ترانه کوچولوی من

این وبلاگ درباره روزمره گی های من است و ترانه کوچولو و محسن عزیز

+ ترانه پرنسس من

 

این هم ترانه خوشگل منه که دیگه کوچولو نیست و یه پرنسس نازنین شده و این عکسها مال عروسی پسر خاله ام قاسم هست

 

 

عروسی 19 اردیبهشت بود و توی باغ بهشت برگزار شد و خیلی خیلی به ما خوش گذشت و ترانه هم که خیلی وقت بود در آرزوی عروسی قاسم بود به آرزوش رسید

خبر دیگه اینکه ترانه رو از پارسال گذاشتم کلاس موسیقی .اولش ارف بود و بلز میزد و بعد فلوت که آهنگهای خیلی قشنگی مینواخت. و حالا 3 ماهی هست که ساز اصلیش رو انتخاب کرده که البته من دوست داشتم گیتار بزنه ولی فعلا استادش گفت بره کیبرد تمرین کنه...الانم اهنگهای سلطان قلبها و  تولد و جان مریم و اهویی دارم خوشگله با قد و بلای تو رعنا رو یاد گرفته و خیلی قشنگ میزنه و هر کس میاد خونمون باید یکراست بره تو اتاق ترانه که براش بنوازه....

 

 

و بعد این عروسی دیگه کم کم باید آماده رفتن به سرزمین عشق باشیم....

9 خرداد اگر خدا بخواهد عازم کربلا و نجف اشرف هستیم...

 

 

 

این جمعه هم قراره همگی بریم کرج خونه دایی مهدی.... اونجا از همه خداحافظی میکنیم و حلالیت می طلبیم. تو این سفر معنوی به کربلا ،خاله جون هم همراه ماست و من از این بابت خیلی خوشحالم .خیلی خیلی دوست دارم که روز 16 خرداد که برگشتمون هست پروازمون صبح باشه که همه بتونن نهار خونه ما باشن و بعد یه استراحتی بکنیم که بتونیم صبح شنبه بعد یک هفته تعطیلی در محل کارمون حاضر بشویم

 

 

از همان روز ازل ، ریزه خور فاطمه ایم

سایلین ابد یک نظر فاطمه ایم

کن حلالم که به ما اذن تشرف دادند

زایر کرب و بلای پسر فاطمه ایم ....

خدانگهدار

نویسنده : باران ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پایان سال 92

سلام به دوستهای خوب و مهربون

خیلی وقته ننوشتم .نمیدونم چرا دیگه اون حسی که قبلا" برای نوشتن خاطراتم داشتم رو ندارم .شاید هم از کمبود وقت باشه و شاید هم از پریدن عکسها که هر بار با شوق فراوان و کلی وقت گذاشتن آپلود میکردم و به یک هفته نکشیده بود که میدیدم عکسها پریدن.... فکر کنم همه اینها دست به دست هم داده که حوصله آپ کردن نداشته باشم ولی همه چیز خوب و آرومه و زندگی خوب سه نفرمون در جریانه....

وبلاگهای همه دوستایی که لینک هستن رو میخونم و از خوندنشون لذت میبرم و گاهی هم کامنت میگذارم ولی بیشتر خاموشم ولی روزی نیست که جویای احوال دوستای خوب کنار وبلاگم نباشم.الان هم یه مختصری از سالی که گذشت مینویسم که یادم بمونه...

ترانه شمع 5 سالگیش رو هم امسال 16 آبان فوت کرد و به قول خودش الان رفته تو شیش سال ولی پنج سال و نیمشه...کلاس ارفش رو گذروند و 9 ماهی مشغول تمرین بلز و فلوت بود و الان هم 5 جلسه میشه که ارگ رو شروع کرده و ظاهرا خیلی علاقمنده ...

سالی که گذشت سال خیلی خوبی برای ما بود .از نظر کار و شرکت بگم که به عناوین مختلف بهم پاداش داده شد کاری که تو 10 سال قبلش حتی یک بار هم نشده بود و خیلی مزه میداد.... اتفاق دیگه ای که افتاد این بود که یه دست کلی به سر و گوش خونمون کشیدیم . نقاشی خوشگلی کردیم به همراه گلهای رز خوشگل روی دیوار پذیرایی.فرش خوشگل مدل ماهی خریدیم.سرویس خواب رو رنگ کردیم و روی میزهاش شیشه انداختیم.روشویی رو عوض کردیم و ازینایی که زیرش کمد داره گذاشتیم همینطورر سینک ظرفشویی رو عوض کردیم...دیگه پیراهن مبل خوشگل زرشکی رنگی خریدیم که با گلهای حال ست شد.پرده آشپزخونه و پرده اتاق خواب رو عوض کردیم .یه ملافه خیلی خیلی خوشگل برای تخت خریدیم و هر چیزی رو که خراب بود اعم از هود و فلاش تانک و ... رو درست کردیم و الان یه خونه خوشگل تمیز دارم و برای عید زیاد خونه تکونی ندارم...

اتفاق خوب دیگه آشنایی با دوستای کرمانشاهیمون بود که دو بار اونها ما رو دعوت کردن و یه عروسی خوب کردی و یه عاشورا تاسوعا به اونجا رفتیم و دو تا سفر خوب تو خاطرمون موند و دو بار هم اونها اومدن که از شوش گرفته تا دربند و همه جا رو با هم رفتیم گشتیم و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت...

اتفاق خوب دیگه خرید یه سرویس طلای خوشگل بود که بعد از فروختن طلاهام سرخونه دوباره سرویس دار شدم البته به خوشگلی و سنگینی مال عروسیم نیست ولی بد هم نیست و النگوی پهنم رو هم عوض کردم و یه مدل جدیدشو گرفتم و دو تا انگشتر هم خریدم پاداشها خیلی بهم کمک کرد...

او اما اتفاق آخر و از همه مهمتر دعوت ما برای کربلاو نجف بود....

عید امسال که رفتیم مشهد خیلی از امام رضا خوستم که کربلای ما رو امضا کنه از محرم هم خیلی دلم میخواست برم تا اینکه تصمیم قطعی گرفتیم که اگه خدا بخواد برای عید بریم .حوالی آذر برای گرفتن پاسپورت اقدام کردیم و منتظر شدیم تا ثبت نام آغاز بشه.روزیکه نتایج اعلام شد الویت ما 5 شد و الویت های 1تا 4 از صبح یکشنبه میتونستند ثبت نامشون رو قطعی کنند و من از یک ظهر .مطمئن بودم عید به ما نمیرسه و با چند تا آژانس هم صحبت کردم اونها هم گفتن عید نمیتونی بری چون همه کاروانها همون صبح پرمیشه....از طرفی یه سری تور بود که مال سازمان حج نیست و میگن مال جهانگردیه اونها تو عید جا داشتن که یا قیمتشون خیلی بالاتر از سازمان حج بود و یا اگه یه سر زمینی میرفتی یه سر هوایی حدود 150 تومن باز از سازمان حج بالاتر بود.من که حاضربودم هر کدوم شد برم ولی محسن گفت اگه عید جانداد برای تعطیلات خرداد بگیر چون هر سال ما برای 14.15 خرداد هم یه سفری میریم ....البته خرداد اوج کار منه تو شرکت و خودم دلم راضی نمیشه اون زمان رو مرخصی بگیرم .به هر حال ساعت یک شد و من وارد سایت شدم و دیدم تا 12 فروردین همه کاروانها پر شده و از 13 به بعد هست و 13 هم اولا اینکه باز هفته بعد تعطیلات باید نمیومدم سر کار.دوم اینکه به روضه ایام فاطمیه که خونه خاله جون بود نمیرسیدم و سوم اینکه مامان اینها تو اون تاریخ مکه هستن و نه رفتنم بودن و نه برگشتنم...این بودکه تصمیم گرفتم 9 خرداد بریم که دو تا جمعه بهش میخوره و تعطیلی 14.15 خرداد و فقط چهار روز باید مرخصی بگیرم....جریان رو برای مدیرعامل هم شرح دادم که من همه تلاشم این بود که تو عید برم و نشد و ....

امروز هم رفتم اون دفتری که اسممون رو ثبت کرده بودم و گفت باید پول رو همین الان بریزین و گفت چون برای عید اکثر سفر ها رو زمینی گذاشته بودن همه هجوم آوردن به همین تاریخی که شما انتخاب کردین و هوایی هست و ....

