ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

خانه مامان جون. جمعه خوب
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

این هفته خیلی خیلی خوش گذشت.

بعد از مدتها همه خونه مامان جمع شدیم و نهاری خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم و عصر هم مردها قلیون کشیدند و شام هم باز موندیم و آخرشب شارژشارژ برگشتیم خونمون.

محسن هم الان که داشت باهام حرف میزد گفت دیروز خیلی خوش گذشت. و من هم خوشحال شدم که بهش خوش گذشته . مامان خورش قیمه بادنجان درست کرده بود با یه  زرشک پلو با مرغ خیلی خوشمزه . بعد از تولد مینا که رفتیم هانی دیگه نشده بود بیایم اینجا ( همه با همه ) و برای همین خیلی حال داد. شاید هفته بعد هم دسته جمعی بریم شمال ویلای لیلی اینها و هفته بعدش هم من به مناسبت تولد مامان میخوام نهار دعوت کنم ( هیچکس نمیدونه البته مناسبتش رو . شما هم به کسی نگید ) ....

 

این هم عکس ترانه اولش که داشتیم میرفتیم

و این هم آخرش که داشتیم برمیگشتیم . لباسهای خوابش رو پوشیده و آماده برای خوابیدن( چون ممکن بود تو ماشین خوابش ببره )

از دعای خیر شما عزیزان و به کمک دوادکترهایی که کردیم و هندوانه ها و خاکشیرهایی که محسن خورد الرژی برطرف شد و دیگه از خارش خبری نیست . جوشهای قرمز هم کم کم دارن محو میشن... خدارو شکر

سه شنبه قرار بود مامان محسن با سارا بیان دیدن محسن . من هم کارامو کردم و منتظرشون بودم که بیان مامانش زنگ زد که من یه کمی حالم بده و نمیتونم از پله ها بیام بالا و ممکنه اگه بیام بدتر شم . به همین خاطر نیامدن. همون شب فشارشون میره بالا و کار به بیمارستان میکشه و البته ما در خواب ناز به سر میبردیم . چهارشنبه که متوجه این جریان شدیم غروب یه سر رفتیم خونه سارا مامانش رو دیدیم که الحمدالله رفع خطر شده بود. محسن هم یه تعارفکی کرد که خونه ما هم بیاین . تو راه برگشت محسن گفت دلم میخواست بگم مامانم اینا فردا بیان خونمون ولی گفتم تو سختت میشه ( منم گفتم اخه مامانت گفت که از پله سختشه )

به هرحال پنجشنبه که طبق معمول با ترانه برگشتیم خونه و من شروع کردم به نظافت و تمیزکاری . و برای شام هم 2 مورد بود که دلم میخواست هر دو رو درست کنم . یکی ته چین و دیگری سوفله مرغ و قارچ ( از اونایی که آخرش تو خامه میزنیم ) .از اونجاییکه خودم رژیمم و محسن هم کم غذا میدونستم که اگه هر دو رو درست کنم میمونه فردا هم که نبودیم .. ولی ناخوداگاه دستم شروع به کار کرد و جفتش رو درستیدم آخه میترسیدم قارچم یا خامه ام تا شنبه خراب شه و ته چین رو هم که دیگه مایعش رو آماده کرده بودم و در همین حین یاد حرف دیشب محسن افتادم و گفتم حالا که من اینها رو درست کردم بگذار یه خوش خدمتی بکنم تا محسن خوشحال شه .

به سارا زنگ زدم و گفتم من یه کمی ته چین درست کردم ( چون کلا غذاهای منو خیلی دوست دارن ) گفتم اگه میتونید از پله ها بالا بیاین تشریف بیارین و اونها هم با خوشحال قبول کردن با این شرط که غذای دیگه ای درست نکنم.

باز من گفتم شاید کم باشه غذام یک کمی هم ماکارانی ابکش کردم و مواد آماده داشتم اون رو هم ریختم روش . آمدن و چند ساعتی بودن و محسن هم عکسهامون رو که تو لپ تاب بود بهشون نشون داد و......

شب خوبی بود.

عکس سفره شاممون ( البته زیاد قشنگ نشده بود )

سارا میگفت مامانم وقتی گفتی ته چین درست کردین گفته وای ته چین های پریسا خانوم . ازش نمیشه گذشت و .....

