ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

باز هم تعطیلی
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام دوستهای خوب و مهربون.

باز هم سه روز تعطیلی آمد و بوی عنبر اورد. این سومین هفته ای هست که 3 روز آخر هفته رو تعطیلیم . البته بسیار بسیار ناراحت آلودگی هوای تهران و اینکه اخرش چه میشود و نکند محدوده طرح ترافیک رو بیندازند داخل زوج و فرد که ما بیچاره میشویم ولی تعطیل که میشویم برای خودش عالمی داره ...( تحت تاثیر لعبت نمیدونم چرا دارم مثل او حرف میزنم )

علی الحال علیرغم اینکه اعلام شد فقط شرکتهای دولتی تعطیلن ولی نمیدانم مهندس از چه دنده ای بیدار شده بود که ما را هم تعطیل کرد و این 2 روز را هم نوشتند به پای مرخصی مان.

چهارشنبه مصادف بود با تولد کیمیا دختر خواهر عزیزم و چون تولد کمند خواهر کیمیا هم دقیقا افتاده روز اربعین . از اینرو خواهرم قصد داشت هر دو تولد را در یک روز برگزار کند.

من که خبر تعطیلیم را دادم لیلا ( خواهرم ) همه ما را برای نهار روز چهارشنبه دعوت کرد. مردهایمان نبودن چون همه سر کار بودن . فقط بابا بود و بقیه همه زن و دختران و نوه های بابا....

حوالی ساعت 11 صبح بابا اینها با آژانس اومدن دنبال من ( چون نمیشد ماشین را داخل محدوده ببریم ) و حوالی 12 رسیدیم . مریم هم خودش امده بود . روز خیلی خوبی بود . لیلی جان غذاهای خوشمزه ای پخته بود . نهار خوشمزه را خوردیم و بعد هم کیک و کادو و فشفشه و ....

این هم زحمات خواهرم

کادو ها هم عبارت بود از

بابا مبلغ 50000 تومن به کیمیا و 25000 تومن به کمند

من یه کیف خوشگل صورتی برای کیمیا و مثل همون کیف در سایز کوچکتر و البته سفید برای کمند

مریم برای کیمی یک جفت دمپایی روفرشی خوشگل و برای کمند اسباب بازی که یک وان حمام بود با وسایل حمام و یک عروسکی که باید خودش را در ان وان میشست و صدای شرشر اب هم به گوش میرسید

مینا هم یک سری ماژیک و دفترنقاشی و ... برای کل بچه ها

من برای مبینا هم یک گل سر . برای لیلی و مریم هم کلیپس های خیلی خوشگل و برای مینا جان هم 2 عدد ماژیگ برای مدرسه خریده بودم

لیلی جان برای همسران ما هم شام و کیک و دسر داد و از این بابت هنگام برگشتن هم هیچ دغدغه ای نداشتیم و محسن هم تمامی غذاها را نوش جان کرد....

پنجشنبه صبح هم که بعد از رفتن محسن دست به کار شدم و به امور نظافت و مرتب کردن کمد ها و کشوها و شستن لباسها پرداختم. نعیمه جاری ام تماس گرفت و گفت که دلش برای ترانه یه ذره شده و خواهش کرد که بروم اونجا ولی من از اونجائیکه کار داشتم گفتم اگر وقت شد بعدازظهر میایم.ساعت 3 درحالیکه تمام کارهام تموم شده بود و میخوستم ترانه رو بخوابونم باز نعمیه زنگ زد که چرا نیومدی و پاشو بیا و ...

ترانه رو حاضر کردم و رفتیم و اون هم با اصرار ما رو شام نگه داشت . محسن که اومد دنبالم اومد بالا نعیمه دیگه نگذاشت بریم و  خوش گذشت.

جمعه هم صبح تا ظهر خونه بودیم .مامان گفت نهار بیاین اونجا که نرفتیم چون خرید داشتیم . بعدازظهر اومدیم بیرون برای خرید میوه و مرغ و یک سری چیزای دیگه

تعطیلات خوبی بود که گذشت و تموم شد ولی انگار الودگی هوا قصد رفتن نداره .فعلا اومدیم سر کار ببینیم چه میشود

در استانه ماه محرم هستیم . امیدوارم بتونیم از برکات این ماه فیض ببریم.....

فعلا بای دوستای گلم