لحظه ای که پول رو ریختم و فیش ها رو دادم به دفتر زیارتی و برگشتم سمت شرکت یه بار دیگه تاریخمون رو چک کردم و دیدیم ایام سفرمون مصادف هست با تولد امام حسین تولد حضرت عباس و تولد حضرت سجاد.....

خیلی خیلی خوشحالم برای این سفر معنوی که در پیش دارم و مطمئن هستم کاروانهای عید پربود تا من در ایام بهتری کربلا باشم.....

سه ماه آینده ماههای خوبی در انتظارمونه فروردین که عید نوروز و تعطیلی و ... هست .اردیبهشت عروسی پسرخاله ام قاسم هست که خیلی خیلی برای ما مهمه و سالها بود که آرزوش رو داشتیم و خرداد که سفر به عتبات عالیات....

از همین الان فررسیدن سال 1393 رو به همه دوستهای خوب و مهربون تبریک میگم.

خدانگهدار

نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: عید
comment نظرات () لینک


+ سفر به شمال و اصفهان . خرداد ماه

 

 

سلام به دوستهای خوب و مهربون

ازعید تا حالا فرصت نکرده بودم بنویسم از بس سرم شلوغ کار و زندگی بود

حدود یک ماه پیش سریال در مسیر زاینده رود رود رو دیدم و با دیدن سریال و لهجه قشنگ اصفهانیشون ، هوای اصفهان زد به سرم

به محسن گفتم بیا تعطیلات خرداد بریم اصفهان و اون هم قبول کرد و وقتی خبر سفرمون به گوش سارا( خواهرشوهر ) رسید اون گفت ما هم باهاتون میایم

این بود که تکاپو برای یه سفر 4 روزه به اصفهان آغاز شد....

 

هفته قبل محسن که عشق شماله گفت کاش بجای اصفهان میرفتیم شمال و من هم که دیدم خاله جون اینها شمال هستن گفتم خوب بیا این پنجشنبه بریم و جمعه برگردیم و هفته بعد هم به اصفهانمون برسیم

اونروز روز خیلی خوبی بود.من سریع از شرکت اومدم خونه و یه سری وسایل ضروری و خوراکی آماده کردم.محسن هم 2 اومد خونه و دوش گرفت و حرکت کردیم...

جاده شمال و هوا عالی و نوای " میشه پرنده باشی اما رها نباشی ...." سفر دلچسبی رو برامون رقم زد.

 

 ساعت 6 رسیدیم تمیشان و لب دریا و شام خوشمزه و بعد هم خوابی عمیق و راحت...

جمعه هم باز رفتیم دریا و ترانه و محسن حسابی آبتنی کردن و بعد از خوردن جوجه کباب خوشمزه راهی تهران شدیم

تو راه برگشت ترانه دلش درد گرفت که بردیمش دکتر و گفتن ویروس وارد بدنش شده و باید سرم بزنه

که بعد سرم الحمدلله خوب خوب شد.سفر خوبی بود.حسابی رفرش شدیم...

 و اما اصفهان

صبح سه شنبه ساعت 8 از تهران حرکت کردیم و حوالی ساعت 10 بعد از عبور از قم و خوردن یه صبحانه خوشمزه ، به اصرار یه دوست و همکار گرامی راهی گلپایگان شدیم که نهار اونجا بخوریم

ساعت 2 بود که رسیدیم گلپایگان و اون دوست مهربون ما را برد ازون رستورانهایی که گوشت رو جلوی خودمون میبریدن و چرخ میکردن و کباب خیلی خیلی خوشمزه ای نوش جان کردیم

 بعد از گلپایگان حرکت کردیم به سمت خوانسار

شهری سرسبز و قشنگ که درختای بلندش سقفی قشنگ برای خیابون ایجاد کرده بودن و خیلی منظره جالبی داشت

رفتیم سرچشمه و 2 ساعتی اونجا بودیم

 بعد از اون حرکت کردیم به سمت اصفهان و ساعت 8 اونجا بودیم

صحرای عزیز و دوست داشتنی محبت بزرگی در این سفر به من کرد که هیچوقت فراموشم نمیشه

به محض رسیدن به شهر قشنگ اصفهان راهی هتل پرواز شدیم در خیابان هزار جریب

اونشب خیلی خسته بودیم و خوابیدیم تا صبح و از فردا صبح اصفهانگردیمون رو شروع کردیم

 

 اولین جایی که رفتیم سی و سه پل و رودخانه زاینده رود بود که خیلی خیلی باصفا بود

 اونجا نه فقط بچه ها که خودمون هم پایی به آب زدیم و عرض رود خونه را از توی آبها که گاهی پرفشار میشد گذروندیم و خیلی بهمون کیف داد

 

 

 

 

بعد از اونجا راهی میدان امام شدیم

خیلی قشنگ و با روح بود .از اونجا گز و قطاب و سوهان خریدیم ( هم برای خودمون و هم برای سوغاتی ) و یه هونگ کوچولو هم خریدم .درشکه سوار شدیم و ....

بعد از اون رفتیم برای خوردن بریونی که متاسفانه تمام شده بود و قسمتون نشد که بخوریم...

عصر رفتیم کلیسای وانک که بسته بود

بعد رفتیم آتشگاه رو دیدیم

و بعد هم رفتیم بیشه ناژون که یه جای بکر و خیلی قشنگی بود و خیلی خیلی حال کردیم اونجا

بعد از ناژون رفتیم کوه صفه که از دور خیلی خیلی کوه قشنگی بود ولی تو عکس تار میافتاد و خوب نمیشدو بعد هم با تله کابین رفتیم کوه رو بالا و بر فراز کوه صفه شام خوردیم

البته رستورانش به خاطر شلوغی خوب سرویس دهی نمیکرد و حتی خورش ماست را که سفارش داده بودیم که ببینیم چه مزه ای میده نیاوردن و ما اخر غذا یادمان افتاد که دیگه سیر شده بودیم....

روز بعد رفتیم منارجنبان که البته جنبش مناره را ندیدیم و بعد از ترس اینکه باز بریانی گیرمون نیاد راهی بریونی اعظم شدیم...

 بریونی رو هم بردیم تو یه پارک حاشیه زاینده رود نوش جان کردیم...خوشمزه بود

و عصر همان روز به دیدن صحرای نازنین و پسرای دوست داشتنیش رفتیمو کلی از دیدنش خوشحال شدم و یه عالمه حرف زدیم و .....

و در آخر علیرغم میلم از صحرای مهربون خداحافظی کردیم و راهی هتل شدیم

 جمعه باید از اصفهان خداحافظی میکردیم و برمیگشتیم به سمت خانه و کاشانه

حوالی 12 بود که رسیدیم حوالی کاشان و محسن گفت زوده بریم خونه بیا حالا که کاشان سرراهه بریم کاشان

اول رفتیم بازار نیمه تعطیل کاشان و گلاب و نعنا و پشمک خریدیم و بعد هم رفتیم باغ فین....

اونجا هم ترانه باز به آب بازی مشغول شد و من هم ....

 

 

 در آخر رفتیم قم نهار خوردیم و چون هم من دلم برای دایی باقر تنگ بود و هم محسن برای مامانش رفتیم بهشت زهرا و دیداری هم با اهل قبور تازه کردیم

بین راه مامان زنگ زد که تولد لیلاست و شام بیاین اینجا و با اینکه خسته بودیم رفتیم و سوغاتیها را دادیم و بعد از خوردن شام خسته کوفته برگشتیم خونه

سفر خیلی خیلی خوبی بود و بهمون خیلی خوش گذشت.....

 

 

 

 

 

نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نوروز 92

سال نو مبارک

بالاخره بدوبدوهای اسفند به پایان رسید و سال 92 آغاز شد. سال تحویل به دعوت مامان مهین محسن خونه اونها بودیم.نهار باقالی پلو و زرشک پلوی خوشمزه ای درست کرده بودند که دور هم نوش جان کردیم و بعد هم سال تحویل شد و روبوسی و عیدی گرفتن و ....

عصر که شد حرکت کردیم برای عیددیدنیهای واجب

که اول رفتیم خونه خاله زری محسن که میگفت بوی مادرمو میده و میخوام ببینمش.بعد مادر بابا .بعد خاله جون خودم .بعد خاله پری و درنهایت بابا و مامان مهربان خودم .