بای . به امید دیدار

پ. راستی به دوست خوب من آرشام هم سر بزنید.( وبلاگش خیلی باحاله )


 
عید مبعث مبارک
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 

سلام بر دوستهای گل و گلاب

اول از همه عیدتان مبارک . امیدوارم این دو روز تعطیلی حسابی بهتون خوش گذشته باشه. کارمندهای دولت که حسابی خوش به حالشون شد چون 2 روز دیگه هم تعطیل شدن ولی ما که طبق معمول اومدیم سر کار.

پنج شنبه با ترانه از شرکت یک راست رفتیم آرایشگاه و سر و صورت رو صفا دادیم و موهام هم رنگ کردم قهوه ای . بعد هم اومدیم خونه و خوابیدیم. عصر با ترانه جونم رفتیم حمام و یک اش خوشمزه رو که از وبلاگ آش یاد گرفتم برای شام پزیدم که خیلی خوشمزه شد. ( نگین تو این گرما آش کی میخوره چون این آش یه جورایی خنکه و توش هم ماست به کار رفته و کلا خیلی حال میده )

این هم عکسای ترانه که از حمام اومده بود . از پشت اینقدر بامزه شده بود با حوله و حوله رو مثل چادر سرش کرده بود که دلم نیامد شما ها نبینین.

بعد که باباش اومد و ترانه دوباره دنبالش رفت تو دستشویی و به قول خودش آب بابا ( به آب بازی میگه آب بابا )

و اونشب به خوبی و خوشی گذشت .

جمعه نهار خونه مامان محسن دعوت بودیم . محسن هم طفلک بدنش ریخته بیرون مثل پشه خوردگی ولی تعداد زیاد روی دست و پاش و با خارش شدید. خلاصه دوش گرفت که یه کم خارشش کم شد و بعد هم رفتیم اونجا. مامان مهین هم اونجا بود و مامان محسن هم غذاهای خوشمزه ای درست کرده بود . سوپ جو قرمز با زرشک پلو با مرغی که خیلی بهش رسیده بود و با سیب زمینی و گوجه فرنگی تزئینش کرده بود . تا غروب اونجا بودیم و بعد هم از اونجا اومدیم یه سر به مادر زدیم که مامان شام نگه مون داشت . مامان هم قرمه سبزی درست کرده بود و بابا هم یه غذای مخصوص با بادنجان که توش قارچ و گوشت چرخ کرده و پنیر پیتزا به کار رفته بود . خاله پری اینها هم بودن با دایی محسن و دایی مهدی و دایی حسین و .... ما هم تا 12 بودیم و بعد برگشتیم خانه

دیروز هم که شنبه بود محسن حالش خیلی بد بود چون هیدروکسی زین خورده بود که خواب آور بود و همه اش خواب بود و بالاخره به کمک مامانش راضیش کردم که بره دکتر . حوالی 3 . 4 بود که رفت دکتر و 2 تا آمپول خیلی دردناک زده بود و آمد خانه. برادرش محمد که باخبر شده بود با هندوانه ای در دست اومدن به عیادت محسن . نعیمه و بچه هاش هم بودن . یک ساعتی بودن .و رفتن

بعد هم مریم زنگ زد و گفت که مامان اینا دارن میان اینجا میخواهیم جوجه کباب درست کنیم شما هم بیاین . من هم که میدونستم محسن با اون حالش امکان نداره بیاد قبول نکردم و از من انکار و از اون اصرار. ولی بعد از 5 بار تلفن کردن بالاخره محسن به خاطر ترانه که حوصله اش سر رفته بود راضی شد که بریم . خیلی خوش گذشت و مامان اینها با دیدن ناراحتی محسن بهش گفتن که حتما باید بره دکتر پوست . حالا قراره امروز بره . دعا کنید که زودتر خوب شه.

