ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

عید مبعث مبارک
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 

سلام بر دوستهای گل و گلاب

اول از همه عیدتان مبارک . امیدوارم این دو روز تعطیلی حسابی بهتون خوش گذشته باشه. کارمندهای دولت که حسابی خوش به حالشون شد چون 2 روز دیگه هم تعطیل شدن ولی ما که طبق معمول اومدیم سر کار.

پنج شنبه با ترانه از شرکت یک راست رفتیم آرایشگاه و سر و صورت رو صفا دادیم و موهام هم رنگ کردم قهوه ای . بعد هم اومدیم خونه و خوابیدیم. عصر با ترانه جونم رفتیم حمام و یک اش خوشمزه رو که از وبلاگ آش یاد گرفتم برای شام پزیدم که خیلی خوشمزه شد. ( نگین تو این گرما آش کی میخوره چون این آش یه جورایی خنکه و توش هم ماست به کار رفته و کلا خیلی حال میده )

این هم عکسای ترانه که از حمام اومده بود . از پشت اینقدر بامزه شده بود با حوله و حوله رو مثل چادر سرش کرده بود که دلم نیامد شما ها نبینین.

بعد که باباش اومد و ترانه دوباره دنبالش رفت تو دستشویی و به قول خودش آب بابا ( به آب بازی میگه آب بابا )

و اونشب به خوبی و خوشی گذشت .

جمعه نهار خونه مامان محسن دعوت بودیم . محسن هم طفلک بدنش ریخته بیرون مثل پشه خوردگی ولی تعداد زیاد روی دست و پاش و با خارش شدید. خلاصه دوش گرفت که یه کم خارشش کم شد و بعد هم رفتیم اونجا. مامان مهین هم اونجا بود و مامان محسن هم غذاهای خوشمزه ای درست کرده بود . سوپ جو قرمز با زرشک پلو با مرغی که خیلی بهش رسیده بود و با سیب زمینی و گوجه فرنگی تزئینش کرده بود . تا غروب اونجا بودیم و بعد هم از اونجا اومدیم یه سر به مادر زدیم که مامان شام نگه مون داشت . مامان هم قرمه سبزی درست کرده بود و بابا هم یه غذای مخصوص با بادنجان که توش قارچ و گوشت چرخ کرده و پنیر پیتزا به کار رفته بود . خاله پری اینها هم بودن با دایی محسن و دایی مهدی و دایی حسین و .... ما هم تا 12 بودیم و بعد برگشتیم خانه

دیروز هم که شنبه بود محسن حالش خیلی بد بود چون هیدروکسی زین خورده بود که خواب آور بود و همه اش خواب بود و بالاخره به کمک مامانش راضیش کردم که بره دکتر . حوالی 3 . 4 بود که رفت دکتر و 2 تا آمپول خیلی دردناک زده بود و آمد خانه. برادرش محمد که باخبر شده بود با هندوانه ای در دست اومدن به عیادت محسن . نعیمه و بچه هاش هم بودن . یک ساعتی بودن .و رفتن

بعد هم مریم زنگ زد و گفت که مامان اینا دارن میان اینجا میخواهیم جوجه کباب درست کنیم شما هم بیاین . من هم که میدونستم محسن با اون حالش امکان نداره بیاد قبول نکردم و از من انکار و از اون اصرار. ولی بعد از 5 بار تلفن کردن بالاخره محسن به خاطر ترانه که حوصله اش سر رفته بود راضی شد که بریم . خیلی خوش گذشت و مامان اینها با دیدن ناراحتی محسن بهش گفتن که حتما باید بره دکتر پوست . حالا قراره امروز بره . دعا کنید که زودتر خوب شه.

این هم چند تا دیگه عکس از ترانه خوشگل من و یه عکس هم از تندیس با اجازه مامانش میذارم ( چون اینقدر این عکس قشنگه که دوست دارم تو وبلاگم باشه )  که بدونه خیلی دوستش دارم

خدانگهدار . به امید دیداربامن حرف نزن