و در نهایت با کیفی پر از عیدی برگشتیم خانه

روز اول عید حرکت کردیم به سمت استان گلستان.هوا خوب.جاده ها قشنگ.دل شاد و جیب پر از پول و دوو هفته تعطیلی در انتظار .دیگه بهتر از این نمیشد

غروب بود که به حوالی گرگان رسیدیم و بعد از خوردن غذا در نهارخوران گرگان به دوراهی بین بندرترکمن و رفتن به خونه عباس زاده همکارم رسیدیم که بخاطر اصرارهای ایشون راهی شهرگالیکش شدیم.

وقتی به شهر اونها رسیدیم دیدیم تا مشهد فقط 400 کیلومتر مانده و حیفمون اومد ما که اینهمه راه اومدیم پابوس امام رضا نریم.

شب را خونه اونها خوابیدیم و خواب خیلی راحتی کردیم و صبح حوالی ساعت 11 بعد از خوردن صبحانه حرکت کردیم به سمت مشهد مقدس

باز دشتهای سرسبز و قشنگ پیش رومون و اینبار به عشق امام رضا میراندیم و ترانه محسن چاووشی رو گوش میکردیم:

تودل یه مزرعه،یه کلاغ رو سیاه،هوایی شده بره،حرم امام رضا

اما هی فکر میکنه ، اونجا جای کفتراست، آخه من کجا برم ، یه کلاغ که روسیاست

من که توی سیاهی ها از همه روسیاه ترم

میون اون کبوترا با چه رویی بپرم...

عصر به مشهد رسیدیم و از راه راهی حرم شدیم.من که چادر هم نداشتم چون اصلا قصد مشهد نداشتیم و امام رضا یهو طلبید.رفتیم از دور حرم یه چادر خریدیم و وارد اون صحن و سرای مقدس شدیم.بماند که چقدر باشکوه و لذتبخش بود و چقدر دعا کردم و چقدر حاجت خواستم...

بعد از زیارت تازه گشتیم دنبال جا...هتل ها که گران و پر بودند.یه خانه عروس داماد را پیدا کردیم که شبی 100 میگفت و به ما با تخفیف 70 تومن داد.

2 شب موندیم مشهد.روز دوم هم که رفتیم شاندیر و طرقبه و نهار خوردیم و نبات و زرشک و زعفران برای خواهر و مادر خریدیم و یکبار دیگه زیارت رفتیم...

خیلی خوش گذشت و زیارت خیلی بهمون چسبید

صبح روز چهارم حرکت کردیم به سمت بندرترکمن.و 12 بندر بودیم .یکراست رفتیم اسکله و با قایق رفتیم آشوراده و از بازارش 2 تا روسری ترکمن خریدم و اومدیم تو شهر نهار خوردیم و یه مراسم عروسی رو هم دیدیم و ...

من زیاد از بندرترکمن خوشم نیومد و به نظرم خیلی شهر مرده ای بود و جذابیتی برام نداشت که بمونم .از طرفی بابای محسن زنگ زد و گفت بیاین متل قو پیش من

این بود که گازشو گرفتیم و ساری و قائمشهر و آمل و محمودآباد و نور و رویان و نوشهروچالوس رو پشت سر گذاشتیم و به متل قو رسیدیم

اونجا هم که هی دریا برو.حصیری برو.ایران کتان برو.اکبرجوجه بخور.کته کباب بخوروبعد از دوروز برگشتیم....

رسیدیم تهران و اومدم تو خونه خوشگل و قشنگمون که از تمیزی برق میزد

روزهای بعد باز به دید و بازدید گذشت..

فیلم حوض نقاشی رو رفتیم که خیلی خوب بود.

مامان اینها هم که از آبادان اومدن یه روز نهار رفتیم اونجا و تا عصر اونها از سفر خودشون تعریف کردند و ما از سفر خودمون....

یه شب شام رفتیم خونه زهره خانم ( دوست مامانم ) .یه شب با مریم اینها رفتیم گرباد و دلی از عزا درآوردیم و بعد هم رفتیم پارک ملت . یه شب هم رفتیم خانه لیلی و باقالی پلو با گردن خیلی خوشمزه ای را نوش جان کردیم.

13 بدر هم رفتیم کرج خونه دایی مهدی و من آش رشته خوشمزه ای درست کردم و بردم اونجا خوردیم و شام هم اونجا موندیم و آخر شب برگشتیم...

تعطیلات خیلی زودتر از انچه فکرش رو میکردیم به پایان رسید و شمارش معکوس برای عید سال بعد آغاز شد...

نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آخرین ماه سال...

اینقدر این عکس ترانه رو دوست دارم که این پست رو هم مزین به این عکسش کردم...

اسفند ماهه و ماه محبوب من.ماه شلوغی و خرید و گرفتن عیدی و برنامه ریزی برای سفر و تعطیلات و خوش گذرونی

امسال ما تو این ماه پرهیاهو 2 تا هم مهمونی داشتیم

اولیش تولد مبینا بود که خونه مریم دعوت بودیم

اسینقدر شکمو هستم که متاسفانه از بچه ها و صاحب تولد هیچ عکسی نگرفتم و فقط از خوردنیها گرفتم....

 

 

 

این غذاها سفره رنگارنگ مریم بود که پربود از غذاهای تولدی خوشمزه...

دومین مهمونی مربوط به میمانی پاگشای قاسم بود که مامان برگزار کرد و البته ما هم در درست کردن ژله و دسرها نقش داشتیم و به کمک هم سفره خوشگلی چیدیم و شب خوبی رو گذروندیم... خدا سایه پدر و مادر هیچکس رو از سرش کم نکنه...

 

 

 

دیروز هم دوست ترانه امیرعلی پیشش بود که کلی با هم بازی کردند و بهشون خوش گذشت و آخر سر به پیشنهاد مامان امیر علی جون از یه مغازه که لباسهای ارزونی داشت دیدن کردیم.

من پیراهن زیر را خریدم 12 تومن که به نسبت پیراهن عیدش که 114 تومن پول دادم خداییش خیلی مناسبتر بود( لباس عید ترانه تو پست قبلی تو اولین عکس یه پیراهن بنفش هست )

 

دیگه خبر خاصی نیست .همه چیز خوبه و منتظر رسیدن سال 92 هستیم .امیدواریم که مارخوش خط و خالی برامون باشه...

خدانگهدار

نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ترانه عروس می شود

 

 

این هم عکس آتلیه عروس خانم که در سایز 100در70 چاپ شد و هدیه به پدر و مادر عروس یعنی من و محسن شد

 

چشم به هم زدیم و دخترمون بزرگ شد و رفت خانه بخت....زبان

ترانه همیشه آرزوی پوشیدن لباس عروس داشت و تو خونه هم هرروز یه لباس تور دار دامن دار می پوشید و یه چادر هم می بست به کمرش که دنبالش بکشه رو زمین و کفشهای سفیدشو پاش میکرد و خلاصه حال میکرد.

این بود که تصمیم گرفتیم براش لباس عروس بخریم.

شبی که لباس عروس را خریدیم همه خانه خاله جان جمع بودن.عید غدیر بود. وارد که شدیم همه گفتن کجا بودین و ما گفتیم که برای ترانه لباس عروس خریدیم و تنش کردیم و همه براش دست زدن ....

ترانه که رو ابرا بود تو اون لباس  از خوشحالی

همونجا گفتیم انشالله به زودی عروسی قاسم ( پسرخاله پری ) میشه و ترانه این لباس رو میپوشه و آرایشگاه میره و خیلی خوشگل میشه ....

این حرف از دهن ما درامد و ترانه دیگه ول کن نبود که مامان پس کی عروسی قاسم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هفته ای یکبار به قاسم زنگ میزد که پس کی عروسیت میشه :؟ قاسم هم میگفت چند روز دیگه.....

بلاخره قاسم به خواستگاری دختر مورد علاقه اش رفت و قرار بله بران گذاشته شد و عروسی افتاد برای سال بعد.....