این هم چند تا دیگه عکس از ترانه خوشگل من و یه عکس هم از تندیس با اجازه مامانش میذارم ( چون اینقدر این عکس قشنگه که دوست دارم تو وبلاگم باشه )  که بدونه خیلی دوستش دارم

خدانگهدار . به امید دیداربامن حرف نزن


 
یک هدیه جانانه و بازی وبلاگی
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 

سلام دوستای مهربونم

خیلی خوشحالم و از دیشب یه جورایی سورپرایز شدم. میدونید محسن خیلی اهل مشورته و هیچ وقت چیزی رو بدون مشورت با من نمیخره و همیشه هرکاری بخواد بکنه اول با من صحبت میکنه به همین خاطر اصلا فکرش رو هم نمیکردم که اینطوری منو به هیجان بیاره. همیشه وقتی حرف از عوض کردن ماشین میزنیم من بهش میگم من دوست دارم یه روز خودت از راه بیای و بگی مثلا فلان ماشین  رو خریدی و پشت دره و بیا بریم امتحانش کن. ولی اون میگه نه من نظر تو برام محترمه و میخوام تو هم در جریان مدل و نوع و  رنگ ماشین قرارداشته باشی . شاید من یه چیز رو بخرم و تو نپسندی و به هر حال هنوز اون اتفاق میمون نیفتاده.

به هرحال با این روحیه ای که محسن داره انجام این سورپریزی که من رو کرد خیلی خیلی منو به وجد آورد . هدیه گرفتن هم که  خیلی خوبه . اون هم وقتی که مناسبتش گذشته باشه و کادوی اصلی رو به وقتش گرفته باشی ولی این رو هم مجبوری که قبول کنی.

داستان از این قراره که خیلی وقت بود که تو فکر خرید یه لپ تاب بودم ولی هربار نشده بود بخرم و خودم هم بیخیال شده بودم. از اونجائیکه محسن جان خیلی مهربونه تصمیم میگیره خودش برام یه لپ تاب بخره و به یکی از دوستاش که اینکاره هست سپرده بوده که یه لپ تاب مناسب کار من  معرفی کنه و بخره.محسن تصمیم داشته این هدیه را برای روز زن به من بده.

از اونجائیکه من خیلی خوش شانسم (‌منظور اصلیم بدشانسه ها ) . این دوست محسن دقیقا  یک هفته که به روز مادر مانده بوده پدرشو از دست میده و خلاصه محسن هم نمیتونه پیداش کنه و چون خودش هم تو این زمینه سررشته نداره مجبور میشه با دادن یک تراول ١٠٠ تومنی به من سر و ته قضیه رو هم بیاره . و اینقدر این بچه متواضعه که حتی من رو از نیت خیرش با خبر نمیکنه.

حالا که یک ماهی از اون روز مبارک گذشته یه روز که دوستش رو میبینه بهش میگه چی شد تو قرار بود برای من لپ تاب انتخاب کنی و دوستش هم همون روز یه لپ تاب خوشگل   dell زرشکی خوشرنگ رو برای محسن میاره و خیلی هم ازش تعریف میکنه و محسن هم روز یکشنبه آمد و این هدیه دوست داشتنی رو بی مناسبت به من تقدیم کرد. (البته میگه بگذار به حساب یه مناسبت دیگه ولی تا یه مناسبت دیگه یادش میره چشمک )‌ .

به هر حال اینطوری شد که من صاحب یه لپ تاب خوشگل شدم . فردای اون روز همه عکسها و علاقمندیهامو ازکامپیوتر مینا و شرکت ریختم توش و خیلی خوشحالم.

حالا ازین ببعد شبها هم میتونم بعد ار خوابوندن ترانه یک کمی وبگردی کنم و به خانه های پرمهر و محبت شما بیام و ..... خوش بگذرونم

محسن جان ممنونم بخاطر هدیه خوبی که به من دادی قلب

این عکس لپ تاب من :

 

و این هم شام خوشمزه ای که اون شبی که خیلی خوشحال بودم ( یعنی فردای روزیکه محسن لپ تاب رو آورد ) درست کردم

 

و حالا بازی وبلاگی که آرشام مهربون منو به اون دعوت کرده :

1) بزرگترین ترس زندگی شما ؟

 

ترس از دست دادن عزیزانم

 

2)اگر 24 ساعت نامریی میشدی ، چی کار میکردی ؟

 

میرفتم حسابهای مهندس ( مدیرعاملم ) رو چک میکردم .و اگه میشد یه کم از پولهاشو کش میرفتم  .

