ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

کلاس پوریا
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

روز 11 فروردین بود و ما خوشحال بودیم که به بله بران نزدیک میشیم...

من با پوریا کلاس داشتم و محسن گفته بود بعد از کلاس بیا ببینمت.

تو همون مدتی که پیش هم بودیم به موبایلش زنگ زدن و گفتن خاله اش تو جاده تصادف کردن. و چیزی نشده . من از محسن خداحافظی کردم تا عصر بیام با هم بریم بیرون.

من که رسیدم خانه محسن زنگ زد و گفت خاله ام در تصادف فوت شده و کلی ناراحت بود ولی گفت تو بیا با هم بریم بیرون .

من رفتم پیشش و مامانش اینا رفتن خانه خاله اش. من اونروز ماشینو دادم محسن ببره و به این امید که دوباره برگرده و ماشینو به من بده بیاد پیشم که کاش نداده بودم.

محسن رفت و بابا این از عیددیدنی برگشتن خانه و بابا وقتی فهمید من ماشینو دادم برده کلی با من دعوا کرد و گفت من تو رو با این پسر نمیدم یا باید خانه بخره تا بدمت و من کلی ناراحت . به محسن زنگ زدم که ماشین رو اورد و همانجا تو کوچه منو بوسید و رفت.