و از اونجاییکه ترانه دیگه نمیتونست تا سال دیگه صبر کنه قرار شد شب بله بران که جشن کوچکی داشتند ترانه هم شرکت کنه

پنجشنبه ظهر ترانه رو بردم آرایشگاه و شنیون خوشگلی براش درست کردند

از اونجا هم بردیمش آتلیه و چند تا عکس خوشگل ازش گرفتیم که اونها البته هنوز حاضر نشده و این عکسها را من خودم با دوربین خودمون فعلا گرفتم

اتفاقا اون شب من و محسن هم عروسی دختر عمه محسن دعوت بودیم .این بود که ترانه را بردیم خانه مامان اینها که بره عروسی قاسم و به حاجت دلش برسه و خودمون رفتیم عروسی

خلاصه دخترکوچولوی من به آرزویش رسید و عروس شد...

این روزها میگذره با خرید مایحتاج و روزمرگیها.....

منتظر عیدیم و تعطیلات و خوش گذرونیها....

نویسنده : باران ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سفر به آبادان

برای چهارمین بار رفتم آبادان خونه دایی حسین

دفعه اول سال 83 بود که مجرد بودم عید بود با خاله پری اینها و خاله جون اینها رفتیم .تو اون سفر دایی باقر مهربون هم همراهمون بود .ما با خاله پری و دایی باقر 2 تا ماشین پشت سر هم رفتیم و دایی اونقدر تو اون سفر ما رو جاهایی برد که بهمون خوش بگذره که حد نداشت و یه خاطره خیلی خوب برام از اون سفر به جا موند.یادش بخیر

دومین بار نوروز 89 بود که همراه با محسن و ترانه کوچولو که یک سال و نیمه بود و آخر نمک .اون بار هم غروب 28 اسفند حرکت کردیم با ماشین خودمون و از شهر شلوغ که بساط ماهی قرمز و سبزه و شلوغی شب عید بود گذشتیم و به ملایر رسیدیم شب رو اونجا خوابیدیم و صبح رسیدیم به خرم آباد که مامان اینها هم که روز قبلتر حرکت کرده بودن اونجا بودن از اونجا دیگه هم مسیر شدیم و از زیباییهای جاده خرم آباد تا اهواز و بعد هم آبادان لذت بردیم و رسیدیم خونه دایی حسین .سال رو اونجا تحویل کردیم و فرداش خاله پری اینها با مادر و سمیه با قطار اومدن و باز دور هم جمع بودیم و خوش گذشت .اون سال دایی باقر نیامد .گرفتار بود ولی دلمون خوش بود که اگر پیش ما نیست ولی زنده هست...

بار سوم پارسال بود یعنی سال 90

که مامان و بابا به اتفاق خاله جون و آقا مجتبی قرار بود با قطار برن آبادان و یه سر به دایی بزنن و محسن هم که گرفتار کار بود به من گفت تو برو باهاشون و من که مزه سفرهای قبلی آبادان زیز زبونم بود بدون محسن راهی شدم

البته دقیقه نود و درست شب قبل از حرکت خاله جون افتاد و دستش شکست و اونها نتونستن با ما بیان و به جای اون دونفر دایی مهدی و کیمیا همسفر ما شدن

منم از مرخصی هایی که برای لیزیک چشمم گرفته بودم استفاده کردم و دو روزی با ترانه و به قول ترانه حال کردیم ولی خوب جای محسن خالی بود...

اینبار که بار چهارم من بود در حقیقت به پیشنهاد محسن رفتیم..

یه روز من زنگ زدم به دایی و زندایی حالشون رو بپرسم و محسن گفت خوش به حال اونها که الان اونجان و تو این سرمایی که ما داریم تحمل میکنیم و پر از آلودگیه اونا تو هوای ملس اونجا هستن و کاش میشد یکی دوروز بریم پیششون که من فرصت را غنیمت شمردم و جورش کردم

البته محسن منظورش این بود که با ماشین خودمون بریم ولی به علت سرمای هوا و لغزنده بودن جاده ها ترجیج دادیم با قطار بریم .به خاله جون اینها که به علت شکستگی دست پارسال نتونستن بیان خبر دادیم که اونها هم گفتن میان.از طرفی دختردایی ام عاطفه هم دو ماهی هست که از هلند اومده و دوست داشت با ما به این سفر بیاد البته به همراه پدرش ( دایی مهدی )

این بود که یه کوپه 6 نفره گرفتیم برای 25 رفت و برگشت هم 29 دی ماه....

بماند که چقدر سر گرفتن بلیط و اینکه میگفتن سایت باز نشده من تلفن زدم...

دوشنبه حرکتمون بود که شب قبلش رفتیم خانه خاله جان خوابیدیم که ماشین را بگذاریم تو حیاط اونها و صبح راهی راه آهن شدیم .دایی مهدی و عاطفه هم اومدن .تو راه که فقط گفتیم و خندیدیم و خوراکیهای خوشمزه خوردیم و نهار و شام و ....

صبح که رسیدیم دایی حسین اومده بود دنبالمون .رفتیم خونه و یه استراحتی کردیم و ماهی پلو خوشمزه با حشو رو خوردیم و عصر رفتیم آبادان

یه کم لوازم آرایش میخواستم خریدم و جاخلال دندانی زیر را هم .... قیمتها افتضاح بالا رفته بود نسبت به سال پیش و تقریبا" چیزی نمیشد بخریم...

 

چهارشنبه صبح رفتیم خرمشهر از ته لنجی ها کلی پودر شربت و نسکافه و چای و خرما و تمبر هندی و ... خریدیم و از مناظر زیبای شهر و بهمن شیر و ... دیدن کردیم و عصر هم باز رفتیم تو پاساژهای شیک آبادن گشت زدیم که من باز به جز یه کیف چیزی نخریدم.خسته برگشتیم خونه و میگو پلوی خوشمزه ای خوردیم و شام هم سمبوسه خوشمزه ای.

روز آخر هم باز آبادان برای محسن کفش و آدیداس و عینک خریدیم و برای ترانه یه کفش راحتی و ساعتی که در زیر مشاهده میکنید برای من که البته بلافاصله پشیمون شدم از خریدش که البته دیگه سودی نداره....

عصرش هم رفتیم لب شط کارون و رو تخت نشتیم و قلیون کشیدیم و بسیار لذت بردیم و همه اش یاد سفرهای قبل بودیم و دایی باقر عزیزم و تنها کاری که میتونستیم بکنیم خوندن فاتحه ای بود برای روح مهربون و بزرگش...

 

 

 

 

جمعه صبح هم باز حرکت به سمت تهران و باز قطار و پرخوری و شنبه 6 صبح تهران بودیم. و من سریع چمدون را خالی کردم و شستنیها تو ماشین و لبالسها تو کمد و خوردنیها تو آشپزخونه و اومدم سر کار...

سفر خیلی خوبی بود و حسابی رفرش شدیم.

 

از تولد ترانه به این ور چیزی ننوشته بودم.حس و حالش نبود .البته کار خاصی هم جز روز مره گی نبود که بخوام بنویسم...روزها میگذره گاهی با خوبی و گاهی هم مشکلات و گرفتاری پیش میاد ولی باید ساخت .تو این مدت جاهاییکه رفتیم و مهم بوده یکیش شبی بود که رفتیم ولیمه خانم بابایی طلاییه که هرسه تا خواهر با شوهرامون بودیم و مامان وبابا که قاطی هم بود و همه دور یک میز نشستیم و پذیرایی شدیم و خیلی خوش گذشت.

