محسن

این روز اولین روزی بود

که محسن رو دیدم . البته آن موقع نمیدونستم اینقدر مرد خوبیهشیطان. عمه مهری معرفی کرده بودش و من باهاش قرار گذاشتم . سه راه زندان . همدیگه رو دییدیم و بعد از کلی حرف زدن به پیشنهاد اون رفتیم داراباد .

محسن خیلی صمیمی بود و یه جوری با من حرف میزد انگار که 100 ساله منو میشناسه و منو دوست داره یا به عبارت دیگه یه جوری حرف میزد انگار همه چی تموم شده. خلاصه اونروز رفتیم نیاوران خوشمزه ترین بستنی دنیا رو خوردیم و برگشتیم...

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
مامان مينوفر

به پست هاي قبليتون هم سر ميزنيد من امروز اولين پستتون رو خوندم اميدوارم هميشه در كنا هم خوش باشيد .