درد نکنه باران جون... اگه بدونی چقدر دلم میخواد یه کاسه از آشت رو بخورم [زبان] من عاشق آشم و اصلا هم تو گرما یا سرما خوردنش برام فرقی نمیکنه ، فقط میخوام یکی واسم بیاره و من خودمو هلاک کنم [زبان] لب تابت هم مبارک باشه ، چه سورپرایز خوبی ، دست مهربان همسرت هم درد نکنه [قلب] این دخمل نازت رو هم از طرف من ببوس من عاشق عکسهایی هستم که از پشتش گرفتی [بغل][ماچ]

سپيده(صبا)

سلام مامان ترانه. خوبي شما؟ ببببببببببله به ما هم خوش گذشت و اين 2 روز تعطيلي هم حال داد. راستي من كه اول وارد وبلاگتون ميشم، اول از همه عكسا رو ميبينم. بعد پستتون رو ميخونم. اونجايي كه از حموم اومده و حوله رو مث چادر دور خودش ميپيچه خوشم مياد. واي خدا يعني عاااااااااااشقشم...[ماچ] چقدر اين تنديس خانوم نازه ماشالله...

سپيده(صبا)

راستي ايشالله آقا محسن هم زود زود خوب شن..[گل]

ببخشيد - توي تبليغات ديدم كه براي فروش گذاشته بودي و با آدرس وبلاگت هم همين جوري آشنا شدم. دخمل نازت را ببوس.