دیگه برگزاری مراسم چهلم دایی باقر بود که ....برگزارشد با غم و اندوه و بعدش هم از تن دراوردن لباس مشکی که من برای مامان یه بلوز خریدم و همینطور خواهرهام و مامان هم نفری 30 به ما داد که من پول گذاشتم روش و با خاطر علاقه شدیدی که محسن اون موقع ها به مانتوی لی من داشت یه جدیدشو خریدم که براش بپوشم

دیگه 2.3 باری رفتیم لواسان و آبعلی و دربند که ترانه حسابی برف بازی کنه

و به دلیل علاقه زیاد محسن به سریال مختارنامه سری هم به شهرک سینمایی غزالی زدیم و بعد هم چون گفتند مختارنامه در احمد آباد مستوفی فیلمبرداری شده اونجا هم رفتیم و دیدیم

دیگه اینکه یه صندل راکی خوشگل برای تولد محسن خریدم که البته با تاخیر بهش تقدیم شد و الان گوشه خونمون زیر آباژور خیلی فضا رو قشنگ کرده

و از همه مهمتر کاری که کردم خانه تکانی بود.چون دیدم تو بهمن دایم دوره و عروسی و برنامه برای خرید لباس بچه ها و ... داریم و منم دوست ندارم خانه تکانی بمونه برای روزای اسفند و دوست دارم اسفند رو همش به خرید کردن و لذت بردن بگذرونم نه به کوزت بودن برای همین از 10 روز قبل از سفر به آبادان شروع کردم و هر روز یه قسمتی را تمیز کردم و دیوارها رو شستم و کمدها را مرتب کردم و پرده ها رو بازکردم و شستم و دوباره زدم و کهنه ها رو دور ریختم و هرچه لازم داشتم خریدم و فقط فرش مانده که هنوز ندادم قالیشویی و با یه خونه خوشگل و مرتب که از تمیزی برق میزد راهی سفر شدم ( البته محسن هم در جریان دیوارشویی و باز و زدن پرده ها خیلی کمک کرد)

این پنجشنبه دوره خونه مامانه که چون عاطفه قراره برگرده هلند و نزدیک تولدش هم هستیم قرار اون روز تولد هم بگیریم و کلی بزنیم و شادی کنیم ( البته روز قبلش یه آرایشگاه حسابی برای چند تا کار باید برم ) .هفته بعدش هم که با مریم قرار داریم بریم بهار برای خرید لباس عید .هفته بعدش عروس دخترعمه محسن دعوتیم تو هتل هیلتون  و بعدش هم برنامه های عروسی قاسم در پیش هست ان شالله

خیلی خسته شدید .ببخشید

خدانگهدار

 

 

نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تولد ترانه و مهمانی عمه ها و ...

 

سلام به دوستهای خوب و مهربون

این هفته هفته خیلی شلوغی بود . و همش در تدارک مهمانی های آخر هفته بودم.

پنجشنبه یه تولد کوچولو برای ترانه گرفتم. ظهرش مریم ( خاله ترانه )با مامان و بابا و مینا ( مادربزرگ و پدربزرگ ترانه با خاله کوچک ترانه )نهار اومدن خونه ما . اولش قبل از اومدن مامان یه کم با مریم فیلمهای دایی باقر را دیدیم و غصه خوردیم و دیگه تا مامان اومد خاموش کردیم .نهار پلو مرغ پختم که خیلی خوشمزه شد و سریع خوردیم و جمع کردیم و آماده شدیم برای آمدن مهمانهای تولد...

اول زن عموی ترانه با دختر و پسرش اومدن که برای ترانه یه عروسک کوچولوی خوشگل با 20 تومن پول اورده بودن. بعد سارا ( عمه ترانه ) اومد که برای ترانه یک شلوار راحتی با 30 تومن پول و بعد امیر علی دوست خوشگل ترانه با مامانش  اومد که یه قورباغه سبز خوشگل پشمالو اورده بود که ترانه عاشقش شد.مینا یه سشوار کوچولوی خوشگل . مامان و بابا 50 تومن .مریم 25 با یه جعبه شکلات و لیلا هم که خودش نیامد (بعلت مسافرت شمال ) ولی 20 تومن تو پاکت گذاشته بود و فرستاده بود.... من و محسن هم که 100 تومن پول باضافه ست لوازم دکتری که ترانه خیلی علاقه داشت باهاش بازی کنه ....

تولد را برگزار کردیم و بچه ها کلی رقصیدن و شادی کردن و بهشون خوش گذشت و بعد هم شام مختصری که شامل ماکارانی با گوشت و ماکارانی با سس مرغ و قارچ بود به همراه سالاد گل کلم و کالباس . ژله های رنگین کمان و کرم کارامل و سالاد فصل و .... مهمانها پذیرایی شدند و بعد هم کیک تولد را نوش جان کردن و .....

اونشب عروسی دختر عمه محسن هم دعوت بودیم من که البته بین رفتن و نرفتن مانده بودم ولی مامان میگفت نه برو با نرفتن تو که دایی برنمیگرده و برای روحیه ترانه هم خوبه ...محسن اما کار داشت و گفت اصلا نمیتونه بیاد و گفت تو اگه میخوای بری با سارا اینها برو که منم رفتم و عروسی خیلی با شور و حالی بود و به ترانه بخصوص خیلی خیلی خوش گذشت.

از عروسی که برگشتم قرمه سبزی رو بار گذاشتم و خوابیدم البته نصفه شب 2 ساعت یکبار بیدار شدم و بهش سر زدم . جمعه صبح هم که دیگه مشغول بودم مرغ خوشمزه ای پختم با سوپ قارچ شیری و دسر پان اسپانیا و ژله رنگین کمان و شارلوت انار و سالاد فصل و سبزی خوردن و باز سالاد گل کلم و کالباس و ....خلاصه سفره ای چیدم که عمه ام گفت الحق که خواهرزاده خودمی...

دختر عمه ها هم زحمت کشیده بودن دو تا ظرف خوشگل که توش رگه های قرمز داشت اوردن برام عمه هم یه ظرف مخصوص ژله و .... خلاصه مهمانی خیلی خوبی بود و همه خیلی از غذاها و دسرهام تعریف کردن و اینطور که گفتن خیلی بهشون خوش گذشت ..

وقتی رفتند دیگه پاهام مال خودم نبود از خستگی .حتی نتونستم میوه ها را بگذارم تو یخچال یکراست تو رختخواب و تخت خوابیدم تا فردا ساعت 11...

صبح هم که بیدار شدم باید یه خونه منفجرشده رو برمیگردوندم به حالت اولیه .کلی کار کردم تا عصر که همه چیز مثل روز اولش شد...

عصر بخاطر قولی که به ترانه داده بودیم بردیمش بیرون که براش لباس عروس بخریم که انقدر وقتی لباس رو پوشید ذوق کرد و بالا وپایین پرید که حد و حساب نداشت . یه دست بلوزشلوار تو خونه ای هم با جوراب خریدم براش با چند جفت جوراب و جوراب شلواری و یه بلوز خوشگل قرمز....

بعد هم یه سر رفتیم خونه خاله جون که اونها هم سالگرد پنجاهمین سال ازدواجشون بود و کیک خریده بودن و گل و همه اونجا بودن و یه کم آواز در وصف حضرت علی خوندن و تمام...

ترانه اونجا لباس عروسشو پوشید و انقدر خوشحال بود که حد نداشت ..یه برش کیک داشتم میگذاشتم دهنش گفت نه مامان دوماد باید کیک بگذاره دهن من ... اون وقت شب هم که دوماد در کار نبود پسرخالم قاسم اومد شد دوماد و کیک گذاشت دهن ترانه ( چقدر دنیای قشنگ و راحتی دارن بچه ها )

 

week end خیلی خوبی بود و خیلی خیلی خوش گذشت....

نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روزهای آبان ماهی

 

 ممنون از همه پیامهای تسلیتتون

خاک سرده و منم یه کم آروم شدم و دیگه دایم با دیدن عکس خوشگلش نمیزنم زیر گریه ولی همش دلم براش میسوزه و میگم خیلی حیف بود.....

محسن میگه وقتی خبر رو به من دادی اینقدر گریه کردم که حد نداشت .همکارام میگفتن مگه دایی خانمت نبود ؟ برای دایی خانمت اینقدر ناراحتی . و محسن میگفت نمیدانستن که چقدر خوب و دوست داشتنی بود.....

زندگی جریان داره و نمیشه شوهر و بچه و زندگی رو تعطیل کنی.من که ناراحت باشم عملکردم مختل میشه و رو بچه هم تاثیر میگذاره .سعی میکنم تا جاییکه میتونم به مصیبت پیش اومده فکر نکنم .

جمعه قبل از روزیکه دایی به آسمونها پر کشید رفتیم کرج خونه دایی مهدی و این ترانه خوشگله منه قبل از رفتن به مهمونی

اینجا هم باغ قشنگ و با صفای پسرخاله جانه که همین هفته جمعه رفتیم و آب و هوایی عوض کردیم

 

پنجشنبه ها هرهفته دور هم جمع میشیم و دعای کمیلی مخوانیم و ....