 

3)اگر غول چراغ جادو ،توانایی برآورده کردن یک آرزوی 5 الی 10

 حرفی شما رو داشته باشد ،آن آرزو چیست ؟

 ثروتمندی

 

4)از میان اسب و پلنگ و سگ و گربه و عقاب ،کدامیک رو

دوست داری ؟

 

پلنگ

 

5) کارتون مورد علاقه دوران کودکی ؟

 

دختری به نام نل

 

6)در پختن چه غذایی تبحر ندارید ؟

 

فسنجان . دلمه

 

7) اولین واکنش شما در اوج عصبانیت ؟

 

داد و فریاد

 

8)با مرغ - دریا - اورانیوم و خسته یک جمله بسازید ؟

 

 

خسته ام از اورانیوم ؛ عاشق مرغ و دریام

 

 

9) یه بیت شعر که خیلی دوسش دارین ؟

 

ای که تویی همه کسم    بی تو میگیره نفسم ... 

10) اگر بخواین با تونل زمان به فقط یک روز از زندگی تون در

 حال ،گذشته یا آینده سفر کنید ،آن روز کدام است ؟

 

 

روزیکه پام رو گذاشتم تو مسجدالحرام و خونه خدا رو با اون عظمتش دیدم 

 

11) شما چه رنگی هستین و چرا ؟

 

گاهی قرمز گاهی سبز

 

 

12) اگه قرار باشه از ایران برین ،کدوم کشور را برای زندگی

انتخاب می کنید ؟

 

فرانسه یا آلمان

 

13)بهترین اس ام اس موجود در این باکس گوشی تون ؟

 

وقتی بارون میاد دستتو بگیر زیر بارون . هر چقدر از قطرات بارون رو که تونستی بگیری منو دوست داری . هر چند تا قطره رو که نتونستی بگیری من دوستت دارم 

 

14) اگه قرار باشه که سه نفر از آشناها رو امشب به میهمانی

دعوت کنی ،اون سه نفر چه کسانی هستند ؟

 

مامان . بابا . خوهرام ( ولی بیشتر از ٣ تا میشن )

 

15)اگه الان باخبر بشی که فقط 24 ساعت زنده ای ! چی کار

می کنی؟

 

از همه خداحافظی میکنم و میگم برام خیرات زیاد بدن

 

 

 

16)اولین دوست وبلاگی شما با ذکر آدرس وبلاگ ؟

 

فرزانه ( این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست. این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست )

 

17) یه اسم دیگه برای وبلاگتون انتخاب کنید؟

 

خوشگل مامان و بابا

 

18)خودتون رو شبیه چه میوه ای میدونید ؟

 

 

هندوانه

 

 

 

19)سه خصوصیت اخلاقی بد شما ؟

 

 

با بدها مثل خودشون بدم . رفتارم مثل نبی اکرم نیست

عاشق ترانه و محسنم و وابسه بهشون (‌ شاید از نظر بعضیها بد باشه )

دیگه شما بگید.... 

 

20) کاشکی......؟

 کاشکی همیشه همه چی اروم باشه.کاش همه سالم و سلامت باشن.

همه پولدار باشن و همه به همه ارزوهاشون برسن و ادمها وقتی پیرپیر میشن و دیگه به همه ارزوهاشون میرسن از دنیا برن

 

بای بای دوستای خوبم.....

 


 
استراحت و خرید
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سلام بر دوستهای مهربان و عزیز

این هفته نیز گذشت. برنامه خاصی نداشتیم . ما همیشه جمعه ظهرها نهار خونه مامان بودیم ولی از وقتی که مادر ( مادربزرگم ) حالش خوب نیست و مامان هم یه پاش بالاست و یه پاش پائین ( چون مادر اینها با مامان تو یه آپارتمان هستن. مامان اینها طبقه چهارم و مادر طبقه اول ) . به همین خاطر ما دیگه کم ترمیریم خونه مامان . گاهی فقط میریم یه سر میزنیم و بر میگردیم. مامان بیشتر شبها تا صبح بیداره چون باید دایم مراقب مادر باشن . البته ٢ خاله مهربون و دایی ها هم هستن ولی خوب مامان چون تو اون خونه هست از همه بیشتر درگیره.

پنجشنبه که بعد از شرکت باز به نظافت و شستن لباس و اتو کاری و حمام و ... گذشت. جمعه هم رفتیم شهروند و کلی خرید کردیم . ساعت ٢ برگشتیم و من نهار اینها رو که خورش مسما بادنجان خیلی خوشمزه ای بود دادم و ( خودم به علت رژیم فقط ٢ قاشق ) خوردم . بعد هم جابجای وسایل و گذاشت هر کدوم سر جاش و پاک کردن گوشت و بسته بندی و ... کلی وقتم رو گرفت .

