ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

روز غمگین
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

دیشب بابا خیلی از دست من ناراحت

بودودعوای مفصلی با من کرد مثل وقتایی که قدیما با مامان دعواش می شد سرم داد کشید و گفت دیگه حق ندارم محسن رو ببینم و کافیه بشنوه من باش تلفنی صحبت کردم .و وو...

من هم خیلی ناراحت بودم از طرفی به محسن خیلی علاقمند شده بودم و فکر نمیکردم یه ماشین دادن اینقدر کار بدی باشه که بابا کل قضیه رو منکر شه.

البته بابا دنبال بهانه بود که مخالفت کنه بخاطر شرایط مالی محسن و من این بهانه رو دستش داده بودم.

اونروز برخلاف ای 2. 3 هفته که هر روز محسن رو دیده بودم اونروز ندیدمش و 2 جا عیددیدنی رفتیم و من با بابا قهر بودم.

عصرش لیلی با بابا صحبت کرد و گفت اینهمه وقته شما مخالفت نکردین و حالا سر قضیه به این بیخودی دارین با پریسا اینطری رفتار میکنین .

و بابا هم گفت باشه برو ولی من مطمئنم که پشیمون میشی. گفت البته من از خدا میخوام که تو پشیمون نشی و من جلوی همه خیط بشم و بفهمم که این ازدواج خوب بوده.

و اینجا بود که من دیگه با دلشوره و عشق زیاد تصمیم قطعی قطعی رو گرفتم