ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

مهدکودک 2 زبانه گهواره دانش
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام به دوستای گلم.

امان از این پرشین بلاگ که هر وقت ما میخواهیم آپ کنیم دچار وفقه میشه.از شنبه تا حالا میخوام بیام براتون تعریف کنم و بگم که چی شد و چی نشد که نمیشه.به هر حال....

همونطوری که براتون گفته بودم قرار شده بود من ترانه رو از شنبه هفته گذشته ببرم مهد که با دیدار مامانم با دوستش و توصیه اون خانوم مامان گفته بود فعلا نبرش و صبح شنبه باز من ترانه رو بردم خونه مامان .

ترانه دیگه این روزها خیلی مامان رو اذیت میکرد . روزهای قبل تر حتی من که داشتم میومدم به من میگفت"  مامان بابای " و میدانست که عصر باید برم دنبالش ولی الان یه مدت بود که از ساعت 11 شروع میکرد به اذیت کردن و غر زدن و لجبازی و حتی هرچه دستش بود پرت میکرد انگار که مامان به زور اونو نگه میداره و همه ناراحتی هاشو سر مامان خالی میکرد.این بود که من تصمیم گرفتم ترانه رو ببرم مهد.

شنبه صبح که نبردمش مهد . مربی مهدش چون باهاش هماهنگ کرده بودم زنگ زد و گفت چرا ترانه نیومد پس . جریان رو گفتم و گفت به هرحال اگه میخوای بیاریش الان وقت مناسبیه و کلی دوباره تبلیغ کرد و من راضی شدم .و گفتم باشه یه بار دیگه فکرهامو میکنم .

با توجه به نظرات شما دوستان عزیزم و جمع بندی حرفهاتون و صحبت با دوست و اشنا و خیلی از کسایی که تو این مسئله تجربه داشتند قرار شد حالا یکی دو روز آزمایشی ببرمش. خیلی ها میگفتن لجبازی ترانه برای اینه که به هرچی میخواد دست بزنه شماها میگن دست نزن یا از مبل و میز و صندلی میره بالا و شما مانعش میشین ولی مهد آماده است برای شیطنت بچه ها و اونجا مبل و میز نداره که بخوان بالا برن و چیزای خطرناک نداره و یا اینکه ما وقت بازی کردن با بچه ها رو نداریم چون باید شام رو آماده کنیم خونه رو مرتب کنیم لباسارو برزیزم تو ماشین و هزاران کار دیگه که خودتون میدونید ولی مربی تو مهد کار دیگه ای نداره و فقط با بچه ها بازی میکنه و شعر و رقص و آواز و ...

دیگه اینکه زندگی بچه نظم میگیره . همونطور که گفتم خونه مامان تازه ترانه 1.5 یا 2 نهار میخورد و تا میخواست بخوابه 3 یا 3.5 بود بعد من که میرفتم دنبالش تازه خواب بود باید مینشستم تا بیدار شه و از اون ور شب هم دیر میخوابید .ولی اینجا از 11.5 شروع میکنن نهار میدن و حدود 1 دیگه میخوابوننشون و من که میرم دنبالش دیگه بیداره و یک ساعتی هم بازی کرده و من میرم دنبالش و شب هم زودتر میخوابه....

به هر حال از سه شنبه صبح ترانه رو اوردم مهد . پیشش موندم تا به محیط عادت کنه اومدم شرکت باز نتونستم بمونم نیم ساعت بودم دوباره رفتم پیشش .موندم تا نهار ها رو اوردن و بهش دادم .روحیه اش خیلی خوب بود چون من پیشش بودم ساعت 12 دیگه اومدم شرکت و دخترک خوشگلم رو تنها گذاشتم  . اومدم مامان زنگ زد و خواستم براش تعریف کنم که بغض بهم امان نداد و زدم زیر گریه . مامان از اون طرف خط و من از اینطرف . خلاصه یه کمی تعریف کردم و مامان هم همش میگه الان زود بود براش و من دلم میخواست یک سال دیگه نگهش دارم . ....

چند تا عکس از مهدکودک ترانه در تاریخ سه شنبه ٨٩.۶.١۶

" از ترانه میپرسم اسم مربیت چیه؟ میگه پگیگا ( اسمش پریساست) "

اونروز ساعت 2 زنگ زدن که ترانه نمیخوابه . اگه میتونی بیا بخوابونش و برو که من گفتم دیگه میام دنبالش و رفتم اوردمش . تا منو دید اومد بغلم و انچنان به من چسبید که حاضر نبود سرشو بلند کنه و منو ببینه .اونروز اوردمش شرکت و تا 3.5 اینجا بودیم خیلی اروم بود و لبخند میزد. مهندس هم کلی باهاش بازی کرد و همکارای دیگه هم کلی قربون صدقه اش رفتن و 3.5 اومدیم خونه

فردا شهادت حضرت علی بود و تعطیل . خسته بودم از روزه . مخصوصا روزای تعطیل که تو خونه بودن و روزه بودن خیلی به ادم سخت میگذره . از شبش به محسن گفتم فردا بریم سمت دماوند چشمه اعلا هم مسافر میشیم و میتونیم روزه هامو بخوریم هم یه اب و هوایی عوض کنیم .

صبح 3 تا ساندویچ همبرگر اماده کردم با میوه و هندونه و چای و .... راهی شدیم رفتیم چشمه اعلا . هوا خنک خنک و یاد روزای بچگی افتادم . یاد باغ عموداوود یاد حمید عزیز که چقدر با هم اونجا رفته بودیم . به هر حال ترانه اب بازی کرد و نهار خوردیم و تا غروب اونجا بودیم که خیلی خوش گذشت

اونشب هم خونه فرحناز مراسم بود که محسن من و ترانه رو برد ساعت 9.5 رسیدیم اونجا . تا 12 طول میکشد ولی ترانه همش بهانه میگرفت و به دلیل درد دندان ( باز یه دندون جدید ) و لثه های متورم همش بیتابی میکرد و خلاصه من نشد بمونم و برگشتم.

مهندس بدجنس پنجشنبه رو تعطیل نکرد و من و ترانه 10 اومدیم و 12 برگشتیم و مامان که خیلی بیتاب ترانه بود گفت بیا اونجا و رفتیم خونه مامان تا عصر اونجا بودیم و یک کمی از دل تنگی مامان کاسته شد و برگشتیم خونه.

صبح جمعه رفتیم بیرون یه دوری زدیم که برای ترانه یه کفش خیلی خیلی خوشگل خریدم که برای تولدش بپوشه . یه لیوان برای مهدش خریدم و هنوز در شک و تردید بودم که از فردا ببرمش یا نه .

افطار خونه مامان اینها بودیم .

 با مشورت هایی که باز کردم قرار شد فردا بره البته با مینا که زیاد احساس دلتنگی نکنه . صبح شنبه اومدیم دنبال مینا . خاله جون مریم برای ترانه یه کیف کوچولوی مهد کودک باربی خریده بود میوه اش رو گذاشتم توش و با مینا اومدیم ترانه هم مثل خانوم بزرگ ها کیف را انداخته بود به دست راستش و دست چپش هم دست مینا.چون مینا بود خیلی خوشحال بود.

وارد کوچه مهد که شدیم شناخت و گفت مامان " مه گوگک " یعنی مهد کودک . با خوشحالی رفتیم تو و تا داشت بچه ها رو و بازیشونو نگاه میکرد من اومدم . طی تماسهایی که با مینا داشتم میگفت بد نیست گاهی غر میزنه و میگه مامان...

ولی از سر نهار به مینا گفته بودن تو رو نبینه بهتره چون دایم به مینا میگفته بریم و برای همین مینا پایین بود. اونروز نهارش رو قشنگ خورده بود و حتی 45 دقیقه تو بغل مربی اش خوابیده بود . من 3.5 رفتم دنبالشون و تا از پله ها با مربی اش میومد پایین منو دید به حالت گریه گفت مامان ولی اشک نریخت اومد بغلم ( ولی اون چسبیدن کمتر از روز قبلی بود)

با مینا اومدیم خونه و ماکارانی خوشمزه ای برای افطار پزیدم و خوردیم و محسن که اومد مینا رو رسوندیم. یکشنبه صبح از خوب که بیدار شد گفت مامان " مه گوگک" . خوشبختانه روز فرد بود و با ماشین خودمون رفتیم کیفش رو انداخته بود رو دستش  و زمین نمیگذاشت و تا اونجا 100 بار گفت مامان مه گوگک . تا بالاخره رسیدیم . باز نرفت بغل مربی و من نشستم شیربهش دادم و وقتی با مربی اش سزگرم لگو ها شد من اومدم.خوشبختانه یکشنبه 2 از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم دنبالش . نشسته بود تو بغل مربی اش و داشتن شعر میخوندن و....

به نظرم روحیه ترانه خیلی بهتر شده . درسته که وقتی میگذارمش و میام خودم خیلی دلم میگیره ولی ... دیروز کلی سرچ تو اینترنت کردم درباره مهد کودک و بعضی روانشناسها 2 بعضی 3 و بعضی 5 سالگی را پیشنهاد کرده بودن و اینکه گفته بودن لازمه حتی برای بچه های مادرای خانه دار  و .بچه اجتماعی میشه ...

امروز صبح که دوشنبه است محسن هم اومد چون دوست داشت ببینه مهد ترانه رو و هم آشنا بشه که اگه گاهی بخواد بره دنبالش بتونه. ترانه باز با خوشحالی از در اومد بیرون و کیفش رو که سمبل مهدکودکه براش یه لحظه از خودش دور نمیکنه . اونجا که گذاشتم و اومدم محسن هنوز نرفته بود و خیلی برای ترانه ناراحتی میکرد . ولی من قانعش کردم که الان هم نمیومد 2 . 3 ماه دیگه باید می اومد . اخرش بایدجدا بشه و بیاد دنبال علم و دانش.

چند باری هم از صبح زنگ زدم میگن خوبه . گاهی غر میزنه . دارن دوربین مدار بسته نصب میکنن که از اینجا از طریق اینترنت بتونم ببینمش. دقیقا یک هفته قبل از رفتن ما همه جا رو نقاشی کردن یه عالمه بازی جدید خریدن . استخر توپ و از این سرسره های کوتاه و ...

امیدورام ترانه بتونه خوب خوب خودشو با مهد کودک وفق بده و چیزای خوب و جدید یاد بگیره و روزی برسه که دیگه وقتی میگذارمش نخوام فرار کنم و خودش بره بین بچه ها.....

راستی این هم شام اونشبی که مینا بود با کیک خوشمزه ای که پختم و بیسکوییت کاکائویی که آماده کردم.

فعلا بای بای دوستای خوبم