عمل لازک و سفر آبادان

سلام دوستای خوب من

من بعد از یک هفته مرخصی شنبه برگشتم سر کارو حسابی سر حالم.

حالا علت مرخصی چی بود ؟ عمل چشم

فکر کن منی که اینقدر ترسو بودم که سر یه امپول زدن میخواستم بمیرم و مامان همیشه اون موقع ها به من میگفت تو چجوری میخوای بزایی ؟؟؟ که البته سه سال پیش با ترس و لرز رفتم اتاق عمل و ترانه کوچولومو به دنیا آوردم حالا داوطلبانه رفتم برای عمل چشم...

چشمهای من از دوران دانشجویی شایدم دبیرستان ضعیف شد.اون موقع من زیرنویس های تلویزیون رو نمیتونستم بخونم و فکر میکردم عادیه و همه باید برن جلو تا بتونن اونها رو بخونن .سردرد و چیزی هم نداشتم ولی بعد که همه گفتن نه تو چشمات ضعیفه مراجعه کردم به چشم پزشک که یکی از چشمهام 1.25 بود و دیگری 1.75

البته آستیگمات هم بود.اون موقع عینک گرفتم و البته خودم اصلا دوست نداشتم .یادش بخیر دایی محسن که اون موقع ها خیلی با هم رفیق گرمابه و گلستان بودیم برای تولدم یه عینک مارک دار خرید که من تشویق بشم یادمه اون موقع انگار 100 تومن پول فریمش شده بود و....

ولی خیلی از عینک خوشم نمیومد با اینکه همه میگفتن خیلی بهت میاد و مثل خانم دکترها میشی...مشگل دیگه ام این بود که عینک آفتابی نمیتونستن بزنم .شیشه ام فتوکرومیک بود ولی عینک شیک آفتابی یه چیز دیگه بود.

یه بار هم باز کلی خرج رو دست خودم گذاشتم و رفتم یه عینک آفتابی خیلی شیک خریدم بعد همونو دادم رو شیشه اش نمره عینکم رو هم زدن و که شیشه اش دودی دودی بود و کسی نمیفهمید اصلا نمره داره ...

یه مدت هم رفتم تو کار لنز که خوب بود ولی دردسر زیاد داشت وگاهی چشمهام قرمز میشد یا یکیش اذیت میشد خلاصه راحت نبود.

دیگه زیاد استفاده نمیکردم و فقط موقع رانندگی میزدم یا سینما رفتن.

اخه نمره ام خیلی بالا نبود فقط دور رو خوب نمیدیدم یا مثلا تو مهمانیها اگه از دور یکی داخل میامد تا میومد جلو نمیفهمیدم طرف مثلا چجوری آرایش کرده یا اگه با چادر از دور یکی رو میدیدم نمیشناختم تا بیاد جلو.خوب دیر سلام میکردم و طرف احتمالا تو دلش میگفت این یارو چرا سلام نمیکنه  ...

2 هفته پیش تا سوار تاکسی شدم راننده گفت خانم ماشین 206 کناری با شما کار داره.رومو برگردوندم اونور خیابون و دیدم یه آقای خوشتیپ داره با من گرم سلام و علیک میکنه و منو تحویل میگیره ولی راستشو بخوایید من متوجه نشدم کیه؟ولی به هرحال از تاکسی پیاده شدم و تو این فاصله که 10 ثانیه شد تا عرض خیابونو طی کنم و برم اونور ببینم کیه که حدس زدم پسر خالمه اما اونور که رفتم دیدم پسر عموم بودن...بماند که چقدر از دیدن پسرعموم که مدتها بود ندیده بودمش خوشحال شدم و کلی خبر به هم دادیم و منو رسوند اما بخاطر ندیدنم خیلی غصه ام شد.و پسر عموم میگفت هرچه صدات کردو بوق زدم چرا منو ندیدی ؟؟

البته پسر خاله و پسر عموی من از نظر تیپ مثل هم هستن ولی قیافه ها زمین تا اسمون فرق داره .البته اون لحظه شب هم بود و هوا هم بارونی بود و این دو تا جفتشون هم ماشینهاشون یکی بود ولی منو به فکر فرو برد و تصمیم گرفتم برم زیر تیغ...

