ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

اندر احوالات ما
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 

این یکی دو هفته ای که گذشت به سبب قرارداشتن در امتحانات من هم درگیر بودم.

از کمک کردن به مینا خواهرم تو امتحان ریاضی و جواب دادن به سئوالهای بچه جاری و چند تایی شاگرد که خودم دارم.

اخه نگفته بودم براتون که من سالهای پیش معلم خصوصی بسیار فعالی بودم .با قدرت معجزه گری.

یعنی اگه با یه بچه ای کار میکردم به امید نیفتادن درس طرف میرفت نمره ٢٠ میگرفت و مامان باباش حیرون که ما به ١٠ یا ١٢ هم راضی بودیم و این چجوری ٢٠ گرفت و ما هم به خود میبالیدیم که ما اینیم دیگه .

از سال ٧٧ که وارد دانشگاه شدم تدریس خصوصی رو هم شروع کردم و بعد از اشنایی با چند تا اموزشگاه برای خودم معلمی شدم و کارت چاپ کردم و روز معلم کادو بود که برام سرازیر میشد.

یادمه بعضی روزها صبح که از خانه میامدم بیرون به مامان میگفتم : مامان من امروز ساعت ٨ دارم از خانه خارج میشم و تا ١٠ شب به منزل بازنخواهم گشت .دلتان برای نامبرده شور نزنه و در صورت دلتنگی با موبایل تماس حاصل فرمایید.( جزو اولین کسایی بودم که موبایل خریدم با توجه به اینکه زیاد بیرون بودم و برای عدم دلشوره هالی مادر )

 

بعدها دیدم دارم روزی ۴.۵ تومن کرایه میدم ( سال ٨٠ . ٨١ )‌زیاد بود این بود که پایم رو در یک کفش کردم که ماشین میخوام و کار من ماشین میطلبه و باید از این سر شهر به سر دیگه شهر بروم و بابا مخالف بود چون میگفت میزنی به کسی و برای من دردسر میشه یا ماشین خراب میشه و من باید بیام ماشین خراب رو جرثقیل بگیرم بیارم تعمیرگاه که نرفت میخ اهنین در سنگ و من علیرغم مخالفتهای بابا با پولهای خودم اولین ماشینم رو که یه پی کی صفر یشمی بود خریدم اون موقع ۵ میلیون و دویست تومن  , دیگه لوازم کار فراهم بود و از اینجا به اونجا درس میدادم و هر خانه ای که میرفتم از طریق اونها 4.5 تا مشتری دیگه پیدا میکردم و .....

رفتم به خاطرات گذشته ....

 درسم که تمام شد دنبال یه کار ثابت بودم که با هالتک اشنا شدم و اومدم اینجا . روزیکه برای پر کردن فرم اومدم اینجا اینقدر از مهندس و شرکتش خوشم اومد که همه خواسته هام رو زیر پا گذاشتم و با وجودیکه هر جا برای استخدام میرفتم میگفتم تا 2 بیشتر نمیتونم کار کنم که به تدریس هم برسم اینجا بیخیال تدریس شدم و گفتم ول کن دیگه اگه اینجا خوب باشه درس دادن رو بیخیال میشم.

حقوق درخواستی ام رو هم با وجودیکه همه جا میزدم 150 تومن اینجا زدم 130 ( که حتما بگیرنم ) و روزیکه مهندس به موبایلم زنگ زد و گفت از فردا میتونید کارتون رو شروع کنید رو ابرها بودم.صبحها با اهنگ چیپ سیکینگ اماده میشدم و میامدم شرکت و ....

برگشتم به الان ....

هیچی دیگه بعد از استخدام تو این شرکت دیگه به هرکسی درس نمیدم فقط نورچشمی ها.البته تو پیک برتر اگهی میدم و یه 30 تایی دبیر هم تو رشته های مختلف دارم که هر کسی دبیر بخواهد براش میفرستم و کمیسیون میگیرم....

ولی یه سری ها هستن که خودم اصلا عشق میکنم بهشون درس بدم.

یکی از اینها سالار پسر آقای قراچورلو یکی از دوستان خوبم هست که محبتهای زیادی تا حالا بهم کرده و دیگری ساناز و سارا دو خواهریکه الان 6 سال هست که باهاشون هستم البته سارا الان دبیرستانه ولی با ساناز تازه شروع کردم .

این روزها بخاطر امتحانهای اینها حتی یکی دو روزی هم مرخصی گرفتم . راستی مینا ( خواهرم ) هم جزو نور چشمی هاست که به اون هم درس دادم.

