ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

سه روز تعطیلی
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوبم

حال و بارتون چطوره

ما که قمر در عقرب . بابام طفلک بیمارستان بستریه و امروز صبح عمل شده که البته موفقیت امیز بوده .کیسه صفرا رو دراوردن . از اون طرف لیلا امروز صبح با شوهرش رفته کربلا و بچه هاش خونه مامانم .

و من از شنبه که حال بابا بد شد رفتم دنبال مامان محسن و ایشون رو اوردم خانه خودمون . قرار بود البته بخاطر بچه های لیلا که خونه مامان هستن مادرشوهرم بیاد خونه ما و چند روزی ترانه رو نگه داره ولی قرار بود هفته بعد بیاد و این هفته ترانه با دختر خاله هاش خوش بگذرونه که نشد .

بابا از هفته پیش حالش بد شد. برای 3 روز تعطیلی ما برنامه ریزی شمال کرده بودیم که با توجه به اینکه عمه مهری هم ویلا خریده بودن و ما رو دعوت کرده بودن تصمیم داشتیم صبح جمعه ساعت 5 راه بیفتیم و برای نهار اونروز خدمت خانواده عمه باشیم تا شب و اخرشب هم بریم ویلای لیلی خودمون باشیم و یکشنبه هم بخاطر ترافیک همان صبح برگردیم.

محسن از اول هفته میگفت نریم بخاطر ترافیک و میگفت شمال که 15 ساعت تو راه باشیم به درد نمیخوره و اینکه 2 هفته پیش شمال بودیم و ... ولی من دوست داشتم برم. اول بخاطر ترانه که میدونستم چقدر دوست داره و بخصوص با مامان و بابا خیلی وقت بود نرفته بودیم و دیگه اینکه دلم برای عمه مهری ینها هم تنگ بود و بدم نمیامد با اونها دیداری داشته باشیم.

از اول اون هفته هر روز لیلا که زنگ میزد و میگفت بیاین دیگه من شبش باز به محسن میگفتم و باز محسن با دلیل منو قانع میکرد و میگفتم باشه نمیریم باز صبح لیلا منو وسوسه میکرد تا اینکه بالاخره محسن صبح پنجشنبه گفت بخاطر تو وترانه من فداکاری میکنم و میام که کاش نمیکرد...

ما از شرکت که اومدم اماده شدم برای یه شمال خوب و کلی خوراکی و میوه و لباس و خلاصه همه چیز از ژله های امده شده گرفته تا پای سیب و میوه و تخمه و .... خلاصه خوشحال بودیم که میخواهیم بریم که مامان عصر زنگ زد و گفت بابا حالش اصلا خوب نیست و ما شاید نیاییم.

و من که یکی از دلایل قوی ام برای رفتن بودن با مامان و بابا بود حسابی پکر شدم و گفتم اگه شما نیاین ما هم نمیریم .چون لیلا هم میرفت .مریم هم اصفهان بود و اینها میماندند تنها .من گفتم نمیریم

حالا محسن هم که اولش میگه نمیریم ولی بعد که دیگه راهی میشیم نمیخواد صبح بشه و دوست داره همون شبونه حرکت کنه . البته محسن هم میگفت گه مامانت اینها نیان نریم ولی خوب حالگیری بود.

به هر حال بابا اون شب میره دکتر و سرم میزنه ولی حالش خیلی خوب نبود ولی طفلک بخاطر اینکه برنامه ما به هم نخوره گفت میان ولی خودش نمیتونه رانندگی کنه قرار شد لیلی اینها برن دنبالشون اونها صبح ساعت 4 حرکت کردن

ما هم تا محسن بیدار شه شد ساعت 5 تا ناز کنه و دوش بگیره و صبحانه بخوره شد 6. که لیلا زنگ زد و گفت جاده قفله قفله . اونها البته از جاده چالوس داشتن میرفتن چون سر راه میخواستن کلاله به دوستشون سر بزنن .7 ما دیگه وسایل رو گذاشتیم تو ماشین و داشتیم را میفتادیم که لیلا گفت ما داریم برمیگردیم . میریم خانه مامان و بابا میگه عصر از جاده هراز میریم.

ما دیگه دلمون نیامد برگردیم بالا .ترانه هم تازه بیدار شده بود و خوشحال که بالاخره صبح شده و داریم میریم دریا و با توجه به اینکه لیلا گفت ما از هراز میایم تا ظهر ما رفتیم تو جاده.

