ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

زایمان
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

از 22 مهر که اومدم خونه دیگه شرکت نرفتم...

مرخصی زایمان شروع شد.

شروع کردم به نظافت خونه. یه خانمی هم اومد کمکم کرد و کلی تمیز کردیم. فرش رو دادیم شستن. ملافه ها. پتو . همه کمد ها را مرتب کردم . هر چه کم داشتم خریدم . سیسمونی که البته به علت کمبود جا نقدی گرفته بودم ولی همون نصفش رو چیدم و اماده برای زایمان....

روزای اخر یه روز فلورانس اومد خونمون . یه روزم لیلی جان.

یه روز هم مریم اومد که فهیمه هم اومد ووووو

5شنبه صبح ساعت 6 رفتیم بیمارستان و اول چند تا امپول و بعد هم سند و بعد هم اتاق عمل.

ترس همه وجودمو گرفته بود . یخ کرده بودم . خوابوندنم رو تخت و دکتر ازم اسم ترانه رو پرسید و بیهوش شدم................

یهو از صدای ناله خودم به هوش اومدم.محسن با 2 نفر دیگه منو بلند کردن و گذاشتن رو تخت . مامانم رو دیدم و ترانه کوچولو رو . چقدر ناز و دوست داشتنی بود عزیزدلم.

فلورانس جان هم از صبح اومده بود . مامان محسن هم.

خلاصه وقت ملاقات هم بابا اومد و مریم و رسول و ...

تا شب پدرم در اومد چون نه باید چیزی میخوردم. دهنم خشک بود و باید شیر هم میدادم.ترانه هم از همون روز اول کلی گری میکرد.و...

شب تا صبح 100 باتر اومدن بم آمپول زدن و همونجا گفتم من دیگه غلط بکنم حامله شم.

فیلم اتاق عمل رو که دیدم که تازه فهمیدم چه بلایی سزم اومده.لایه لایه بریده بودن و ...

جمعه صبح محسن اومد دنبالمون و مرخص شدم

رفتیم خانه بابا گوسفند کشتیم و من هم 16 روز اونجا ماندم و ترانه هم فقط و فقط گریه گریه


بالاخره فرا رسید. روزیکه مدتها بود انتظارشو کشیده بودم. روزیکه میتونستم نی نی کوچولو م رو ببینم و در آغوش بکشمش.
شب قبل در حالیکه همه وسایل رو جمع کردم و آماده شدم رفتیم خونه مامان . از ترس و دلهره اصلا خوب نتونستم بخوابم.
صبح ساعت 5 بیدار شدیم و بعد از خوندن نماز و رد شدن از زیر قران راهی بیمارستان شدیم. البه سر راه مامان محسن رو هم برداشتیم و رفتیم تو بیمارستان که رسیدیم پرونده تشکیل دادیم و بعد هم از من خون گرفتن و من رو فرستادن بالا . النگوهام رو شمردن و منو رو یه تخت خوابوندن . یه خانم بداخلاق اومد و برام سند وصل کرد و با شنل زرد منو راهی کردن که از مامان و محسن و بقیه خداحافظی کنم. با اشک و راه راهی اتاق عمل شدم.. همه رو بوسیدم و رفتم . اتاق عمل رو که دیدم داشتم پس می افتادم. منو خوابوندن رو تخت . پاهام میلرزید. یک عالمه دم و دستگاه بالای سرم بود. چند تا دختر شروع کردن پاهامو بتادین زدن . یخ کرده بودم . گفتن سردته بپاهات میلرزه . گفتم نه از سرما نیست دارم از ترس سکته میکنم. دختر فیمبردار هم تو اتاق بود که همه چیز رو ثبت و ضبط کنه.
دکتر بیهوشی اومد بالای سرم. دکتر خودم هم اومد تو و یه کمی دلم آروم شد. دکتر بیهوشی ازم اسم بچه رو پرسید و یه ماسک گذاشت جلوی بینی ام و دیگه نفهمیدم چیزی.....
وقتی بیدار شدم تو یه اتاقی بودم و ناله میکرد. محسن با یه نفر دیگه اومدن منو بلند کردن و گذاشتن رو تخت و اوردن تو اتاقم دوباره منو بلند کردن و خوابوندن.
زیاد درد نداشتم . دکتر اومد ارامبخش هم بهم زد و بعد نی نی کوچولوی منو آوردن.ترانه کوچو از همون بدو تولد شیطون بود و الکی غر میزد.بغلش کردم و بهش شیر دادم و لذت بخش ترین لحظه دنیا رو تجربه کردم