ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

کتاب های ترانه
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

هفته ای گذشت بسیار پربار بود . اولین مهم در این هفته کتاب خون شدن ترانه بود . باباش براش ٢ تا کتاب خریده با عنوانهای مهم "‌ خروس چی میگه " و " پیشی چی میگه " و توی اونها عکس های خوشگل و رنگی داره و هر کدام یه دکمه ای کنارش داره که وقتی فشارش میدی صدای خروس یا پیشی میده و خلاصه از نظر ترانه خیلی کتابهای مهمی هستن و دائم در حال خوندنشون و شنیدن صداهاشونه

کلا این هفته درگیر پیدا کردن ماشین جدید بودیم که تا این لحظه هنوز قسمت نشده و هرچه بیشتر میگردیم کمتر می یابیم . یه روزش هم مینا رو هم بردیم و ٢ تاماشین دیدیم و بعد هم محسن مثل یک پدرخوب ما رو برد رستوران پدرخوب و شام خوشمزه ای خوردیم .

اونشب پنکه هم خریدیم و بسی خنک شدیم

آخر هفته مامان اینها تصمیم گرفتند برن شمال . ماهم اول میخواستیم بریم ولی بعد فکر گرما و ترافیک برگشت رو کردیم منصرف شدیم. مامان اینها ۴شنبه صبح زود رفتن و من مجبور شدم مرخصی بگیرم که بمونم پیش ترانه جونم و چون خونه بودم و هفته بعد هم مهمون دارم تصمیم گرفتم حسابی خونه رو تمیز کنم . به یه خانمی زنگ زدم اومد کمکم و اون شروع کرد به پاک کردن در و دیوار و جارو پارو . خودمم رفتم آشپزخونه سراغ یخچال و گاز و تمیز کردن لوازم برقی و کف اشپزخونه رو شستم و ....

زنگ زدم اومدن فرش حال با اتاق ترانه رو هم بردن و ترانه هم این وسط راه میرفت و سعی میکرد کمک کنه مثلا.

تا عصر همه کارها تموم شد فقط فرشها موند که شنبه میاوردن .

برای شام هم شویدپلو با گوشت پزیدم با اون اش دوغ هایی که تو پست قبلی نوشته بودم که محسن خیلی دوست داره

 

فردا هم که ۵شنبه بود با ترانه اومدیم شرکت ١٠ اومدیم ١٢ هم برگشتیم و استراحت کردیم و حسابی خوش گذروندیم

فعلا فرش آشپزخونه رو انداختم تو اتاق ترانه . شاید فرشش رو گرفتم بندازم تو اشپزخونه تا یه تغییری بکنه فعلا .

برای شام قیمه درست کردم . و نوش جان کردیم . جمعه هم باز پروسه ماشین دیدن ادامه داشت ولی مثل اینکه فعلا قسمت نیست ماشین رو عوض کنیم و غروب جمعه هم مامان اینها سلامت برگشتن.

چون نهارجمعه مفصل خورده بودیم تو هانی که دوربین رو یادم رفته بود ببرم ،. من یه شام مختصر برای ترانه و محسن درست کردم و خودم دیگه نخوردم . ( از اول خرداد تا الام ٩ کیلو کم کردم )

دیروزهم که شنبه بود . محسن عصر اومد خونه مامان اینا و من چون میخواستن فرشها رو بیارن زودتر برگشتم ولی محسن نشسته بود به صحبت و بعد هم رفت مادر رو دید و اومد خونه.

جمعه مهمون دارم . ٢ تا خواهرهام با مامان و بابا البته با مینا . میخوام برای مامان تولد برگزار کنم . امیدوارم خوش بگذره ( میام براتون تعریف میکنم )

فعلا بای