ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

خانه مامان جون. جمعه خوب
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

این هفته خیلی خیلی خوش گذشت.

بعد از مدتها همه خونه مامان جمع شدیم و نهاری خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم و عصر هم مردها قلیون کشیدند و شام هم باز موندیم و آخرشب شارژشارژ برگشتیم خونمون.

محسن هم الان که داشت باهام حرف میزد گفت دیروز خیلی خوش گذشت. و من هم خوشحال شدم که بهش خوش گذشته . مامان خورش قیمه بادنجان درست کرده بود با یه  زرشک پلو با مرغ خیلی خوشمزه . بعد از تولد مینا که رفتیم هانی دیگه نشده بود بیایم اینجا ( همه با همه ) و برای همین خیلی حال داد. شاید هفته بعد هم دسته جمعی بریم شمال ویلای لیلی اینها و هفته بعدش هم من به مناسبت تولد مامان میخوام نهار دعوت کنم ( هیچکس نمیدونه البته مناسبتش رو . شما هم به کسی نگید ) ....

 

این هم عکس ترانه اولش که داشتیم میرفتیم

و این هم آخرش که داشتیم برمیگشتیم . لباسهای خوابش رو پوشیده و آماده برای خوابیدن( چون ممکن بود تو ماشین خوابش ببره )

از دعای خیر شما عزیزان و به کمک دوادکترهایی که کردیم و هندوانه ها و خاکشیرهایی که محسن خورد الرژی برطرف شد و دیگه از خارش خبری نیست . جوشهای قرمز هم کم کم دارن محو میشن... خدارو شکر

سه شنبه قرار بود مامان محسن با سارا بیان دیدن محسن . من هم کارامو کردم و منتظرشون بودم که بیان مامانش زنگ زد که من یه کمی حالم بده و نمیتونم از پله ها بیام بالا و ممکنه اگه بیام بدتر شم . به همین خاطر نیامدن. همون شب فشارشون میره بالا و کار به بیمارستان میکشه و البته ما در خواب ناز به سر میبردیم . چهارشنبه که متوجه این جریان شدیم غروب یه سر رفتیم خونه سارا مامانش رو دیدیم که الحمدالله رفع خطر شده بود. محسن هم یه تعارفکی کرد که خونه ما هم بیاین . تو راه برگشت محسن گفت دلم میخواست بگم مامانم اینا فردا بیان خونمون ولی گفتم تو سختت میشه ( منم گفتم اخه مامانت گفت که از پله سختشه )

به هرحال پنجشنبه که طبق معمول با ترانه برگشتیم خونه و من شروع کردم به نظافت و تمیزکاری . و برای شام هم 2 مورد بود که دلم میخواست هر دو رو درست کنم . یکی ته چین و دیگری سوفله مرغ و قارچ ( از اونایی که آخرش تو خامه میزنیم ) .از اونجاییکه خودم رژیمم و محسن هم کم غذا میدونستم که اگه هر دو رو درست کنم میمونه فردا هم که نبودیم .. ولی ناخوداگاه دستم شروع به کار کرد و جفتش رو درستیدم آخه میترسیدم قارچم یا خامه ام تا شنبه خراب شه و ته چین رو هم که دیگه مایعش رو آماده کرده بودم و در همین حین یاد حرف دیشب محسن افتادم و گفتم حالا که من اینها رو درست کردم بگذار یه خوش خدمتی بکنم تا محسن خوشحال شه .

به سارا زنگ زدم و گفتم من یه کمی ته چین درست کردم ( چون کلا غذاهای منو خیلی دوست دارن ) گفتم اگه میتونید از پله ها بالا بیاین تشریف بیارین و اونها هم با خوشحال قبول کردن با این شرط که غذای دیگه ای درست نکنم.

باز من گفتم شاید کم باشه غذام یک کمی هم ماکارانی ابکش کردم و مواد آماده داشتم اون رو هم ریختم روش . آمدن و چند ساعتی بودن و محسن هم عکسهامون رو که تو لپ تاب بود بهشون نشون داد و......

شب خوبی بود.

عکس سفره شاممون ( البته زیاد قشنگ نشده بود )

سارا میگفت مامانم وقتی گفتی ته چین درست کردین گفته وای ته چین های پریسا خانوم . ازش نمیشه گذشت و .....

بای . به امید دیدار

پ. راستی به دوست خوب من آرشام هم سر بزنید.( وبلاگش خیلی باحاله )