این هم ترانه با پسرعموشه که دارن لذت اب تنی رو میبرن ...و پسرعموش اینقدر از این استخر ترانه خوشش اومده که رفتم برای تولدش یه دونه خریدم که ببرم

با وجودیکه اصلا حال خوشی ندارم ولی چون به ترانه قول داده بودم  یه تولد کوچولو براش میگیرم که دلش نشکنه که البته فقط 2 تا دخترخاله ها و پسرعموش و پسر عمه اش و دوستش امیرعلی دعوتن.چون یک ساله که منتظر رسیدن تولدشه دلم نمیاد ... 

یه مهمانی دیگه هم دارم که احتمالا اون رو هم بعد از تولد ترانه برگزار میکنم و دیگه میشینیم زندگی مونو میکنیم.

پنجشنبه روز عرفه است. دلم خیلی شکستس و خیلی دلم میخواد تو مراسم دعای عرفه شرکت کنم .خدا کنه توفیقشو پیدا کنم....

فعلا خدانگهدار

نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دایی باقر عزیزم از دنیا رفت

 

 

اصلا باورم نمیشه .... دایی خوب و دوست داشتنیم ... دایی باقر عزیزم ...دایی جوون و خوشگلم ...دایی خوش تیپ و خوش لباسم الان تو این دنیا نباشه

دایی عزیزم که همیشه مشگل گشای همه بود .دایی که خودش دنیای مشکلات رو داشت ولی سنگ صبور ما بود .دایی که هر خوابی میدیدیم به بهترین نحو تعبیر میکرد .دایی خوبم که تفال میزد برامون به قران و چقدر امیدوارمون میکرد به آینده ...

اصلا قرار نبود اینجوری بشه ..من داشتم کارای مهمونیمو میکردم . هفته دیگه مهمون دعوت کرده بودم .عمه و دخترعمه ها و عمو ها .... وای هفته بعدش تولد ترانه بود خواهرهام و خواهرشوهر و جاری....

اصلا باورم نمیشه .نمیتونم بگن برای شادی روح محمدباقر افتخاری صلوات...

کاش اینقدر دنیا بیرحم نبود .کاش بچه هاش خارج نبودن .کاش اینقدر سختی نکشیده بود تو دنیا .کاش دوری بچه هاشو نکشیده بود .کاش دوست داشتنی ترین دایی ام نبود

 

نویسنده : باران ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سفر به ابهر و شمال...

سلام به همه دوستهای ماه و مهربونم

ماه رمضان با همه خوبیها و البته سختیهاش تمام شد و رفت و باید ببینیم آیا تا سال بعد ماه رمضون هستیم یا نه ....

عید فطر مامان مهین محسن یه مهمانی بزرگ تو یه باغ شیک و دلباز گرفته و همه فامیل دعوت بودن .برا همین جایی نرفتیم سفر ولی تعطیلات اجلاس که شد با وجود اینکه شرکت ما تعطیل نبود از مرخصی های سالانه استفاده کردیم و زدیم به دامان طبیعت...

چهارشنبه ساعت 3 از تهران حرکت کردیم و راهی ابهر شدیم . آقای رجبی که مدیر کارخانه ماست از من و همسرم دعوت کرده بود که بریم اونجا و به باغ انگور اونها بریم و انگور و گردو بچینیم و ....

حدود 7 بود که رسیدیم ابهر و راهی باغ شدیم . باغ بزرگ و سرسبز و پر از خوشه های بزرگ انگور که از خوشمزگی فکر میکردی وارد باغ بهشت شدی که متاسفانه یادم رفت از اون خوشه های خوشگل آویزان به درخت عکس بگیرم

خلاصه اقای رجبی 2 جعبه انگور برای ما چید و یک مقداری گردو و اومدیم منزل.همسر ایشان هم که خانم باسلیقه ای بود با شام خوشمزه ای از ما پذیرایی کرد و بعد هم ما را فرستادند بالا برای خواب که یکی از بهترین خوابهای عمرم را در هوای خنک و آرامشبخش اونجا کردیم و صبح هم که با یه صبحانه توپ از کره و پنیر محلی بگیر تا خامه و عسل و گردو و نان خوشمزه از ما پذیرایی کردن و بعد ما را بدرقه کردن ... البته قبل از رفتن یک سر هم رفتیم سر زمین و لذت چیدن خیار های خوشمزه از جالیز و لوبیا سبز هم نصیبمان شد و یه شیشه آبغوره خیلی خیلی خوشمزه که محصول خودشون بود را هم به ما دادند ( واقعا که مهمان نوازی شهرستانیها واقعا حرف نداره )

حدود 11 صبح بود که حرکت کردیم به سمت رشت و منجیل و رودبار و .... تو منجیل باد بیداد میکرد و تو رودبار هم کلی زیتون و روغن زیتون خریدیم و به رامسر که رسیدیم نهار خوشمزه ای نوش جان کردیم و باز هم شهرهای شمالی رو یکی پس از دیگری میگذروندیم و از هوای بارونی و خنک لذت میبردیم و به قول ترانه حال میکردیم

حوالی 7 رسیدیم متل قو و به اصرار محسن و ترانه یه سر به بابای محسن زدیم و براش انگور بردیم و بعد راهی ویلای عمه مهری ( چمستان ) شدیم ...

اونجا هم که دیگه با دخترعمه ها گل گفتیم و گل شنیدیم و خیلی خوش گذشت و یه شب راحت دیگه سر روی بالش گذاشتیم.

جمعه صبح به اتفاق خانواده عمه جان رفتیم " واز " که خیلی خیلی خوش اب و هوا و قشنگ بود جایی بود در دل کوه و خنک و داخل مه بودیم و جوجه کباب خوشمزه ای خوردیم . از اونطرف آقا مجتبی ( شوهرخاله ) زنگ زد که تا شمال آمدید یه سر هم به ویلای ما بیایید این بود که عصر راهی نور شدیم

اونجا هم خاله و دختر خاله ها رو دیدیم و لب دریا رفتیم و بعد از خوردن شام به اتفاق اونها که دیگه میخواستن برگردن  راهی تهران شدیم .البته یه مقداری تو ترافیک ماندیم ولی خدا رو شکر صحیح و سلامت به تهران رسیدیم و خودمون رو رسوندیم سر کار البته تو آخرین روز تعطیلات اجلاس ...

خیلی خیلی این سفر خوب بود و خاطرش رفت جزء بهترین مسافرتهامون....

اتفاق دیگه این روزها رفتن ترانه به تولد دوستش امیر علی بود که با وجود اینکه خیلی خوشحال بود برای رفتن به این تولد ولی باز نگذاشت من تنهاش بگذارم و در تمام تولد من کنار ترانه حضور داشتم البته بهش خیلی خوش گذشت.

اتفاق دیگه این روزها تولد نازنین زهرا دختر کوچولوی مریم خواهرم بود که خیلی نازه و به جز اولین بار که با محسن رفتیم دیدنش تا حلال 4.5 بار دیگه دلم طاقت نیاورده و رفتم دیدنش....

 

ترانه همچنان مهد یارکودک میره و راضیم ولی خیلی دلم میخواست که نیمه دومی نبود و سال دیگه میرفت پیش دبستانی ولی بخاطر یک ماه و نیم یکسال عقب میفته متاسفانه...

این هم عکس ژله ای هست که تو مهمانی یک ماه پیش که دایی ها و خاله هامو دعوت کردم درست کرده بودم.از بقیه چیزها عکس نگرفتم

پنجشنبه این هفته دوره خونه مریم رو داریم که جمع بشیم و جمعه هم سال مادرشوهرمه که بهشت زهرا و تالار باید برگزار بشه....

دیگه اینکه یه دعوت به یه سفر معنوی دارم که البته با شرایط محسن جور نیست و اگه برم باید ترانه رو بگذارم پیش مامان و بدون ترانه و محسن برم .نمیدونم برم یا نه ؟

خدانگهدار شما

نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ رمضان ...

 

هرجای دنیایی ، دلم اونجاست

من کعبه مو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم

هر روز حسم تازه تر میشه

غرق تو میشم بلکه دریا شم

 بیزارم از اینکه تمام عمر

از روی عادت عاشقت باشم....

گاهی پرستیدن عبادت نیست

با اینکه سر رو مهر میذاری

گاهی برای دیدن عشقت

باید سر از رو مهر برداری

یک عمر هر دردی به من دادی

حس میکنم عین نیازم بود

جایی که افتادم به پای تو

زیباترین جای نمازم بود

هرجای دنیایی ، دلم اونجاست

من کعبمو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم.............

