ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

عکسهای آتلیه ترانه
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستهای خوب و مهربونم.

بالاخره عکسهای ترانه آماده شد. بماند که آخرش اون چیزی که میخواستم نشد.و عکاس و دستیارش ١١٠ تومن از من پول گرفتن ولی خیلی منو اذیت کردن.

 من برای ترانه دامن چین چین رو برده بودم که هم با تاپ مشکی پوشید هم با بلوز قرمز.یکی دو جا هم شنل قرمزش رو پوشید.یه پیراهن خوشگل دیگه هم برده بودم تقریبا سیکلمه ای رنگه که خیلی نازه . بعد این عکاس محترم اصلا اون لباس رو چاپ نکرده یعنی یادش رفته و میگه شما انتخاب نکردی. میگم امکان نداره من خیلی دوست داشتم با اون لباسش هم عکس داشته باشم.اگه نمیخواستم اون رو انتخاب کنم که اصلا نمیپوشوندمش . میگه خوب اشکال نداره دوباره برات میزنم . بله دیگه دوباره ١٠ تومن دیگه بدم و به ریشم هم بخنده.

قرار بود دو تا عکس هم برای مادربزرگهای ترانه دوباره بزنم که روز تولدش به هرکدومشون بدهم.وقتی دیدم اینا اینقدر بدجنسن و همه عکسها تو مایه های هم شده و همه تو تم رنگ قرمز شده . گفتم مگه بیکارم ٢٠ تومن دیگه بدم از بین همینها ٢ تا دیگه انتخاب کردم که یکی رو به مامان خودم و یکی هم به مامان محسن بدم. بعد روز تولدش همن پیراهن خوشگل رو میپوشونمش که همه عکسهای تولدش با اون لباس باشه.

عکسها رو چون از رو دیوار عکس گرفتم بعضیهاشون تاریک شده ولی عکس اصلیش نورش خوبه.دوتایی رو که برای مامان بزرگها گذاشتم کنار یادم رفته عکس بگیرم . تو پست تولدش میگذارم.یکی دیگه از عکسهاش هم باز رو دیوار جا نشد و زدم تو اتاقش.اونها بمونه برای روز تولد.

چون قراره روز تولد ترانه غذا روی میز آشپزخانه سرو بشه .عکسها رو زدم بالای میز روی دیوار که همه درحین غذا کشیدن از دیدن عکسهای ترانه جان لذت ببرن

 

 

 

و این هم نمای کلی از عکسهای دختر گلم.

هفته ای گذشت ارام سپری شد . مادر مامان همچنان در شرایط بد بسر میبره و خیلی دلم براش میسوزه . گاهی اینقدر بدحال میشه که فکر میکنیم خدای ناکرده دیگه روز آخر حیاطشه. نمیدونم تا روز تولد ترانه میتونه مقاومت کنه یا نه . به هرحال من منتظرم که هرچه صلاحه پیش بیاد. با اینکه خیلی دوست دارم تولد ترانه رو هرچه باشکوهتر برگزار کنم ولی با قسمت هم نمیشه جنگید. مادر خیلی داره به سختی روزگار رو سپری میکنه و از اون بدتر مامان و خاله هام هستن که خیلی اذیت میشن ولی هنوز به بهترین نحو از مادر پرستاری میکنن.امیدورام هرچه صلاح هست همون بشه.

ترانه هم همچنان بچه گی میکنه . گاهی کنار تخت مادر میره و به مادر میگه مادر "‌پاش " یعنی پاشو یا مامان که سوپ را دهن مادر میذاره و مادر پیغامی از مغز دریافت نمیکنه که با این سوپ چکار کنه ترانه میگه مادر قورت .

دایم در حال بازی با مگاگا ( مدادرنگی ) هست . با مامانم عودت کیده ( صحبت کرده ) و گیای گذاشته ( قرارگذاشته ) که هر روز صبح بره اونجا و پدیدا ( پریسا ) بره شرکت و ترانه بادی ( بازی ) . ناعای ( نهار ) و بعد بیاد دنبال ترانه .

پنجشنبه از شرکت رفتیم خونه مامان که مامان کوفته خوشمزه ای درست کرده بود نوش جان کردیم . و عصر برگشتم خونه که ترانه خوابید و حدود ٨ بود که محسن اومد دنبالمون و رفتیم یه دوری زدیم و شام میگوی خوشمزه ای خوردیم و برگشتیم.

جمعه صبح هم کمی نظافت کردیم و بعد رفتیم بیرون خرید مایحتاج آشپزخونه و سهمیه پارک ترانه و نهار اومدیم خونه حدود ۴ بود . دیگه غروب هم اصلا حس بیرون رفتن نبود خونه بودیم و خوش گذروندیم

جمعه دیگه اگه خدا بخواد و همه چیز بر وفق مراد باشه عروسی دعوتیم و جمعه بعدش باز اگه مادرعزیزم خوب باشه تولد ترانه خوشگل زندگیمه . فعلا بای