ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

تنگه واشی
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

یه روز دلم عجیب میخواست بزنم به اب. به محسن گفتم که یه جایی هست بنام تنگه واشی و من قبلا رفتم. چون تهنا نمیخواستم برم به سارا پیشنهاد دادم و مامانش هم که دیگه حق مسلم خودش میدونست که چون به سارا پیشنهاد دادم اونم دیگه باید بیاد.

خلاصه رفتیم تنگه واشی . خیلی روز خوبی بود . تنگه اول رو که رد کردیم آخرش عمیق شده بود و من یهو کنترلم را از دست دادم و افتادم.یه پسری دستم رو گرفت و منو نجات داد و بعد هم از محسن عذرخواهی کرد که منو نجات داده. بعد یهو به دستم نگاه کردم و دیدم انگشترم نیست.

یه انگشتر تک نگین داشتم که با پولی که مهندس عید بمن داده بود خریده بودم . خلاصه گم شد. محسن خیلی دلش برام سوخت و گفت عینشو برام میخره . من خدا رو شکر میکردم که حلقه ام نیفتاده یا آویزی که دیروزش برای نیمه شعبان برام خریده بود .

 تنها خاطره بد اونروز بود اگه نه خیلی خوب بود . کلی عکس گرفتم.