ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

مرخصی تابستانی
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام به همه دوستهای خوب و مهربون و باصفا . خوبید ؟ خوشید؟ چه خبرا؟

من هم خوبم و امروز شارژشارژ بعد از یک هفته مرخصی جانانه اومدم سرکار.

هفته پیش مامان اینها میخواستن برن مسافرت. و من مجبور بودم مرخصی بگیرم که بمونم پیش ترانه . از طرفی ۵شنبه قبلش هم خونه مریم دعوت بودیم . به همین خاطر من از اون پنجشنبه گذشته مرخصی گرفتم تا آخر هفته ایکه گذشت و عجیب چسبید.

روز پنجشنبه که اولین روز بود با ترانه بیدار شدیم و بعد از حمام کردن و آماده شدن منتظر شدیم که بابا بیاد دنبالمون . ماشین رو گذاشته بودم خونه که شب محسن با ماشین بیاد.بابا اینها اومدن رفتیم خونه مریم . لیلی اینها هم اومده بودن . خوشبختانه بچه ها دیگه خیلی با هم خوبند و همش در حال بازی بودن

 

مریم جان هم نهار خوشمزه ای درست کرده بود که نوش جان کردیم و کمند و مبینا رفتن مهدکودک مبینا ولی ترانه رو هم من بردم که از بغل من پایین نیومد و با وجود اینکه بچه ها رفتن تو مهد اون اصلا دلش نخواست که بره .

بعد از نهار هم اونقدر گرم صحبت و حرف زدن از این در و اون در بودیم که اصلا نفهمیدیم کی عصر شد. شام قرار بود ما رو ببرن کن (‌البته به مناسبت سالگرد ازدواجشون ) . محسن قرار بود بیاد اینجا دنبال ما و محمد اقا قرار بود از همون طرف بیاد . به هرحال عصر که شد بچه ها رو آماده کردیم و منتظر باباهاشون شدیم و بعد پیش بسوی رستورا کوه سنگی

لیلا اینها اومدن تو ماشین ما و مامان و بابا هم با مریم اینها اومدن . تو همت محمد اقا هم به ما پیوست و حوالی ٩ بود که رسیدیم جای سرسبز و باصفایی بود . هوا خنک خنک . شام خوشمزه ای خوردیم و تا پاسی از شب مردها مشغول قلیون بودن و ما هم هندوانه و بچه ها هم بازی

اونشب خیلی خیلی به ما خوش گذشت و دلچسب ترین چیز این بود که من میدونستم یک هفته تعطیل خواهم بود.

جمعه از صبح خونه بودیم و با محسن کلی کار کردیم و به نظافت پرداختیم . برای شام الویه درست کردم و رفتیم پارک ساعی .

شنبه صبح چند تا کار داشتم که باید انجام میدادم . با ترانه با هم زدیم بیرون. اول پستخونه کارت ماشین رو گرفتم . بعد قلمچی پیش خانم فکری برای استخدام و تدریس در کلاسهاشون و بعد بستن قرارداد با سارا برای فیزیک و شیمی . و بعد هم یک سر به فهیمه زدیم که نبود و اومدیم خونه و ....

یکشنبه از قبل قرار پارک بانوان را داشتیم. سارا ساعت ٨.٣٠ اومد دنبالمون و رفتیم دنبال نعیمه ( جاری ) و از اونجا هم دنبال مادرشوهرعزیزو ١٠ بود که رسیدیم پارک بهشت مادران . من این پارک رو خیلی دوست دارم چون اوایل آشناییمون با محسن اگه سرمونو می زدن یا ته مونو ما تو این پارک بودیم . محسن اسمشو گذاشته بود پارک عشقولانه و خیلی صفا میکردیم . به هرحال اونروز خاله محسن و دخترخاله اش با مامان مهین هم اومده بودند و تا عصر کلی گفتیم و خندیدیم و نهار خوردیم و غروب هم برگشتیم خونه.

دوشنبه برای ترانه وقت اتلیه گرفته بودم که بریم و برای تولد ٢ سالگیش عکسای خوشگل بگیرم. صبح آماده کردمش و بردمش که بعد از گرفتن چند تا عکس شروع کرد به نق زدن و گریه و از بغل من تکون نمیخورد و اقاهه گفت برو عصر بیا که سرحال باشه. خوشبختانه اونروز محسن زود اومد و عصر با هم بردیم و کلی عکسای خوشگل گرفتیم و محسن اصرار داشت که یه عکس سه نفری هم بگیریم . البته من آماده نبودم از نظر سرووضع ولی با اصرار محسن یه عکس سه نفری هم گرفتیم که امروز قراره آماده بشه.

سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه هم باز به نظافت و درست کردن شامهای خوشمزه گذشت که البته از هیچکدوم از غذاهام عکس ندارم ( یادم رفت بگیرم ) .

دیروز هم که جمعه بود نهار خونه مامان محسن رفتیم و قرمه سبزی خوشمزه ای خوردیم .عصر داشتیم برمیگشتیم که عموی ترانه با خانمش زنگ زدن که دارن میان اونجا . و اصرار که ما هم بمونیم میخوان ترانه رو ببینن . این شد که ما شام هم اونجا موندیم و آلبالو پلو خوردیم و آخرشب برگشتیم.

این یک هفته رژیمم بدجوری به هم ریخت . خونه بودن و مهمونی رفتن و ... جرئت نکردم خودمو بکشم و لی از امروز باز سفت و سخت شروع کردم که تا آخر مهر که عروسی هم داریم حسابی لاغر شم.

 

پ.امروز میرم آتلیه عکسای ترانه رو انتخاب کنم تا بعد طراحی و چاپ بشه ولی تا تولدش فعلا نمیگذارم. فعلا این ماه تولد باباشو دارم که کوچولو برگزار میکنم . تا تولد عشق کوچولوم برسه.

فعلابای بای دوستای گلم