ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

دیدار با دوستان قدیمی
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام . صبح دل انگیز شنبه تون بخیر

هفته ای که گذشت پربود از روزهای خوب و بد . گاهی روزها سرشار از انرژی و عشق اومدم سر کار و بعضی دیگر از روزهاش در کمال نامیدی و بی روحیه گی . نمیدونم جدیدا بعضی روزها اصلا حوصله ندارم و دلم میخواد دایم به یکی گیر بدم فکر کنم بخاطر بالا رفتن سنم باشه ...شایدم دارم افسردگی میگیرم. شما چه فکر میکنید؟ ( جالب اینجاست که در روزهای غمزدگی هم هرکس مرا میبینه میگه چرا اوقاتت تلخه و من هرچه فکر میکنم دلیل اوقات تلخ بودنمو نمیفهمم یا به عبارتی خودمم نمیدونم چمه؟ )

بگذریم ...

2 هفته پیش ، پرستو یکی از دوستای خوب دبیرستانیم بهم میل زد که روز نهم دی همه تو رستوران دیدنیها جمع میشیم که دیدارها رو تازه کنیم. من همون موقع به فرزانه که اونم دوست دیگمه و البته با هم خیلی صمیمی تر هستیم خبررسانی کردم و قرار شد اون روز نهار رو با هم بریم بیرون بخوریم و عصرش بریم دیدنیها و بقیه بچه ها رو ببینیم .

صبح پنجشنبه که اومدم شرکت فرزانه زنگ زد و گفت چون دیشب مهمان داشته یه عالمه غذا داره و بهتره بجای بیرون رفتن بریم خونه اونها که با وجود ترانه راحتتر باشیم و ساعت 4.5 هم به جمع دوستان بپیوندیم.

برنامه خوبی بود . من ظهر ساعت 1 درب آژانس اونا بودم و با هم رفتیم خونشون . نهار خوشمزه ای رو که خورش کرفس بود با سالاد خوشمزه خوردیم و کلی گل گفتیم و گل شنفتیم و تعریف از این ور و اون ور و گذشته و کلی خاطراتمونو مرور کردیم و کلی عکس تو لپ تاب دیدیم و ترانه هم با شیرین زبونیهاش دل خاله رو برده بود.

خیلی خوب بود صحبت با یه دوست که میتونی راحت باهاش دردل کنی و خیلی چیزای مشترک که با هم داریمو مرور کنیم  خیلی رو روان ادم تاثیر میذاره و بخصوص اینکه دوستی ما برمیگرده به سالهای دبیرستان . ما با هم درس میخوندیم و شیطنت میکردیم و چه روزهایی که برای از درس در رفتن کارها که نکردیم و الان هرکدوم دارای زندگی و شغل شده ایم و یاد ان روزها خیلی برامون تداعی کننده خاطرات خوب هست ....

انقدر از این درو اون در حرف زدیم و چیزای خوشمزه خوردیم که نفهمیدیم زمان چجوری گذشت . ساعت 4 بود و وقت رفتن . آماده شدیم و ترانه رو هم خوشگلش کردم و رفتیم .

دونه دونه دوستامون میومدن و ماچ و بوسه و وای چقدر خوشگل شدی و ... ولی جالب این بود که همه دقیقا همون ادم قبل بودن یعنی خصوصیات و یا رفتار بچه ها هیچ فرقی نکرده بود . آزاده که از استرالیا اومده بود با کلی تعریف و همانطور با روحیه و دوست داشتنی . ندا که ساکن سانفراسیسکوست آرام و مهربان و از شرایط زندگی و اینکه راضیست میگفت . یکی دوتایی از بچه ها هنوز مجرد بودن و دو 3 نفری هم متاسفانه مطلقه اما کاملا باروحیه و سرحال .

آلاله یکی از بهترین دوستای خوبمون که نی نی 4 ماهشو گذاشته بود خونه و اومده بود همون حرکت 14 سال پیش رو داشت . هدیه هم قرار بود با دخترش بیاد که مریض شده بود و نتونسته بود بیاد. شادی و گلنوش همونطور مودب و خانوم. پرستو که کارمند شرکت نفته و داره کارهاشو میکنه که بره کبک . سمانه که مثل همون موقعها تو مد و قر و قمیش بود و.... خلاصه هر کس به فراخور حال خویش حرف میزد و نوشیدنیهامون خوردیم و حوالی 6 اونجا رو ترک کردیم.

ترانه رو هم که همه ازش تعریف میکردن و میگفتن کپی برابر اصله و مثل خودت شیطونه و من یادم افتاد که اره من چقدر دختر شیطونی بودم و من مبصر بودم و بچه ها کلی از خاطرات اون روزها گفتن و ..... یادش بخیر چقدر خوب بود تنها گرفتاری بزرگمون درس خوندن بود و کنکور....

از اونجا باز با فرزانه با هم اومدیم . همون در دیدنیها مامان به من زنگ زد و مامان فرزانه هم به موبایل اون . و هر دو تا مامانها خواستن که با اون یکی صحبت کنن. پس صحبتی هم با مامان فرزانه . ترانه که دیگه خسته خسته بود و بادکنک به بغل عقب ماشین خوابید و من و فرزانه هم تا میدان بهارستان باز هم گفتیم و گفتیم و گفتیم . فرزانه رو بهارستان پیاده کردم و خودم پیش به سوی خونه . با محسن با هم رسیدیم در خونه . شام را دادم خوردن و خوابیدیم.

دیروز هم که جمعه بود و نهار خونه مامان بودیم . لیلا نیومده بود چون کیمیا امتحان داشت. مامان هم آش رشته خوشمزه با خورش فسنجان جا افتاده ای درست کرده بود که نوش جان کردیم و عصر هم مامان اینا رفتن پایین که مادر را حمام کنن. مادر طفلک در حال کماست و حتی متوجه حمام رفتن هم نمیشه و مامان با خاله ها واقعا دارن با جون و دل از مادرشون نگهداری میکنن  .....

این هم ترانه با دخترخاله جونش

خدانگهدار