عاشق این ابیاتم و هر روز با آهنگ مخصوص برای خدای خودم میخونم

عاشق ماه رمضانم و با اینکه گرفتن روز تو این هوای گرم زیاد راحت نیست ولی یه حس خوبی دارم

ترانه متاسفانه مهدش تعطیل  شد .صاحبخانه جوابش کرد و مدیرش تا این لحظه نتونست جایی رو پیدا کنه و 2 روزه داره مهد جدید میره .هنوز خوب خوب عادت نکرده و صبحها با اکراه از من جدا میشه ...

شدیدا" دچار روزمرگی شدم و زیاد حال و حوصله نوشتن رو ندارم .ممنون از دوستانی که نگران شده بودن ....حالمون خوب خوبه

این چند وقته یه شب مهمان داشتم و با غذاهای خوشمزه پذیرایی کردم .هم مسافر مکه ای داشتیم و استقبال فرودگاهی هم کادو دادیم و هم سوغاتی گرفتیم و هم ولیمه خوردیم ...

گواهینامه ام 10 سالش تمام شد و تمدیدش کردم اینبار 5 ساله اومد درب خانه.بماند که بخاطر چشم عمل کردن 2 بار باید معاینه چشم میرفتم و ...

یه جریمه 300 هزارتومنی رو علیرغم میل باطنی پرداخت کردیم چون کاریش نمیشد کرد و از تاریخش 2 ماه گذشته بود نه اعتراضی قابل قبول بود نه چیزی فقط پرداخت...

یه پنجشنبه جمعه ( نیمه شعبان ) بعد از رفتن به بهشت زهرا ( سرخاک مامان محسن ) راهی قم و جمکران شدیم که خیلی خیلی چسبید و فرداش هم گردشی در مجتمع آفتاب مهتاب کردیم و نهاری خوردیم و دسر سوهان خریدیم .

سومین دوره هم رسید و رفتیم کرج خونه سمیه دختر داییم که خیلی خوش گذشت و همه پی به لاغری من بردن و تشویقم کردن برای ادامه ( فعلا 8 کیلو کم شدم )

یه لباس شیک مشکی طلایی و یه کفش شیک تر مشکی با پاشنه و لژطلایی هم خریدم برای 2.3 تا عروسی که بعد از ماه رمضان در پیش داریم

فیلم خوابم میاد رو هم دیدیم ...بد نبود

ترانه ی من در آخرین ماههای 3 سالگی به سر میبره.برای تولد 4 سالگیش تصمیمات ویژه ای داریم ان شاءلله...

التماس دعا سر سفره افطار

نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خرداد ماه

 

سلام دوستهای خوب و گل و بلبل

اینم یه پست پر عکس برای شماها که طالب دیدن ترانه بودین

اینقدر ننوشتم که اردیبهشت که گذشت هیچ خرداد هم داره تموم میشه و من اینقدر بیزی بوده ام که ننوشته ام و ترانه وقتی بزرگ بشه و این وبلاگ را بخونه حتما با خودش میگه چقدر مامانم دیر به دیر مینوشته....

تعطیلات خرداد رو رفتیم متل قو پیش بابای محسن با سارا اینها...رفتنه خداروشکر اصلا ترافیک نبود ولی برگشت 4 ساعت از متل قو تا مرزن آباد اومدیم و دیگه از مرزن آباد که یه طرفه شد 3 ساعته رسیدیم تهران.

نمک آبرود 4 ساعت تو صف بودیم تا سوار بشیم ولی باز هم خیلی بچه ها هیجان داشتن و خیلی خیلی بهشون خوش گذشت ...

بقیه اش هم که به ساحل متل قو و شیرینی کاکا و جنگل و دریا گذشت...یه مانتو خوشگل هم خریدم و خیلی خوب بود ... آهنگهای ناری ناری ناری و مجنونم و چه احساس قشنگی اندی و ازهمه همهمتر خبر داری یا نداری دوست دارمت دوست دارمت میخوام بگم اگه بدونی دوست دارمت دوست دارمت...هم رو صحنه بود و شمالمون رو دلنشین تر کرد....

البته دیسک و صفحه ماشین هم پایین اومد و 400 خرج رو دستمون گذاشت که زدیمش پای شیرینی سفر الکی . چاره ای نبود مجبور بودیم اینجوری دلمونو خوش کنیم

جمعه هم رفتیم لواسان باغ آقا مجتبی که اونم خیلی خوب بود و باز آب و  هوایی عوض کردیم و نهاری خوردیم و با کلی گیلاس برگشتیم .

این هفته پنجشنبه احتمالا مهمان دارم.دایی حسین از آبادان اومده و به افتخار ایشون بقیه داییها و خاله ها و مامان و بابا رو هم گفتم و قراره باز اکبر جوجه بپزم..فعلا گیر دادم به اکبر جوجه و هر کس میاد خونمون اکبر جوجه درست میکنم.

ایام نمایشگاه کتاب که بود ترانه رو بردم به اتفاق مینا و کلی کتاب و سی دی براش خریدیم و الان تلویزیون ما تعطیله و ترانه دایم در حال دیدن سیندرلا و سفید برفی و شنگول و منگول و کدوی قل قله زنه و ما رو از دیدن برنامه های تی وی محروم کرده ...

تو این مدت یه پارک ارم ترانه رو بردیم با دوست محسن و نامزدش که ترانه کل جیبمونو خالی کرد و تا جاییکه میتونست بازی سوار شد و بعضی ها رو دوبار میخواست سوار بشه ..

یه جمعه هم رفتیم سمت ورامین و از دشتهای وسیع و سر سبز اونجا بسیار لذت بردیم و سری هم به امامزاده جعفر زدیم که ایشون برادر امام رضا هستن و بسیار دعا کردیم و در مورد همون اتفاقی که تو پست قبل گفتم دوست دارم اتفاق بیفته نذر کردم ...محسن هم خیلی ارامش گرفت اونجا و گفت اگه حاجت گرفتیم باز هم بیایم زیارت....

لیلی اینها عازم مکه هستن و برای من هم داره روزای خوب مکه با هر سئوالی که لیلا میکنه تداعی میشه ...منتظرم زودتر سال 94 بشه تا یه بار دیگه اینبار به اتفاق ترانه جونم و مثل بار قبل با محسن جان بروم و حال ملکوتی رو باز تجربه کنم

راستی برای روز پدر هم برای محسن ساعت و انگشتر خریدیم .با خواهرشوهر با هم رفتیم جفتمون ساعت خریدیم از طرف خودمون و از طرف بچه ها حلقه ها و به شیوه خارجی ها برای اینکه خیلی به یاد ماندنی بشه بین زمین و هوا تو تله کابین کادو های روز مرد رو تقدیم کردیم .

سمت راستی محسنه و سمت چپی شوهر خواهر شوهرم

 

دیگه عرضی ندارم...

خدانگهدار

نویسنده : باران ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روزهای اردیبهشتی

 

سلام به دوستهای خوب و مهربون

ممنون از همه لطف و محبتی که برای دیدن عکسهای ترانه دارین.

متاسفانه من علاوه بر مشکل آپلود که هر بار کلی عکس انتخاب میکنم و میگذارم و یک ماه بعد میبینم همه فیلتر شده و کلی ناراحت میشم جدیدا یه مشکل دیگه هم دارم .اونم اینه که کامپیوتر شرکت که من همیشه بخاطر ای دی اس ال داشتن از اینجا عکس آپلود میکنم و میگذارم فکر کنم ویروسی شده و دایم پیغام میده که کامپیوتر در خطر قرارداره و متاسفانه رم را که داخل میکنم کامپیوتر هنگ میکنه و حتی رفتم یه رم ریدر جدید خریدم که بازم مشکل حل نشد.با رم های مختلف امتحان کردم به محض ورود رم کامپیوتر هنگ میکنه .فعلا هم اینقدر وضعیت مالی شرکت خرابه که تا امروز که 10 اردیبهشته هنوز حقوق فروردین ما رو نداده اند و من نمیتونم تقاضا کنم این مشکل کامپیوتر را برطرف کنن و کلی پول بابت این کار بدهند.

