ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

خواستگاری 2
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

طبق موافقت با مامان و بابا ...

قرار شد که محسن یه بار دیگه تنها بیاد خانه ما . تا یه بار دیگه باش حرف بزنیم .

اونشب من دل تو دلم نبود و محسن شام امد خانه ما و رویش نمیشد که جلوی بابا با من حرف بزنه.

ولی من دیگه طی هفته گذشته هر روز محسن رو دیده بودم و هم بهش علاقمند شده بودم و هم اینکه کاملا مصصم شده بودم که باش ازدواج کنم . مامان و بابا ولی هنوز دلشان نمیامد . خلاصه اونشب تا دیروقت محسن خانه ما بود ونمیرفت و بعد از رفتنش بابا با من اتمام حجت کرد و من گفتم من همینو میخوام