بیرون با محسن

اون روز از صبح با محسن رفتیم پارک عشقولانه

و جاده چالوس و امامزاده داوود. و کلی حال کردیم و بعد هم امدیم خانه اونها و کمی استراحت کردیم و مامان زنگ زد که بیا خاله جون میخواد تو رو ببینه که من با محسن اومدیم شام خانه ما. اونشب اقاجان هم خدابیامرز بود و من و محسن رفته بودیم البوم ها رو ببینیم که اقاجون شاکی شدو تا صبح هم همش میپرسید مرده ( آقاهه ) هنوز اینجاست؟

شب 9 فروردین هم با محسن بیرون بودیم و من موبایلم رو سایلنت بود و نشنیده بودم که گویا محمد ذلفی به بابا گفته بود که بیشتر راجع به مسائل مالی از محسن بپرسه و بابا چند باری زنگ زده بود و به ما گفت بیاید خانه و دوباره از محسن پرسیدکه ایا میتونه برای من یه زندگی خوب درست کنه و عروسی و خانه و و.. و محسن گفت اری و بعد از رفتن او باز بابا به من گفت تو مطمئنی و من گفتم اری.

/ 0 نظر / 14 بازدید