لپ تابم هم که چون در منزل ای دی اس ال نداریم اصلا برای اپلود عکس مناسب نیست وآدم بیچاره میشه بخواد عکس آپلود کنه اینه که فعلا بیخیال گذاشتن عکس شدم و با این فکر که حالا عکس هم گذاشتی وقتی بعد یک ماه میپره دیگه بیخیال بیخیال قضیه شدم.....

حالا اگه یه روزی کامپیوتر شرکت رو درست کردن چشم با کما میل عکس میگذارم در غیر اینصورت میتونید تشریف بیارین منزل و همه عکسهای خوشگل ترانه جون رو ببینید...

روزای خوب بهاری داره میگذره و ماهم سعی میکنیم بیشتر وقتمون رو تو طبیعت بگذرونیم ( البته روزای تعطیل رو )

این هفته چهارشنبه که تعطیل بود رفتیم لواسان ( با سارا اینها ) جوجه کباب بردیم و خوردیم و حسابی خوش گذروندیم .عصرش هم اومدیم امامزاده قاسم و زیارت کردیم.پنجشنبه اش با فاطمه و سارا رفتیم پارک بانوان و کلی گفتیم و خندیدیم و آش و ساندویچ خوردیم.

جمعه اش هم رفتیم توچال و جشنواره نجوم بود و با تلسکوپ ماه و خورشید را دیدیم و از سمینارهاشون استفاده کردیم

هفته قبلش بهشت زهرا رفتیم و چند ساعتی کنار مزار مادرشوهرم بودیم و اینقدر باصفا بود که دلمان نمیخواست برگردیم و شبش هم رفتیم منزل برادرشوهروجاری...

هفته قبل ترش رفتیم پارک ملت با سارا اینها که جشنواره گل لاله بود و بسیار لذت بردیم و کلی عکس خوشگل گرفتیم و شام هم رفتیم عروس لبنان و غذای لبنانی خوردیم و شیرینی لبنانی خریدیم.و روز قبلش هم دوره دختر دایی بود که همه دور هم جمع شدیم و یه روز خوب رو گذروندیم.

اتفاق خوبی که این روزها افتاد پیدا شدن شناسنامه و کارت ملی محسن بود که توسط پست محترم به ما برگردانده شد...

و یه تصمیم خوب دیگه دارم این روزها که به محض عملی شدنش بهتون خبر میدم .دعا کنید بشه ...

ترانه خوشگلم هم چهارمین سال زندگیش رو داره سپری میکنه.خیلی بزرگ شده و خیلی عاقل و فوق العاده دوست داشتنی .خیلی من و پدرش از اینکه ترانه  رو داریم خوشحالیم و خوشحالی بیشترمون بخاطر اینه که فقط قراره همین یه هدیه آسمونی رو داشته باشیم و در حد توانمون بهش برسیم و آینده خوبی برایش رقم بزنیم .البته ترانه اینروزها با اون زبان خوشگلش که کمی هم میگیره گاهی میگه مامان اینقدر دوست داستم خواهر داستم یا داداس داستم ومن مجبورم یه جوری قانعش کنم و بپیچونمش...

خبر خاصی نیت و همه هی بر وفق مراد

فعلا خدانگهدار

نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تعطیلات عید ما.جنوب و شمال

 

 

سلام دوستهای خوب و مهربون

سال نو رو به همه تبریک میگم.

امیدوارم تو این سال جدید به تک تک آرزوهای بزرگ و کوچکتون برسید.

برای ما هم سال خوبی آغاز شد.روز اول عید که طبق معمول به خونه مامان اینها رفتیم ونهارخوشمزه ای نوش جان کردیم و کلی عیدی دادیم و گرفتیم.

مامان محسن که دیگه نبود که عصرش مثل بقیه سالها بریم اونجا ( البته دیروزش که 29 اسفند بود.من لوبیا پلو پختم و به اتفاق سارا رفتیم بهشت زهرا و چند ساعتی کنار قبر مامانشون بودیم. و سری هم به دیگر اسیران خاک زدیم ...)

عصر روز اول یه سر خونه مادر بابا رفتیم و بعد هم خونه خاله جون و عمه مهری و بعد هم داداش بزرگه محسن .

اونشب آخرشب حوالی 1 بود اومدیم خانه و من تازه چمدان فردا رو بستم و خوراکیها رو آماده کردم و 3 خوابیدم

روز دوم سفرما به قشم آغاز میشد. رفتیم راه آهن و سوار قطار شدیم.خوشبختانه 2 تا خانم خیلی خوب و باحال تو کوپه ما بودند که با هم خیلی دوست شدیم. تو قطار که خیلی خوب بود همش خوردن و خوابیدن و استراحت و حرف زدن و از پنچره بیرون رو دید زدن

روز سوم رسیدیم  بندرعباس و با شناور های شیک و با کلاسی که کم از هواپیما و کشتی های مدرن نداشت سفر دریایی مون رو انجام دادیم و رسدیم قشم

خوشبختانه تورمون خیلی خوب هماهنگ بود و هرجا میزسیدیم سریع میامدن دنبالمون و میبردنمون ...

شب اول پاساژهای اطاف هتل مون رو رفتیم که پردیس و ستاره و فردوسی بود و شام هم رفتیم رستوران شبهای جزیره که هم غذاش عالی بود هم موسیقی زنده ای که اجرا میشد و ترانه هم تا میتونست اون وسط قر داد.

روز دوم سفر از طرف تور ما رو بردن درگهان که چندکیلومتری با قشم فاصله داشت و خیلی خوب جایی بود برای خرید.کلی ارزونی جنس بود و خیلی چیز از اونجا خریدیم.

غروب رفتیم دریا وبرای شام هم رستوران الوند که دیگه آخرش بود .بوفه باز و موسیقی زنده و ....حرف نداشت...

روز بعد صبحش رفتیم بازار قدیم و باز کلی چیز دیگه خریدیم و برای ساعت 3 با تور رفتیم گشت جزیره که شامل دره ستاره ها و جزایر ناز و جنگل دریایی حرا بود که بخصوص آخریش فوق العاده بود....

عمر سفر کوتاهه و فردا باید برمیگشتیم.

باز اومدیم بندرعباس که  از تو راه آهن یه کیف خیلی خیلی شیک خریدم و خوشبختانه با یه جابه جایی با همون همسفرامون اتفاقی باز تو یه کوپه افتادیم و تا تهران گفتیم و خندیدیم و خوشحال از اینکه باز با همیم...

از راه اومدیم خونه مامان و سوغاتی دادیم و خریدامون رو نشون دادیم و بعد هم اومدیم خانه برای استراحت...

به همین سرعت به هفتم فروردین رسیدیم..

اولین روزیکه بعد از تعطیلات خونه بودیم یکی از برادرای محسن اومد خونمون عیددیدنی و عصرش هم ما خانه سارا و بعد هم به اتفاق خونه عموی محسن اینها و مامان مهین رفتیم.

فرداش من غذا پختم که بریم کرج کناررودخونه توچادری که تازه خریدیم بخوریم و بعد هم یه سر به دایی مهدی اینها بزنیم که ناگهانی راهی شمال شدیم با دایی اینها

از جاده چالوس رفتیم ورسیدیم ویلای خاله جون اینها و شب خوبی رو صبح کردیم و فردا هم دریا و پیاده روی و جوجه کباب خوشمزه و عصر هم رفتیم ویلای عمه مهری که اونها هم کلی تحویلمون گرفتن و شام اونجا بودیم و آخرشب بازبرگشتیم پیش خاله جون اینها ...

جمعه صبح بعد از خوردن صبحانه راهی تهران شدیم از هراز....نهارم اکبر جوجه خوردیم و حوالی 6 رسیدیم تهران

شنبه باز دیدوبازدید خونه خاله پری و عموی محسن و عمه صدیقه

و 13 بدر هم من آش رشته خوشمزه ای پزیدم خوردیم و به جای در دامان طبیعت رفتن رفتیم تئاتر بابا گلی به جمالت و 2 ساعت خندیدیم و شاد شدیم.

( به دلیل اذیت کردن های سایت های آپلود تا اطلاع ثانوی عکس نخواهم گذاشت)

با وجود اینکه عکسهای بسیار خوشگلی از سفرمون و ترانه دارم

 

نویسنده : باران ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد