ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

2 روز تعطیلی و تخت و کمد ترانه
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوب و مهربون.امیدوارم همه خوب و سلامت باشید و ایام به کام.

به درخواست پونه جون مامان رژین خوشگل این پست مملو از عکس ترانه هست امیدوارم خسته نشید.

هفته پیش که شنبه تعطیل بود و با جمعه میشد 2 روز تعطیلی من قصد سفر کردم و به محسن 2 جا رو پیشنهاد دادم که اولی گلابگیری کاشان بود و دومی متل قو و استشمام هوای عالی و مناظر سرسبز شمالی که همونطور که انتظار میرفت محسن جان گزینه دوم رو انتخاب کردند.

از اونجاییکه پنجشنبه شب تا دیر وقت بیدار بودیم و عجله ای هم برای رسیدن نداشتیم و فقط قصدمون خوش گذراندن بود حالا چه توی جاده و چه در مقصد.صبح جمعه گذاشتم محسن و ترانه تا هرساعتی که دلشون میخواست بخوابند و بعد هم تا بیدار شدند و صبحانه ای خوردیم و اماده شدیم .ساعت 1 شد و ساعت 1 شروع سفر 2 روزه ما و مسیر حرکت جاده چالوس بود.

جاده عالی بود هوا ملس و خنک . تقریبا شلوغ بود ولی ترافیک نبود هر از گاهی جایی که جاده باریک میشد ماشینها پشت هم قطار میشدند و بعد راه باز میشد و چون ما از زیباییهای جاده لذت میبردیم اذیت نمیشدیم.

تو سیابیشه یه توقف یه ساعته داشتیم و کمی خستگی در کردیم

نهار هم من ساندویچ های خوشمزه ای اماده کرده بودم که با نوشابه زدیم به بدن و حسابی چسبید.

یکی از سرگرمیهای ترانه تو جاده چشم و ابرو اومدن برای ماشینهای بغلی و جذب اونها بخودشه و جالب اینه که ترانه شروع کننده هست و بای بای میکنه و بوس میفرسته و خلاصه زن و مرد و بچه به بازی در میان و تو جاده کلی دوست و رفیق پیدا میکنه و محسن هم این قضیه را به بانمک بودن ترانه ربط میده و میگه ازبس این نمک داره همه براش سر و دست میشکنن

ساعت 7 بود که رسیدیم ویلای بابای محسن و ایشون هم برامون تدارک جوجه کباب دیده بود و بسیار تحویل گرفت و ترانه هم که زبون میریخت و هرچه میخواست بپرسه یه ببخشید اولش میگذاشت و دل بابابزرگ رو بد جوری برده بود و دایم میگفت ببخشید دستشویی کجاست یا ببخشید میشه اب رو باز کنید ووووو....

این هم نمایی از ویلا که برج عظیم زاده هم از تو حیاط پیداست

اونشب دیگه از ویلا بیرون نرفتیم تا اخرشب و خوابیدیم و صبح بعد از بیدارشدن و خوردن صبحانه ای توپ تو ایوون راهی دریا شدیم و ترانه دوان دوران به سمت دریا رفت و دلی از عزا دراورد.از توجاده که میرفتیم میگفت مامان اینقدر خوشحالم داریم میریم دریا و جالب اینه که هرموقع تو اتوبان هم میریم فکر میکنه داریم میریم دریا و همین حرف رو میزنه

چون هنوز هوا یه کم سرده مایوشو تنش نکردم و فقط گفتم پاهاشو بزنه تو اب .

ترانه لب دریا هم دست از دلبری بر نداشته و با یه خانم مهربون دوست شد

بعد از اینکه ترانه حسابی بازی کرد و البته باز هم با گریه اوردیمش تو ماشین رفتیم ازاین فروشگاهها حصیری ها دیدن کردیم و زیتون خریدیم و بعد هم برای نهار کته کباب خریدیم البته من برای خودم اکبرجوجه و رفتیم ویلا با بابای محسن خوردیم و حسابی چسبید.

