ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

مهمانی من
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام بر دوستهای خوب و مهربون .

امیدوارم اخرهفته خوبی رو پشت سر گذاشته باشید.

ما هم بد نبودیم . هفته ای که گذشت بخاطر تعطیلی که وسطش بود به سرعت برق و باد گذشت . نیمه شعبان خونه بودیم .عصرش ترانه رو بردیم بیرون یک کمی چراغونی ها رو دید و هرچی مامان اصرار کرد اونجا نرفتیم . بقیه کارهامو ( خرده کاریها رو ) انجام دادم و خونه تمیز تمیز شد.

۵شنبه که از شرکت برگشتیم کارهامو شروع کردم . ژله رنگین کمان را مرحله به مرحله درست کردم و سوپ قارچ را آماده کردم . بخاطر محسن که سوپ زیاد دوست نداره آش ماست را هم درست کردم که هم برای شاممون باشه و هم برای فردا یه ظرف آماده کردم. سالاد ماکارانی درست کردم البته با تن ماهی که خیلی خوشمزه تر از کالباسه . کیک ساندویچی هم با نان تست و کالباس و خیارشور درست کردم . ته چین هم مرغش رو پختم که فردا فقط آماده کردنش موند .  غذای اصلی هم که پلو ماهی بود که صبح باید می پختم.

اونروز تا عصر کارها رو انجام دادم . محسن که اومد رفتیم دندانپزشکی . یکی از دندونهام باید عصب کشی بشه و اون یکی نزدیک به عصب رسیده . دومی رو فعلا شروع کردیم یه مرحله اش انجام شد و بقیه اش مونده برای سه شنبه . بعد هم که باید اون اولی رو عصب کشی کنم. از دندانپزشکی خیلی بدم میاد. مخصوصا اینکه دکتر عجله داشت بره و هنوز دندونم سر نشده کارش رو شروع کرد که خیلی دردم میامد . بعد که اومدیم بیرون تا ساعتها زبانم سر بود و هیچ حسی نداشتم . از دکتر که اومدیم بیرون ترانه فقط دلش میخواست راه بره و دوست نداشت سوار ماشین شیم. ما هم به دنبالش و خیابان پیروزی را راه میامدیم ترانه جلو و ما هم از پشت میامدیم ( نمیدونم به کجا چنین شتابان میرفت ) . معجون خوشمزه ای خوردیم که من به دلیل سری دهان به جای یخی داغی رو حس میکردم و بالاخره با هزارتا گول زدن و وعده اینکه بریم خونه هندونه بخوریم ترانه خانم دست از راهپیمایی برداشت و سوار شد.

اونقدر خوابم میامد و خسته بودم که یکسره رفتم تو رختخواب. ( ساعت حوالی ١١ بود ) . صبح جمعه ساعت ٩ بیدار شدم و شروع کردم ماهی سرخ کردن و میوه شستن و ته چین رو هم گذاشتم بپزه . برنج رو هم گذاشتم تو پلوبز . خودمم دوش گرفتم و اماده .مهمونها یکی پس از دیگری اومدن. اول مامان با مینا و کیمیا اومدن. بعد بابا اومد . بعد هم مریم و بعدش هم لیلی اینها اومدن.

نهار را که در زیر میبینید و حاصل تلاش ٢ روزه من بود ، نوش جان کردیم :

 

بعد از نهار بچه ها مشغول بازی شدن . محسن هم قلیونی چاقید برای مردها و ما ها هم به صحبت گذراندیم و حوالی ساعت ۵ اعلام کردیم که در ماه تولد مامان به سر میبریم و چون روز تولد در ماه رمضان است امروز برای مامان تولد میگیریم .

مامان هم جاخورده بود چون اصلا فکرش رو هم نمیکرد . کادوهامون رو دادیم . من سکه پارسیان دادم. لیلا کرم پودر . مریم ظروف آشپزخونه . مینا رم موبایل و بابا ٢ تا تراول ۵٠ تومانی و فشفشه در کردیم و بچه ها کمی رقصیدن و خوش گذشت

کیک مامان جون :

این هم ترانه خوشگل من . قبل از اینکه مهمانها بیان  و کیک با فشفشه

بعد از کیک خوردن مامان که خیلی خوشحال شده بود از همه تشکر کرد مریم اینها که زود رفتن . من و لیلی هم نشتیم به صحبت و مامان هم به پاس زحمتهای من رفته بود تو اشپزخونه و داشت همه کارها رو انجام میداد و بیرون نمیامد. ....

از اونجائیکه همیشه همه برنامه ها به هم میافته سارا ( خواهرمحسن ) برای بچه اش تولد گرفته بود و شب اونجا دعوت بودیم ( البته خونه مامان محسن ) و حالا هی زنگ میزدن که بیاین میخواهیم کیک ببریم .محسن هم میگفت اصلا حوصله نداره بریم و به من میگفت مامانت اینها رو نگه دار و به اونها بگیم مهمونامون نرفتن و نریم . ولی من راضیش کردم که بده و باید بریم و بالاخره راضی شد و سوار گاری شد و رفتیم اونجا.

البته بماند که ترانه نمیذاشت مامان بره و مامان را ما بردیم تا کمی بیشتر پیش ترانه بمونه . اونجا رسیدیم ساعت حوالی ٨ بود . باز کیکی بود و اهنگی و شام هم طبق معمول همیشه کباب.

شام رو که خوردیم سریع برگشتیم چون ترانه خیلی خسته بود . برای آیدین هم همه موتور و ماشین و اسکوتر اورده بودن و ما هم یک سکه پارسیان

امیدوارم همه جمع شدنهای دور هم به شادی و خوشی باشه

به امید دیدار. خدانگهدار