غروب میخواستیم یه سر بریم خونه مامان که مادر رو هم ببینیم که ترانه ساعت ٧ بعد ار کلی شیطونی تازه یادش افتاد که بخوابه و دیگه ٩.۵ بیدار شد که ترجیح دادیم دیگه نریم .

یه ظرف خوشگل هم برای ژله خریدم که کوچولو باشه اندازه خودمون و توش ژله توت فرنگی درست کردم. سوپ هم درست کردم با یه سالاد خوشمزه که از جوانه ماش و ذرت و کالباس و خیارشور چیبس درست شده بود .

راستی سرعت تغییر عکسها رو پایین آوردم . برای اون دوستایی که میگفتن چشماشون اذیت میشه. ولی اگه باز هم میبینید اذیت میشه اصلا ترکیبی نگذارم.

این هم چند تا عکس از ترانه در این دو روزی که گذشت

پیوست : پروژه کربلا و نجف رفتنمون علیرغم همه دعاهایی که شما عزیزان تو کامنتهای قبلی کردید  فعلا کنسله. میدونید چی شد :

من از اونجایی که خیلی دلم میخواست برم با چند تا دفتر که تور کربلا داشتن تماس گرفتم تا  قیمتها دستم بیاد و ببینم اوضاع از چه قراره . نتیجه این شد که الان قیمت برای من و محسن نفری ٧۵٠ تومن برای ٣ شب کربلا ٣ شب نجف و ١ شب کاظمین و برای ترانه چون زیر ٢ سال هست ۶٣ تومان و به محض اینکه ترانه از مرز ٢ سال عبور کنه هزینه تور براش میشه ۶٠٠ تومن . من گفتم خوب اینجوری خیلی به ضررمون میشه چون هم برای عید هزینه تور برای من و محسن بالاتر میره و هم برای ترانه باید ۵۵٠ تومن اضافه بدیم. رفتم تو این اندیشه که محسن رو راضی کنم که برای تولد امام حسین که تو شعبانه بریم.قبلا گفتم که محسن بخاطر شرایط کاری اش اصلا نمیتونه بیاد و کلی چیز آماده کردم که بهش بگم و راضی اش کنم ( با خودم هم گفتم ببین امام حسین طلبیدها . تو قرار بود عید بری حالا الان تا یک ماه دیگه میریم ) و از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم ولی زهی خیال باطل....

به محسن که گفتم گفت اولا که من نمیتونم کارم را یک هقته ول کنم . حالا اگه بتونم و بسپرم و با دلشوره هم بیام الان اونجا آتیشه و از گرما میمیریم و وقتی که گفتم خوب اینجوری عید که بریم حداقل ۶٠٠ . ٧٠٠ تومن بخاطر بزرگتر شدن ترانه به ضررمون میشه . گفت : ترانه از مرز ٢ سالگی که بگذره دیگه باید اون ۶٠٠ تومان را براش بدیم بعد هم الان ترانه هیچی نمیفهمه و ما هم تا بیایم یه زیارت نامه بخونیم میخواد بره ( راست میگه مشهد که بودیم اصلا نمیشد ما یه جا بنشیینیم و زیارت نامه بخونیم و همهش میرفت بدون اینکه ببینه ما پشت سرشیم یا نه )

و خودش هم اصلا ذوق کربلا رفتن رو نمیکنه . بگذار اقلا ٢ سال دیگه هم بزرگتر میشه خودش دوست داره و می فهمه که داریم کجا میریم و هم میذاره ما درست و حسابی زیارت کنیم و کلی نصیحت دیگه ... و من هم که خیلی منطقی ام قبول کردم . با مامان و بابا هم صحبت کردم که بابا گفت الان اونجا ۵٠ درجه اس اصلا ترانه دورازجون میمیره با اون گرما. و مامان هم گفت اره شاید اگه یکی دو سال دیگه بری ما هم باهات بیایم و ترانه هم که نگهداریش راحت تر میشه و اینجوری شد که کل پروژه فعلا منسل شد....

خلاصه عید منتظر سوغاتی از کربلا نباشید ولی هر موقع رفتم روی چشم...