بر خلاف تصورمون جاده باز باز . به جاجرود رسیدیم هیچ خبری از ترافیک نبود . بومهن و رودهن رو هم رد کردیم .عالی بود .لیلا دایم اس ام اس میزد و میگفتم از خلوت هم یه چیزی اونورتره و لیلا هی میگفت وا یعنی ما هم راه بیفتیم ....

آبعلی و امامزاده هاشم رو هم که با خوبی و خوشی رد کردیم لیلا گفت ما هم راه افتادیم . ولی مامان و بابا دیگه گفته بودن نمیایم و من حالم اونجا اساسی گرفته شد.

نزدیکیهای رینه بودیم که ترافیک شد. نه ترافیک معمولی ها یه قفل عجیب و غریب.به لیلا زنگ زدم گفتم اینجوری شد ..ولی دیگه بیشتر راه رو اومده بودیم 70 کیلومتر تا امل راه داشتیم .

خلاصه 3 ساعت اونجا علاف شدیم . مردم با هم دعوا میکردن . راه برگشت هم بسته بود هر ماشینی میخواست دور بزنه رینه رو میرفت بالا که از پلور برگرده . خرتوخری بود که نگو و نپرس

خلاصه بالاخراه راه باز شد و ما ساعت 5 خسته و کوفته رسیدیم شمال و شوهرخاله ام هم که در ویلای خودش تنها بوود به ما زنگ زد که از راه بیایید اینجا که رفع خستگی کنید.

 

به هر حال لیلا اینها هم با 2 ساعت تاخیر بهد از ما رسیدند و سیم کلاج ماشینشون هم پاره شده بود و کلی گشتند تا پیدا شد و ....

اونشب مهمان اقا مجتبی بودیم و ماهی سفید خوشمزه ای درست کرد ما خوردیم و اخرشب رفتیم ویلای لیلی خوابیدیم.

صبح تا 11 خواب بودیم از خستگی و بعد از صرف صبحانه رفتیم دریا که عکسها رو مشاهده میکنید

ترانه حسابی بازی کرد . 2 . 3 ساعتی لب اب بودیم و برای اولین بار بود که ترانه بدونت گریه دریا رو ترک کرد.

لیلا اینها رو رساندیم و رفتیم نهار خریدیم . اون روز نهار مهمان ما بودن به صرف اکبرجوجه و کته کتاب و زیتون پرورده و ....

غروب هم رفتیم ویلای عمه مهری و یکی دو ساعتی هم پیش اونها بودیم و برگشتیم و فردا باز باید برمیگشتیم.

یکشنبه صبح تقریبا زود بیدار شدیم و حرکت به سمت تهران .دم پارک جنگلی امل باز 2 ساعتی در ترافیک بودیم و به لیلا اینها که دیرتر از ما حرکت کرده بودن هم گفتیم که باز ترافیکه و انوها از جاده فیروزکوه اومدن و باز در ترافیک مانده بودن و راهشون هم دور شده بود .ما ساعت 3 رسیدیم درب خانه و اونها 5 .

و من دیگه غلط بکنم تعطیلی پایم را بگذارم تو جاده شمال و وقتهای دیگه هم که محسن اصلا نمیتونه کارش رو ول کنه بنابراین تا اطلاع ثانوی شمال بی شمال.

و دیگه اینکه ما چشم هم خوردیم صبح قبل رفتن به یه نفر گفتم که داریم همگی میریم و ویلای عمه ام و بعد هم خواهرم و ... و حس کردم طرف کمی ناراحت شد و همونجا هم گفتم کاش نگفته بودم ولی....

خلاصه شمالی بود که خیلی اذیت شدیم و نمی ارزید برای 1 روز اینهمه تو ترافیک بمونیم و اذیت بشیم.

این هته هم که درگیر بیمارستان بابا هستیم .لیلیا اینها هم که رفتن کربلا .

راستی مهدکودک ترانه از فردا باز میشه و ترانه تا این لحظه که خیلی داره خوشحالی میکنه و با زبون خوشگلش میگه من عاقش ( عاشق ) مهدکودکم.

فردا معلوم میشه که دخترکم میمونه یا نه

فعلا خدانگهدار.....