ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

هفته ای سرشار از روزهای خوب
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام دوستای خوب و مهربون

هفته ای که گذشت سراسر روزای خوب و خوش برای من و ترانه بود و خیلی خیلی به ما خوش گذشت .

اولین روزش که شنبه بود و قرار بود بعد از 40 روز که بخاطر مادر ارایشگاه نرفته بودم برم برای اصلاح و ابرو که رفتم و نتیجه اش 2 تا ابروی خیلی خوشگل شد و یه موهای شکلاتی خوشرنگ ( اخه چون ابروهام خیلی پرشده بود ارایشگر کاملا تونست مانور بده و ابروهام خیلی قشنگ شد .موهام رو هم فعلا رنگ کردم که برای عید ان شالله مش کنم.

 پنجشنبه قبلش که 40 ام مادر بود ، بازار از عزا دراوردن داغ داغ ...

مامان که برای من و لیلی و مریم سه تا بلوز خوشگل تو مایه های بنفش خریده بود و برای دخترخاله ها و عروسها هم همینطور.بابا برای مامانم و 2 تا خاله هام 3 تا بلوز خوشگل خریده بود . فرحناز ( زنداییم ) هم باز برای خواهرشوهرهاش که مامان و 2 تا خاله ها میشن بلوزای خوشگل خریده بود . منم یه بلوز خیلی خوشگل پلنگی برای مامان خریدم و لیلی و مریم هم برای مامان بلوز خریدن . دایی حسین هم که دیگه سنگ تموم گذاشته بود ( چون دایی بزرگ ماست ) و برای همه زن و شوهر و بچه هدیه خریده بود و دیگه گفتن ممنون از همدردیهاتون و دیگه برید ارایشگاه و این بود که من شنبه از عزا در اومدم و محسن هم بعد از ارایشگاه بسیار بسیار پسندید مارا.....

روز یکشنبه طبق قرار قبلی با مریم قرار بود با هم بریم مرکز خرید گلستان که خرده خریدهایی که مونده بود را انجام بدم. اونروز ترانه رو با خودم بردم شرکت و 12 زدیم بیرون و رفتم در خونه مریم .اول رفتیم نهار خوردیم و بعد هم کار دل انگیز خرید کردن شروع شد.

برای خودم 2 تا شال خیلی خوشگل خریدم با یه بلوز خوشگل و یه جفت کفش خیلی خیلی شیک . برای ترانه هم 2 تا بلوزای زیرسارافونش مونده بود که خریدم با 2 تا جوراب شلواری و کیف عیدش. لباسهاش رو هم که قبلا از بهار خریده بودم .خلاصه اونروز همه خریدهام انجام شد و خیلی بهمون خوش گذشت. بعد هم با مریم اومدیم قنادی سولدوش و کیک تولد مبینا رو سفارش دادیم و از اونجا هم یه کم خوراکیهای خوشمزه خریدیم.

این هم عکس شال هام

این بلوز زیر شال همونیه که مامان برای از عزادراوردنم خریده...

این هم که بلوز عیدم

عکس کفشهام رو یادم رفت بگیرم....شلوار و یه مانتوی دم دستی با یه مانتوی خیلی شیک ( که دم استینهاش و پایینش سه ردیف گل رز داره ) رو قبلا خریده بودم .شلوارجین و لباسهای تو خونه ای رو هم همینطور

روز دوشنبه که عید بود و میلاد باسعادت حضرت محمد . و مصادف بود با سالگرد عقد محضری ما که محسن جان ما رو به نهار دعوت کردن و نهار خوشمزه ای خوردیم و بعد هم کمی برای خونه خرید کردیم و اومدیم خونه و چون قهوه تلخ 14  و 15 مانده بود تا شب اونها را دیدیم و بعد هم مختار که خیلی قشنگ بود...

روز سه شنبه قرار بود برم دیدن یکی از دوستان قدیمی که رفته بود سفر کربلا و من 2 سالی میشد که ندیده بودمش. اتفاقا اون روز دایی حسین اینها قرار بود شام بیان خونه مامان و مامان به من هم گفت شام بمون و من قبول کردم و رفتم پیش خانم لطفی با ترانه که خیلی بهمون خوش گذشت و کلی تعریف داشتیم برای هم و تند تند حرف میزدیم که وقت بشه . خانوم لطفی هم زحمت کشیده بود و برای من یه چادر نماز داد و برای مامان هم تسبیح و مهر و برای ترانه هم یه اسباب بازی کوچولو با یه عالمه ادامس و ....دیدن یه دوست خیلی تو روحیه ادم موثره...

چهارشنبه برنامه خاصی نداشتیم ولی جرقه یه اتفاق خیلی خوب برای زندگیمون زده شد که اگه بشه خیلی عالی میشه . حتی فکرش به ما کلی روحیه داد و برامون خیلی خوشایند بود چه برسه به اینکه واقعا اتفاق بیفته . حالا فعلا بهتون نمیگم و هرموقع اتفاق افتاد براتون تعریف میکنم....

روز پنجشنبه که تولد مبینا بود و مریم براش تو مهد کودک تولد گرفته بود و ماهم دعوت بودیم. اونروز رو هم مرخصی گرفتم .تولد از ساعت 10 صبح شروع میشد و من چون دوست داشتم ترانه از اول باشه و لذت ببره از 7 صبح بیدار شدم و دوش گرفتم و اماده شدم و 8.30 زدیم بیرون لیلی هم اومده بود خونه مامان که من رفتم دنبالشون و با هم رفتیم.

 

مبینا عروس شده بود و ترانه هم از اول تا اخر تولد رقصید. و به من میگفت مامان بین مهد کودک چه خوبه ( میگفتم به خودت بگو بچه نمیری منو مامامنی رو اسیر کردی ) گفتم اره ببین خوبه تو هم برو دیگه میگفت باشه ولی خودتم بیا..!!!!!!!!!

بعد از مهد هم که اومدیم خونه مریم و نهار خوشمزه ای رو نوش جان کردیم و تا عصر کلی گفتیم و خندیدیم و غروب برگشتیم خانه.

 

 

 

و اما جمعه ... همنو 40 ام مادر که بود فاطمه دخترداییم ما رو برای 6اسفند که دیشب بود دعوت کرد و برای همین دیشب ما حاضر و اماده شدیم و برای شام رفتیم خانه دختردایی جان. که خونه خیلی شیک و خوشکلی بود تو خ پرستار و غذاهای خوشمزه ای درست کرده بود و شب خیلی خوبی رو در کنار دایی ها و خاله ها و مامان و بابا و خواهرها و بچه هایب اینها گذروندیم.

امیدوارم از این هفته های خوب باز هم به پستم بخوره.

بای بای