ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

زندگی در گذر است
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام دوستهای خوب و مهربون .

بعد از گذشت هفته هایی که توشون کلی تعطیلی داشتیم و خوش گذروندیم دیگه تعطیلات استپ شدند و 5 فته باید فقط دلخوش به پنجشنبه جمعه باشیم تا دوباره تعطیلی وسط هفته داشته باشیم . البته از این 5 هفته هم که 2 هفته اش رفت مانده 3 هفته ناقابل....

هفته پیش اتفاق خاصی نیفتاد و روزها سپری شدن و رفتن . تنها اتفاق مهم آمدن مادرشوهر و خواهر شوهر به خونه ما بود.

2 . 3 هفته پیش یه روز برای نهار جاتون خالی لازانیا درست کرده بودم . همه چیز آماده بود فقط مرحله آخر تو فر گذاشتن مانده بود که برای ظهر جمعه بخوریم . حوالی 11 صبح بود که محسن در خونه مامانش کاری داشت که رفتیم اونجا و یه سر هم به مامان محسن زدیم . ایشون هم اصرار کرد که نهار بمونیم که ما نموندیم و من گفتم ما نهارمون آمادست و گفت چی دارین گفتم لازانیا ... که ای کاش نگفته بودم چشمک

خلاصه ما اون روز اومدیم و نهارمون رو نوش جان کردیم و گذشت تا اینکه یه شب که رفته بودیم خونه سارا ( خواهرشوهر ) که از شوهرش برای ترانه مای بیبی بخریم و مامان محسن هم اونجا بود مامان جون گفت که میخوایم یه روز بیایم خونتون لازانیا بخوریم ... از اون روزی که گفتی من بدجوری هوس کردم ....گفتم تشریف بیارین

بعد به شوخی گفتم اتفاقا من دیگه از لازانیا زده شدم . ایشون هم گفتن خوب 2.3 هفته دیگه میایم و منم باز به شوخی گفتم آخه من تا 2.3 ماه دیگه دلزدگیم برطرف نمیشه....

این گذشت تا 3شنبه شب که دیدم مادرشوهر داره با محسن صحبت میکنه و میگه سارا میخواد پنجشنبه بیاد خونتون قراره یه دامنی پریسا براش خریده بگیره منم باهاش میام بعد سارا گفته بگو پریسا جمعه ویارونه ات رو هم درست کنه و بخور و عصرش برو خونتون.تعجب

من با توجه به اینکه اصلا دوست ندارم کسی خودش خودشو خونمون دعوت کنه و اونهم اینکه برنامه ریزی کنه کل پنجشنبه جمعمونو ولی از اونجاییکه مهمان حبیب خداست و مادرشوهرم هم تا حالا بی دعوت خونه ما نیومده بود و دفعه اولش بود که امیدورام که دفعه آخرشون هم باشه خودم زنگ زدم و گفتم مامان جون ما جمعه نهار خونه مامانم دعوتیم شما تشریف بیارین ولی من لازانیا رو برای همون پنجشنبه شب درست میکنم که نوش جان کنید و شب هم بخوابید و صبحانه را نوش جان کنید بعد ما شما را میرسانیم و میرویم خونه مامانم ( البته تعارف کردم که شما هم اگه دوست داشتین نهار بیاین خونه مامانم ) ...

ایشون هم اول کلی تعارف کرد و گفت من آخه شبها شام نمیخورم و باشه پس یه وقت دیگه که من گفتم آخه من که ظهرها هیچ وقت نیستم جمعه ها هم که معمولا یا خونه مامانمیم و یا بیرونیم پس تشریف بیارین و ایشون هم با خوشحالی قبول کرد.

چهارشنبه هم من لازانیا رو ردیف کردم و 5شنبه اونها اومدن و سارا رو هم که نگه داشتم و شام خوردند و بسی لذت بردند و چندبار هم گفتن ببخشین ما خودمون خودمون رو دعوت کردیم که من هم با خنده میگفتم یه بار اشکال نداره و .... گذشت.

جمعه نهار هم خونه مامان بودیم که مامان هم سبزی ماهی قزل الا با کوکو سبزی خوشمزه ای پخته بود که خوردیم و بعد از نهار رفتیم پایین که مادر همانطور بیحال خواب بود و رویا و مینو ( دخترخاله هام ) هم بودن که کلی گفتیم و خندیدیم از این در و اون در حرف زدیم و مردها هم بالا به بازی مشغول بودن و غروب هم برگشتیم خونه.

یادم رفت بگم که برای چهارشنبه شب یه غذای خیلی خیلی خوشمزه درست کرده  بودم به نام چیکن کوردون بولو که خیلی راحت و خوشمزه هست و بسیار شیک

مواد لازمش هم فیله مرغ . ورقه های ژامبون و ورقه پنیر پیتزا هست و مقداری خلال و تخم مرغ و اردسوخاری و روغن برای سرخ کردن و طرز تهیه اش اینطوریه که فیله را باز کرده و کمی نمک و فلفل روی ان میپاچیم بعد یک ورق کالباس و یک ورق پنیر پیتزا روی ان گذاشته و رول کرده و با خلال محکم میکنیم بعد هم در تخم مرغ زده و در ارد سوخاری و 10 دقیق در روغن فراوان سرخ میکنیم که بسیار بسیار لذیذ و خوشمزه است

 

اتفاقا اون شب که مادر و خواهر همسری خونمون بودن و از شام تشکر میکردن محسن گفت وای شام دیشبش معرکه بود . من گفتم دیگه ولی نمیگیم چی داشتیم چون شما دوباره هوس میکنین زبان مامانش گفت نه اندفعه هرچی رو هوس کردیم به شما میگیم بیا ی خونمون درست کنی ...منم گفتم خدا پدرومادرتونو بیامرزه چشمک

هفته جدید هم که عادی و ارام داره سپری میشه . 5 شنبه قراره همه دوستهای دبیرستانمون تو رستوران دیدنیها جمع بشن 2 تا از دوستایی که یکیشون ساکن استرالیاست و یکی کانادا هم دارن میان و تو جمع ما هستن . نمیدونم برم یا نرم ؟

امیدوارم ایام به کام همه باشه و شاد شاد باشید

خدانگهدار