و دیگه از بعد نهار از من که بریم به ترافیک میخوریم و محسن که دل نمیکند و در اخر ساعت 6 حرکت کردیم . که اولهاش خوب بود ولی به کمربندی چالوس که رسیدیم افتضاح ترافیک بود انگار نه که 2 روز تعطیل بوده بلکه انگار 12 روز تعطیل بوده . یعنی با اون حجم ترافیک ادم فکر میکرد 12 روز تعطیلی بوده که اینهمه ترافیک شده و محسن که حوصله ماندن تو ترافیک را نداشت و گفت تا مرزن اباد که بخواد یه طرفه بشه و خلوت بشه خیلی دیگه مونده ترجیح داد دور بزنیم و دوباره اومدیم سمت متل قو و عباس اباد و از جاده جنگلی بسیار زیبای عباس اباد امدیم کلاردشت و همونجا نم نم باران هم شروع شد و به زیباییهای این سفر ما اضافه کرد و ساعت 9 به مرزن اباد رسیدیم و از اونجا هم دیگه جالی یه طرفه و ماشینها با سرعت جاده های پیچ و واپیچ را طی میکردند.ساعت 1 رسیدیم تهران و لالا.....

 

و اما ماجرای تخت و کمد ترانه....

موقعی که من باردار شدم ترانه رو ما تو یه خونه کوچکتر که 1 خوابه بود زندگی میکردیم که البته خونه خودمون بود و مامان اینها برای سیسمونی من بهم پول دادن و نتونستن همه چی برام بخرن چون جا نداشتیم. من هم فقط یه کمد خریدم که چون قرار بود بیاد تو اتاق خواب خودمون قهوه ای گرفتم.

 

موقعی که اومدیم تو این خونه و ترانه اتاق دار شد کمد رو تو اتاق خودش گذاشتیم ولی چون هنورز 6 ماهه بود و نمیرفت تو اتاق خودش تخت نخریدیم و البته من درصدد فرصتی بودم که کل سرویس رو با هم عوض کنم

2 هفته پیش تصمیم گرفتم برای ترانه صندلی راکی کوچولو بخرم . رفته بودم دلاوران و داشتم برای خودم میگشتم ( محسن هم نبود) من و ترانه تنها بودیم  که این سرویسهای رنگی خوشگل بچه گانه دلم رو برد و از اونجاییکه صندلی راکی پیدا نکردم سایز بچه گونه و نخواستم دست خالی برگردم و عجیب هم شیفته یه ست تخت و کمد و ویترین ( البته بدون شیشه ) شدم اقدام به خرید کردم و بیعانه دادم و قرار شد 2 هفته دیگه بیارن .

از اونجاییکه پرده اتاق ترانه قرمزه و من عاشق قرمز . سرویس انتخابیش سفید و قرمزه و خیلی خوشگله.

البته بعد از اینکه اومدم خانه کمی با غرهای محسن روبرو شدم که چرا تنها رفتم و چرا نظر او رو نپرسیدم و ... ولی راضیش کردم و جمعه هم بردمش از نزدیک سرویس رو دید و به سلیقه من افرین گفت و از نظر قیمتی هم گفت خوب چانه زدی و حالا محسن بیشتر از من مشتاق بود که سرویس رو زودتر بیارن.

و دیشب بعد از چند روز تاخیر سرویس ترانه رو اوردن و ترانه اینقدر خوشحاله که حتی نهار و شامش رو هم میگه بریم اتاقم بخوریم و خیلی دوست داره روی تخت خودش بخوابه البته متاسفانه خوشخوابش رو هم هنوز نیاوردن و قول امشب رو دادن و تا به ترانه میگم برو اتاق خودت بخوب میگه بذار خوشخوابمو بیارن.....

و این هم نمای کلی از اتاق خوشگل دخترم

و عکس پایینی  هم ترانه خوشگل من که غروب جمعه اماده بیرون رفتن بود...

موفق و موید باشید

خدانگهدار....