ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

ترانه به مهدکودک میرود...
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

سلام دوستان .

بالاخره من به آرزوم رسیدم و ترانه عزیزم مهد کودک رو پذیرفت و با شوقی سرشار صبحها به مهد میره و عصرها با کلی خوشحالی بر میگرده و دلش میخواد دوباره صبح بشه که باز بره مهد.

گفته بودم که از عید دقیقا روبروی درب خانه ما یک مهدکودک شروع به بازگشایی کرد و ما از نقاشی و بنایی و همه چیزش رو از پنجره میدیدم تا اوردن تاب و سرسره و چرخ و فلکش...

و ترانه روزهای عید گریه میکرد که میخواد بره مهد که البته باز نبود و ما دایم بهش نوید میدادیم که صبر کن باز بشه و ترانه هر روز ازپنجره اشپزخانه نگاه میکرد و میگفت وایسا ببینم مهد کودکم باز نشده ؟

تا اینکه بالاخره در تاریخ 23 خرداد این مهدکودک افتتاح شد و من هم از مامان محسن خواهش کردم چند روزی به خانه ما بیاد تا روزای اول ترانه یکی دو ساعت بره و کم کم عادت کنه .

روزهای اول صبح میرفت و عزیز ساعت 12 میرفت دنبالش و الان خداروشکر بعد از گذشت 10 روز ترانه صبح ها با اشتیاق بلند میشه و بعد از خوردن صبحانه میره مهد و قشنگ با من بای بای میکنه و میگه مامان برو شرکت و عصر هم که میرم دنبالش با خوشحالی میپره تو بغلم و برمیگردیم ..

و چقدر من راحت شدم .دیگه لازم نیست صبحها ببرمش خانه مامان و عصرها باز برمن دنبالش و 2 ساعتی بمانم اونجا .راس ساعت 4.5 خانه هستم و در وقتم کلی صرفه جویی میشه....

ترانه هم که داره شعرهای خوشگل یاد میگیره و بسم الله الرحمان الرحیم رو اینقدر قشنگ ادا میکنه که خاله هاش پشت تلفن براش میمیرن.

اما.... از اونجایی که همیشه ادم باید یه جای کارش بلنگه .دقیقا 2 روز بعد از رفتن ترانه به این مهد کودک آقای قراچورلو به من گفت باید خانه را بفروشیم و تا 10 تیر به من مهلت تخلیه داد.

جریان این خانه ما اینه که ما یه خانه کوچولو اول عروسیمون خریدیم با محسن که 3 دانگ به نام من و 3 دانگ به نام محسن بود.یه خونه نقلی خوشگل نوساز که اون موقع بابت خریدنش خیلی خوشحال بودیم.

بعد از به دنیا امدن ترانه چون هم جای ما خیلی تنگ بود و هم دوست داشتم ترانه یه اتاق شخصی برای خودش داشته باشه به این دوستمان که ثروتش از پارو بالا میره و من هم به پسرش درس میدادم جریان را گفتم و گفتم حاضری با ما شریک بشی یه جای بزرگتر را بخریم نصف نصف و او هم قبول کرد.

بعد از قولنامه کردن ایشون گفت که همه خانه رو خودش میخره و به ما رهن میده ..

و همونجا به من گفت هر وقت مشتری خوبی برای اینجا پیدا کردی بفروش من پول خودم را برمیدارم و هرچه سود کرد مال شما.یعنی گفت مال ترانه

که ما بیشتر خوشحال شدیم چون دیگه لازم نبود اون خونه را بفروشیم بنابراین خونه عشقولانه مون را دادیم رهن و اینجا رو که بزرگتر و شیکتر و 2 خوابه با آشپزخانه بزرگ و ... بود را رهن کردیم و با خوشحالی به زندگیمون ادامه دادیم.

سر سال که شد ایشون گفت فعلا بشینید و تو به پسرم درس بده و ما با خوشحالی مشغول گذران زندگی بودیم که سال دوم هم سپری شد و باز به سر سال رسیدیم .

ما هم به مستاجر اون خونمون یه مقداری پول پیش دادیم که ازاین ماه ازش اجاره بیشتر بگیریم و اوضاع بر وفق مراد بیشتری باشه و کلی برنامه ریزی سفر کرده بودیم از دبی گرفته تا کربلا و ثبت نام مکه و .....

و حالا دقیقا روزی که ما با مستاجر جدید قراداد بستیم ایشون به من زنگ زد و گفت داره یه کارخانه خیلی بزرگ را خریداری میکنه و 8 میلیارد پول لازم داره و همه اموالش را داره میفروشه و.... و گفت اگه سریع بفروشی که سودش مال خودت میشه و اگر نفروختی که باید بلند شی که من خودم مشتریشو دارم و....

ما هم سریع این خونه رو اگهی کردیم تو روزنامه که یه سود خوب بکنیم و با پولی که خودمان دادیم بریم یه جا رو رهن کنیم اما یاد اسباب کشی که افتادم اه از نهادم بلند شد و بدتر اینکه الان بریم و سر سال باز بلندمان کنند و من اصلا حوصله اسباب کشی و مستاجر بودن ندارم .تو این خونه هم همه فکر میکردن ما صاحبخانه هستیم چون این اقا اینجا را برای ما خرید ....از طرفی دلم برای مهد ترانه میسوخت که هر جا بریم از اینجا دور میشیم و ....

خلاصه با یه دو دو تا چهار تا دیدیم به نفعمونه که اینجا رو خودمون برداریم که البته این اقای مهربون باز هم با قیمت 2 سال پیش گفت با ما حساب میکنه یعنی همان پولی رو که اون موقع داده بود از ما میگیره و با وجودیکه مشتری داشت که 11 تومن بالاتر بخرن و طبق قولی که خودش به ما داده بود  11 عاید ما میشد دیدیم به صلاحمونه که همینجا رو بخریم وجاهای دیگه رو بخواهیم بخریم خیلی گرانتر میفته برامون.

خونه اولیمون چون متراژش کوچکتر بود سریع فروش رفت و بخاطر اینکه یه مقداریش هم بابت وام کم شد ما مجبور به جور کردن حدود 50 تومن پول شدیم که تازه 11 تومن اینجا رو زیر قیمت بخریم . خلاصه مجبور به فروش ماشین و شاید هم بعضی از طلاهام باشم که تا روز محضر همه پولمون جور بشه. از انجاییکه این اقا خیلی عجله داره و ما باید سریع پول ایشون را بدهیم حتی نتونستیم وام مسکن بگیریم و برای 14 تیر باید بریم محضر.

البته همه میگن عیب نداره خونه مهمه .ماشین و طلا رو دوباره میخری ... اما خوب ماها یه دلبستگیهایی داریم دیگه .البته از این خونه هم نمیتونستم دل بکنم چون واقعا خونه شیک و قشنگ و اندازه ماست و مهمتر از همه مهد ترانه که روبرومونه هست....و دیگه اینکه سر سال دیگه دلهره بلندشدن و اسباب کشی رو نداریم...

بابا هم خوبه . ممنون که پرسیده بودین .داره دوره نقاهت رو میگذرونه ...

فعلا نه محضر خونه اول انجام شده و نه دومی هنوز به نام ما شده دعا کنید همه چیز به خیر و خوشی تموم شه.

اینم عکسهای خونه خوشگلمون که به همین روزها خودمنو صاحبش میشیم

 

خدانگهدار