فعلا بای بای دوستای خوب من


 
روز پدر و 2 روز تعطیلی
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

روز پدر بر همه پدران دنیا ( بخصوص پدر عزیز خودم ) و همسر عزیزم که 2 سالی است پدر شده مبارک

سلام سلام بر همه دوستای خوبم

ببخشید که دیر آپیدم.آخه قبل از تعطیلات یادم رفت این 2 روز هم که اینقدر مشغول بودیم و خوش گذروندیم که .....

پنجشنبه با ترانه اومدیم شرکت و 3 ساعتی که اینجا بودیم زود سپری شد و بعد برگشتیم خونه . ترانه جونم خوابید و من فرصت کوزتینگ پیدا کردم .ترانه از 1 خوابید تا ساعت 4 و من هم حسابی به همه کارام رسیدم و خونه شد از اینرو به اونرو...

مامان اینها ساعت 3 پروازشون بود به مشهد و 4.30 بود که از هتل اومده بودن دنبالشون و چون من کاراشون رو کردم و تور رو براشون گرفته بودم به موبایل من زنگ زدن . و من شماره بابا رو دادم و فهمیدم که 1 ساعت تاخیر داشتن و در نهایت آقاهه به من زنگ زد و گفت پدر و مادرتون صحیح و سالم رسیدن و رفتن هتل .و من خیالم راحت شد.

غروب که شد محسن اومد و کلی خریدهای اون رو جابه جا کردم و به مامان اینها زنگ زدم و اونها تو حرم باصفای امام رضا بودن و من کلی دلم ضعف رفت. خودم هم تاسوعا عاشورا اونجا بودم و یاد اون روزای خوب افتادم و دلم دوباره برای امام رضا تنگ شد .

  

این 2 روز خوبه که جایی نمیخواهیم بریم و مهمانی دعوت نیستیم و وقتمون کلا مال خودمونه . لیلا اینها با فامیل شوهرش رفتن شمال و مریم هم رفته اصفهان .

شب جمعه خوبی رو گذراندیم و خوشحال بودیم که این هفته 2 روز تعطیلیم. روز جمعه صبح که خونه بودیم تا بعدازظهر و غروب رفتیم چهارراه امیراکرم و ولیعصر و 2 جفت کفش خوشگل ( یه سفید و یه کرم ) خریدم با یه شلوار لی خوشگل دم پا گشاد و یه مانتو سفید خوشگل و کلی روحیه ام خوب شد چشمک و بعد رفتیم شام خوردیم و اومدیم خونه.

وای چقدر خوب بود که مثل هفته های دیگه غروب جمعه دلگیر نبود فکر کنم به این خاطر بود که فرداش هم تعطیل بود.

شنبه هم صبح تا بیدار شدیم که شد ظهر . نهار قرمه سبزی خوردیم و بعد ترانه بردیم پارک دم خونه با دوچرخه اش که یه کمی بازی کرد . بعد هم ما برگشتیم خونه و محسن ماشین رو برد کارواش و .....

مثل برق و باد گذشت و شد یکشنبه صبح. ترانه رو که بردم خونه مامان باید یه کمی میماندم و زیارت قبولی می گفتم. مامان اینها هم  کلی از مسافرت راضی بودن و کلی خاطره خوب داشتن که فعلا چندتاشو تندتند برام تعریف کردن.

برای ترانه هم یه کالسکه عروسک اوردن که ترانه دید خودشو کشت و مینا میگه از صبح تا حالا یک دقیقه زمین نگذاشتتش.

خلاصه خدا کنه همیشه همه چیز بر وفق مراد باشه و همه مسافرت برن و سوغاتی بیارن و خوش باشن.

پیوست.دیروز ظهر وقتی تلویزیون  داشت حرمهای مختلف رو نشون میداد و شور و اشتیاق مردم برای تولد حضرت علی رو و وقتی به نجف رفت و ایوان نجف رو نشون داد دلم پرکشید برای حضرت علی. خیلی دلم میخواد برم نجف و همینطور کربلا. با محسن تصمیم گرفتیم که اگه خدا بخواد امسال عید ( چون محسن وقتای دیگه نمیتونه یک هفته کارش رو ول کنه )  بریم کربلا و نجف. البته به شرطیکه تورهای هوایی داشته باشن چون با ترانه نمیتونیم زمینی بریم.

خدا کنه زودتر عید بشه .....