قلبقلبقلبقلبقلبقلب

دیگه اینکه 5شنبه گذشته هم خانه زن عموی مهربون دعوت بودیم یه مهمانی زنانه بود که بسی خوش گذشت و جمعه اش هم نهار خانه مامان مهین محسن بودیم به صرف البالوپلویی خوشمزه و شام هم خانه جاری عزیز که طفلک برای اینکه رفع اشکال از دخترش کنم شام خوشمزه ای تدارک دیده بود و در اخر هم یک بلوز خوشگل نارنجی به من تقدیم کرد.

روز زن دریافتی من یک تراول 100 تومنی بود برای خرید صندل تابستانی بود که چون محسن جان خودش قادر به خرید اینها نیست پولش رو به من داد تا در یک روز جمعه به اتفاق برویم و بخریم.

این هم کیک بستنی روز زن ما

برای مامان هم من هر سال به علت نگهداری ترانه سعی میکنم کادوی بزرگتری بخرم .2 سال قبل 100 تومن پول دادم و پارسال ماکرو فر خریدم .

امسال هم چون قبل از عید مامان را از عزا دراوردم و یک بلوز خیلی شیک تقدیم کردم ( پلنگی ) و برای عید هم یک کیف به مراتب شیکتر (پوست ماری ) و بعد از عید هم که از کربلا امدند یک ظرف کریستال بسیار شیک پایه دار .. مامان خواهش کردن که یه چیز کوچیک بخریم و من از مامان خواستم خودش هر چی لازم داره بخره که مامان یه دامن برای خودش خرید بود از طرف من و ظهر جمعه هم چون هم تولد مینا جان بود و هم برای روز مادر که نشده بود دور هم جمع بشیم مامان همه ما را بردن هانی و نهار بسیار خوشمزه ای نوش جان کردیم ( رژیم هم که قربانش برم بی رژیم ).

این مامان عزیزم با نوه ها

بعد نهار هم رفتیم خانه لیلا و چای و هندوانه خوردیم و عصر هم برای روز مادر رفتیم دیدن مامان محسن

برای ایشون هم محسن جان کیف خرید که بسیار مورد پسند واقع شد . تا اخر شب هم اونجا جمع بودیم که خوش گذشت.

و اما پنجشنبه شب که قبل از جمعه بود داشتیم با ترانه سریال ستاره های سربی را میدیدیم که جشن تولد دخترشون بود و وقتی اون صحنه تمام شد ترانه بنای گریه که بازم میخوام تولد ببینم .من هم جای شما خالی شام خوشمزه ای درست کرده بودم و محسن جان هم تازه از سر کار اومده بود و مشغول دوش گرفتن بود که با گریه ترانه مواجه شد و بهش نوید پارک را داد و ترانه هم تغییر موضع داد و حالا دیگه اصرار که پارک پارک.

خلاصه نگذاشت شام خوشمزه ای که من اونهمه زحمت کشیده بودم و در کنرش سبزی خوردن و دوغ و ... بود  را بخوریم و ما را برد بیرون و محسن هم اولش بردش ازین پارکهایی که وسیله برقی دارن که ترانه 10 تا یی بازی سوار شد و جالب اینجا بود که خودش میرفت سوار میشد و بعد ما میرفتیم بلیط میگرفتیم و هر بازی رو دو بار بازی میکرد.

ساعت 1 با گریه اوردیمش بیرون چون همه دستگاهها داشت خاموش میشد و ترانه باز هم میخواست بمونه و میگفت سرسره بازی نکردم . محسن هم که دل رحم و میگفت باید حتما ببرمش سرسره سوار شه چون من بهش قول دادم .

دوباره از اونجا اومدیم یه پارک که وسایل بازی داره و اونجا ترانه از شوق سر از پا نمیشناخت و با نیروی جدید شروع به بازی کرد. و ساعت 2 دیگه با هزار دوز و کلک و اینکه فردا تولد مینا هست و الان مامانی اینها اومدن خونه ما از پارک اوردیمش.

جالب اینجا بود که تو زمانی که تو پارک بودیم هر از گاهی یه بچه را با گریه به زور سوار ماشین میکردن و میبردن . پدر و مادرها الان همه درگیر شدن و حرف حرف بچه هاست.

راستی این بلوز دامن نارنجی هدیه یه دوست خوب و مهربونه که به دلایل نامعلومی از زندگی من خارج شد. باز هم بابت این بلوز دامن خوشگل ازش ممنونم و هر وقت ترانه میپوشدش یادش میکنم.

دیگر عرضی ندارم

خدانگهدار