دیگه تحقیق از این ور و اونور . هم دخترعمه ام از عملش خیلی راضی بود هم خواهرشوهرم که از هر دو دکتر قیمت گرفتم و نهایتا دکتر سازنده گفت که برای 5شنبه 19 ام بیا کلینیک بینا آفرین تو خیابون آفریقا.

صبح عمل با محسن رفتیم کلینیک.قرار ساعت 11 بود که تا عکس بگیرن و مقدمات آماده بشه 1 رفتم تو اتاق عمل.

اینقدر همه به من گفته بودن راحته و سرپاییه و 2 دقیقه ای تموم میشه که من هیچ ترس و دلهره ای نداشتم ولی هدایت شدم به سمت اتاق عمل و از اون لباسهای مخصوص بهم دادن فمیدم خیلی خیلی هم الکی نیست..یه خانم مهربان چند بار قطره ریخت تو چشمم که حس کردم داره بی حس میشه و وارد اتاق عمل شدم .باز از حرفهای دیگرانی که میگفتن بابا اصلا عمل نیست اینقدر راحته من فکر میکردم نشستنی اصلاح میکنن ولی گفتن بفرمایید رو تخت بخوابید من ترسو ولی تجمل کردم و سکته رو نزدم.خوبیدم.یه حلقه گذاشتن دور چشمم و با یه چیزی مثل موچین روی چشمم خراشیده میشد البته من میدیدم که داره اینکار میشه ولی دردی نداشتم بعد هم یه سری نور قرمز و سبز به چشمم تابوندن و بهد یه مایع سردری ریختن تو چشمم . و یه لنز هم داخل چشمم گذاشتن.همین کار برای اون چشم هم انجام شد و گفتن مبارک باشه تمامه.

بلند شدم تابلوهای دور دور را قشنگ میخوندم .با خوشحالی اومدم بیرون .عینک آفتابی باید میزدم که نور به چشمم نخوره زدم و اومدم خونه مامان.

از عصرش درد و سوزش و آبریزش و همه چیز شروع شد.یه نور مهتابی کم رو هم نمیتونستم تحمل کنم و چشممو میزد .دایم دلم میخواست چشمامو ببندم و موقع ریختن قطره بد میسوخت.

 

سیل ملاقات کننده ها هم که میمدن و میرفتن و گل و شیرینی و کمپوت میاوردن...روز شنبه که سومین روز بود افتضاح ترین روز بود تار تار میدیدم حتی نمیتونستم اس ام اس بخونم و حتی همون دایی محسن مهربون که با همسرش برای ملاقات اومدن حتی نتونستن چشممو باز کنم و ببینمشون.

ولی با دکترم که صحبت کردم گفت از فردا صبح خوب میشه که همون هم شد.دکتر سازنده واقعا دکتر خوبی هست و برخلاف بعضی دیگر از دکترها سریع موبایلشو جولب میده و با حوصله پاسخ میده.

روز دوشنبه هم با مامان رفتیم پیشش که گفت عالیه و لنزمو دراورد و حتی کسب اجازه برای سفر هم کردم که گفت مانعی نداره...

و اما سفر آبادان

ما یه دایی داریم که در عنفوان جوانی وقتی برای خدمت سربازی اعزام به آبادان میشه اونجا یک دل نه صد دل عاشق دختری میشه و ازدواج میکنه و البته دایی همسرش رو به تهران آورد و تا همین چند سال پیش تهران زندگی میکردن ولی یه خانه بزرگ تو آبادان داشتن و گاهی میرفتن اونجا.الان که دیگه بچه هاشون هم ازدواج کردن و از زندگی تو دود و دم تهران هم خسته شدن برای همیشه رفتن اونجا و چند سالی هست که دارن تو اون شهر زندگی میکنن

 

 

عید 2 سال پیش من به همراه محسن و ترانه رفتیم اونجا که البته مامان اینها و خاله ها و پسرخاله ها و دایی ها و همه بودن و خیلی بهمون خوش گذشت .حالا مامان اینها میخواستن 2.3 روز برن اونجا و یه سر به دایی بزنن البته با قطار که من همونجا گفتم من و ترانه هم میایم.محسن هم با اینکه خیلی تو سفر آبادان بهش خوش گذشت هم از آبادان و خرمشهر و جاده خیلی قشنگش خوشش اومد و هم از مهمان نوازی دایی و زندایی ام ولی بعلت کار گفت که نمیتونه بیاد و من برای اولین بار تصمیم گرفتم تنها سفر کنم. روز قبل برای محسن چند جور غذا درست کردم چند تا خورش هانی هم گذاشتم تو یخچال با برنج پخته شده.کلی هم خوراکی و قاقالی لی براش گذاشتم که در نبود ما حوصله اش سر نره الته صبح ها که سر کار بود برای شب و جمعه اش

