ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

سفر مامان به کربلا....
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوب و مهربون

امیدوارم همه خوب و خوش باشید.ممنون از کامنتهایی که میگذارید و ممنون از تعریفهایی که از ترانه میکنید.

هفته ای که گذشت یک کم هفته سختی بود چون مامان که هر روز با اغوش باز نگهداری ترانه رو بعهده داره رفته بود کربلا.... البته مامان به اصرار من اسمش رو نوشت.

پارسال از اردیبهشت ماه یعنی همین روزها پارسال مادر ( مادربزرگم ) مریض شد و در بستر بیماری افتاد و تا دی ماه که فوت کرد مامان دایم در حال پرستاری از مادر بود البته به همراه خاله ها... بعد از برگزاری مراسم و گذشتن چهلم مادر ما دوست داشتیم مامان یه سفر بره که کمی استراحت کنه.مامان اما میگفت بخاطر ترانه نمیرم چون تو سختت میشه ولی وقتی من مامان را مدیون کردم که اگه بخاطر ترانه برنامه هاشو کنسل کنه گفت که خیلی دوست داره بره کربلا

2 سال پیش هم مامان و بابا با مینا هوایی رفتن کربلا و خیلی بهشون چسبیده بود الان مامان میخواست تنها بره البته 2 تا خاله هام و خواهرم مریم  هم با او همرا شدند و من مسئول ثبت نام اینترنتی اونها شدم و از همون قبل عید مشخص شدکه 24 فروردین راهی نجف و کربلا خواهند شد.

من چون تازه از تعطیلات عید برگشته بودیم نمیخواستم مرخصی بگیرم و دیگه اینکه مامان اینها تو تابستون یه برنامه سوریه و تو پاییز یه کیش هم میخوان برن همینطور شمال های 2 . 3 روزه ایکه ممکنه پیش بیاد این بود که من مرخصیم رو برای اون روزها میخواستم همینطور برای مسافرت هایی که خودمون بخوایم بریم .این بود که از لیلا خواهش کردم این چند روز ترانه رو برای من نگه داره و لیلا جان هم با خوشحالی قبول کرد.

فقط سختیش مسیر خونه لیلا بود که چون تو طرحه من ماشین نمیتونستم ببرم و مجبور بود با تاکسی و گاهی با اژانس برم و برگردم .

روز اول که چهارشنبه بود ترانه با خوشحالی رفت وکلی بازی کرد تا من رفتم دنبالش. پنجشنبه که طبق معمول با خودم اوردمش شرکت و بعد هم رفتیم دنبال مبینا که مامانش کربلا بود تا احساس تنهایی نکنه و غروب هم مینا اومد خونه ما و تا جمعه اینجوری سپری کردیم.

از شنبه تا چهارشنبه هم که ترانه رو میبردم و میاوردم و جالب بود که این هفته برای من و لیلا از یک هفته خیلی بیشتر طول کشید و دلمون برای مامان خیلی تنگ شده بود .

جمعه 5 صبح مامان اینها رسیدند که رفتیم به استقبالشون و کلی تعریف کردن و مامان گفت که خیلی دعا کرده که من و لیلا هم قسمتمون بشه بریم.

ظهر جمعه همه نهار خونه مامان بودیم و بابا نهار خوشمزه ای از هانی خرید و یه انگشتر خیلی خوشگل هم برای مامام گرفته بود که همون 5 صبح در مسجد بهش داد ( ظاهرا" به بابا هم خیلی سخت گذشته بود چشمک) شب هم مریم اینها ولیمه داشتند تو رستوران عرشیان که تو شهر ارا بود و اون شب هم خوب بود.

من برای مامان و مریم 2 تا ظرف خیلی شیک پایه دار خریدم که بسیار مقبول افتاد و برای لیلی جان هم که اینهمه زحمت کشیده بود یه کیف خیلی خوشگل سفید که روز اخری که ترانه رو بردم بهش دادم و لیلا هم بسیار بسیار خوشش اومد.

از شنبه صبح هم که باز روز از نو روزی از نو....هنوز مهد کودک ترانه باز نشده .البته نمیدونم اگه باز شه میمونه یا نه .تو مدتی که پیش لیلا بود روزای اخر که میدونست من میرم یه کم بدقلقی میکرد ولی بعد که من میرفتم خوب خوب بود ولی خوب خونه مامان یه چیز دیگه است قشنگ با من خداحافظی میکنه و میگه مامان بای بای زود بیا و من میرم ... حالا نمیدونم مهدکودک رو میپذیره یا نه؟.....

از اونجاییکه دعاهای مامان از ته قلب بوده لیلا هم ان شالله برای خرداد داره میره کربلا با شوهرش.من اما بخاطر ترانه فعلا نمیتونم.مامان اینها که میگن اگه رفتی اصلا نبرش و بگذار بمونه ولی من تو این سن دلم نمیاد بزارمش یا باید بزارم یه کم بزرگتر بشه یا با خودم ببرمش.

از الان عید رو در نظر دارم که بریم و مامان محسن رو هم ببریم چون مامان محسن خیلی کمک میکنه تو نگهداری ترانه و شاید یه کم کار برام راحت تر بشه و دیگه اینکه چون بار دومشه شاید همه جا با ما نیاد و گاهی بمونن تو هتل و ترانه هم که عشقش عزیز ه و .....

2 تا سفر دیگه هم تو برنامه دارم یکی دبی که اگه بریم پاییز بریم و دیگه اینکه مهرماه که نامنویسی حج عمره هست اسممون رو بنویسم که برای 4 سال بعد به همراه محسن و ترانه بریم.البته همه  اینها رو خدا باید بخواهد تا جور شه.

فعلا که از من حرکتش هست خدا کنه خدا هم بخواهد.

دیگه خبری نیست و همه چی امن و امانه...

بای بای تا بعد....