ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

آراامش بعد از طوفان
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

سلام دوستهای خوبم

ممنون از احوالپرسی هاتون

هفته ای که گذشت خیلی بد و سخت بود . مادرشوهر وضع خوبی نداشت و دکترها تقریبا" ازش ناامید شده بودند.

محسن هرشب با چشمهایی که معلوم بود خیلی گریه کرده میامد خونه و تا خود صبح یک ریز میگفت اگه مامانم طوریش بشه من چه کنم ؟ و .... هر از گاهی اشکش سرایز میشد و به بیمارستان هم هرچه زنگ میزدیم و هر چه ملاقات میرفتیم میگفتند زیاد تغییری نداشته و همونجوریه و زیر دستگاهه و لوله توی بینی و دهانش هست....

محسن هم بار اخری که رفته بود بیمارستان ححال مادرش رو خیلی بد دیده بود و اونشب میگفت مگر معجزه بشه که مامانم خوب شه حالش خیلی بده و حتی به مامانش گفته بود از من راضی هستی و اون بنده خدا هم سر را به نشانه تائید پایین اورده بود اخه نمیتونست حرف بزنه ( بخاطر لوله هاییکه تو دهانش و بینیش بود )

اما دیروز صبح ( دوشنبه صبح ) بالاخره دعاها جواب داد و وقتی به بیمارستان زنگ زدم و جویای حالش شدم گفتن خیلی عالیه .از زیر دستگاه اومده بیرون و داره خودش نفس میکشه لوله ها رو هم از بینی و دهانش در اوردن بنابراین میتونست حرف بزنه

من که مامور خوش خبرم سریع به محسن و به سارا خبر دادم و خیلی خوشحال شدن و خودم هم مرخصی گرفتم که وقت ملاقات برم بیمارستان

سارا هم اومد البته هنوز تو آی سی یو هستن ولی خیلی خیلی بهتر از قبل بود و حرف میزد البته نا نداشت و خیلی اروم حرف میزد ولی از همه خبر میگرفت و حتی میگفت به فلانی سلام برسان و هوش و حواس کاملا سر جاش بود....خداروشکر اون جو غمگین از بین رفت و منتظریم تا به بخش منتقل بشه و بعد هم به خونه ان شالله...

ممنونم از همه کسایی که برای ایشون دعا کردن..

زندگی هم همچنان میگذره.ترانه که میره مهد و خوشبختانه خیلی مهدش رو دوست داره وکلی شعر و قران و فصل و ماه و .... یاد گرفته و صبحها با خوشحالی بیدار میشه و عصر هم که میرم دنبالش با خوبی با خاله ها بای بای میکنه و میگه فردا زود میام

مهد هم که روبری درب خونه هست و برای من خیلی خیلی خوبه...

ماه رمضونه و من دارم خیلی لذت میبرم.درسته که روزه هاش خیلی سخته و از تشنگی و گرسنگی گاهی هلاک میشم ولی بودن تو این ماه پربرکت رو خیلی دوست دارم.جمعه پیش که مامان مهمان داشت و همه فامیل را افطاری دادیم و ثواب بسیاری بردند مامان و بابا و ما هم خوش گذروندیم

2 تا مهمونی دیگه هم در پیش داریم این جمعه خونه خاله جون و جمعه بعد خونه عمه جون

به پیشنهاد مریم (خواهرم) یه روز هم قراره بچه هامونو ببریم پارک ملت یه کم بازی کنن و بعد هم برای افطار بریم رستوران گردباد که بوفه افطاری داره و دلی از عزا در بیاریم

دیگه  خبری نیست....

تا بعد خدانگهدارشما