ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

محسن
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

بعد از اون جریان sms های محسن شروع شدو ....

ولی بابا و مامان به شدت مخالف این رابطه بودند . محسن هر روز میخواست به شکلی با من قرار بگذاره که من رد کردم و گفتم   امکانش نیست و از طریق دیگه باید وارد شه.

این جریان گذشت و ما از 25 تا 28 بهمن نمایشگاه داشتیم. من هم برای محسن sms زدم که از غرفه ما دیدن فرمائید. اون هم فرصت را غنیمت شمرد و به همراه مادر و خواهرش اومدن نمایشگاه. همو دیدیم و من براشون نسکافه ریختم و خلاصه اون روز هم کلی با هم با  smsحرف زدیم و اون اصرار داشت فرداش هم که جمعه بود باز بیاد نمایشگاه که من خواهش کردم نیاد به شرطیکه شنبه باش قرار بگذارم . ازم قول گرفت.

خلاصه شنبه صبح اول وقت مسیج زد که ببینمت و منم زوج بودن ماشینو بهونه کردم و قرار رو گذاشتم برای پنجشنبه همون هفته.