ظهر سه شنبه حرکت کردیم با قطار و 4شنبه 7 صبح اونجا بودیم .از قشنگی شهر و هوای بهاری و خالی از دود و تنفس راحت هر چه بگم کم گفتم .از بازارها و فروشگاههای شیک و با کلاس آبادان هم که دیگه نگو و نپرس.

خرمشهر هم خوبه .پل کارونش خیلی قشنکه لب شط که میری سموسه میخوری و چراغهای رنگی و رقص نور و اب رنگی همراه با موسیقی جنوبی که وسط خیابون دلت میخواد برقصی هم که حرف نداره.

خرمشهر و ابادان هم تقریبا به هم وصل هستن مثل نوشهر و چالوس. ودایم از اینجا میری اونجا و قایق سواری میکنی و خرید میکنی و...

.

عمر سفر که همینجوری کوتاهه .مال ما که دیگه خیلی کم بود .یعنی چهارشنبه صبح تا شب اونجا بودیم و پنجشنبه صبح تا شب و ظهر جمعه باز به سمت تهران حرکت کردیم و 5.5 صبح تهران بودیم.برای محسن یه کت چرم خیلی شیک قهوه ای سوخته خریدم که خیلی خوشگله با یه ادکلن خوشبو.برای خواهرها و خواهرشوهر هم که خوراکیهای ته لنجی و برای بچه ها هم اسباب بازی

البته موقع رفتن یه ضد حال خوردیم و اون این بود که سفر 2 تا از همسفرامون کنسل شد.یعنی خاله جون . اقامجتبی که خیلی هم خوش سفر هستن به علت شکستن دست خاله جون درست شب قبل سفر که مجبور شدن  نیان و به جاش دایی مهدی و کیمیا دختر خواهرم با ما اومدن

ترانه خیلی بهش خوش گذشت هرچه میدید باید میخرید و هر بازی که میدید باید سوار میشد و خیلی حال کرد.

سوار قطار که شدیم برگردیم ترانه به دایی حسین گفت چرا شما نمیایید تو قطار بریم آبادان و کلی از دستش خندیدیم و گفتیم که داریم میریم تهران( فکر میکرد با قطار فقط میرن آبادان ).

بماند که وقتی رسیدم تهران علاوه بر استقبال گرم محسن و ابراز دلتنگی شدید  با یه خونه منفجر شده روبرو شدم و کل شنبه ام به نظافت گذشت اما ارزششو داشت و خیلی خیلی خوش گذشت

/ 19 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ازاده

سلام. ایشالله همیشه به گردش و خوش گذرونی خوش باشین. چکار خوبی کردی یه حال و هوایی عوض کردی. چشمتم که بسلامتی جراحی کردی حالا از این به بعد کار سنگین اینا نکن. ماشالله ترانه خانوم شده هاااا قد کشیده لاغرتر بنظر میاد از طرف من ببوسش امیدوارم همیشه خوش باشین.

آزاده مامان دیانا

تا باشه از این خبرهای خوب.خدا رو شکر که هم عمل چشمت موفق بوده و هم سفر خوبی داشتین و حسابی بهتون خوش گذشته[قلب]

ستی ست

مادران با سلیقه برای انواع ملزومات مختلف لباس فرزند دلبندتان به وبلاگ ما سر بزنید کارهای جدید به زودی ارسال میشود

شایان

سلام ببخشید من یه سوال در مورد عمل چشم دارم من عینکیم عینک واقعا منو اذیت میکنه میخاستم بدونم شما که عمل کردین الان راضی هستین ؟ با کامپیوتر راحت کار میکنین؟ اخه من رشتم کامپیوتره ممنون میشم راهنماییم کنید من یکم میترسم ادرس وبلاگمو میزارم ممنو میشم اگه راهنماییم کنید[گل]